Loading

نجات شناسی در الهیات اصلاحات

فهرست

رفع کژفهمی ها در خصوص گزینش الهی

اعتراضات به آموزش گزینش بلاشرط و پاسخ به آنها

تولد تازه – بخش اول

تولد تازه: بخش دوم–گفتگوی مسیح و نیقودیموس

تولد تازه: بخش سوم – خداشناسی اصلاحات، فقط تولیپ نیست!

پارساشمرده شدگی : قسمت اول

پارساشمرده شدگی: قسمت دوم

پارساشمرده شدگی قسمت سوم: پولس و یعقوب

آموزهٔ نسبت دادن دوگانه

پارساشمرده شدگی: اهمیت و مرکزیت این آموزه

پارساشمردگی: اهمیت و مرکزیت این آموزه – بخش دوم

پارساشمردگی: عهد اعمال – بخش سوم

آموزه پارساشمردگی: آدم و مسیح: قسمت اول

پارساشمردگی : آدم و مسیح – بخش دوم

 

 

رفع کژفهمی ها در خصوص گزینش الهی

همان طور که پیشتر هم در دروس قبلی اشاره کردم، تمام کلیساها به نوعی از گزینش الهی معتقد هستند و دلیل اینکه کلیسا باید در خصوص گزینش الهی تعلیم دهد، این است که کتاب مقدس، هم به صراحت و هم به کرات در این مورد تعلیم می دهد؛ اما همان طور که از درسهایی که داریم بر می آید و بر آن هم تاکید کرده ایم، صرف باور به یک نوع از آموزۀ گزینش الهی، کافی نیست و باید باور ما بر آموزۀ صحیح و کتاب مقدسی گزینش الهی باشد، آموزه ای که نتیجۀ تاویل کلام باشد و نه استنتاج یک سری پیش فرضهای فلسفی که به آنها تعهد داریم؛ پیش فرضهایی که مانند قالب عمل می کنند و هر آنچه که در آن جای نمی گیرد به دور می اندازند و بدان برچسب غیرکتاب مقدسی می زنند؛ در حالی که چنین قالبی باید عوض شود و نه اینکه مرتکب تحریف شویم؛ به قول سهراب سپهری «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید»، و این جور دیگر دیدن، نگرش کتاب مقدسی است.

بگذارید یک حقیقتی را به شما بگویم که به احتمال بسیار تا الان آن را تجربه کرده اید، گزارشات کتاب مقدس و آن تعالیم آسمانی که در این کتاب برای ما درج شده، اساساً برخلاف پیش فرضهای ما – انسانهای گناهکاری که از تولد در عداوت با خدا بوده ایم – می باشد. ذهنهای ما، چنان تحت تاثیر گناه قرار گرفته است و چنان ضربۀ گناه، قوی و جدی بوده، که جهان بینی ما را دگرگون ساخته است؛ چنانکه دیگر به خودی خود قادر به فهم امور الهی نیستیم و تا تنویر الهی نباشد، و تا سرسپردگی به حقایق مکشوف نباشد، نمی توانیم صادقانه و بدون آلایش، به امور آسمانی فکر کنیم.

به همین خاطر، باید تمام افکار را همان طور که کلام هم به ما دستور می دهد، به اسارت مسیح در بیاوریم؛ به هر آنچه که بر خلاف حقایق برملا شده در مکاشفۀ مکتوب است، اعتماد نکنیم بلکه با محک کتاب مقدس بسنجیم. آموزۀ گزینش الهی هم یکی از آن آموزه هایی است که اگر تعریف آن به سلائق ما گذارده شود، انسان را مسئول گزینش ساخته، خدا را از تخت حاکمیت خویش به زیر کشیده، خود بر آن تکیه خواهیم زد.

الهیات اصلاحات، به همان شعاری که پیشتر هم اعلام می کرد پایبند است که تنها کتاب مقدس و آن هم تمامی کتاب مقدس، باید پذیرفته شود. باید آنچه کلام به ما می آموزد بدون کم و زیاد اعلام شود؛ پس اگر می بینیم که نظام باورهای ما به هم ریخته، آنچه که باید تغییر کند، ساختار اعتقادات ما و نه کتاب مقدس است.

در جلسۀ گذشته به این مطلب پرداختیم که چرا آموزۀ گزینش الهی، هراسناک نیست و اگر کسی خود را به حقایق کلام بسپارد و آن را با جان و دل بپذیرد، این آموزه باید باعث آرامش، تشویق و قوت قلب او گردد؛ در این جلسه اما برخی از کژفهمی ها در خصوص گزینش الهی را پاسخ خواهیم داد؛ آموزه ای که به نام گزینش بلا شرط، معرفی شده است.

  • گزینش الهی، به مثابه دیدگاهی جبرگرایانه و مکانیکی

به احتمال زیاد تا کنون این اعتراض را شنیده اید که آموزۀ گزینش الهی، جبرگرایانه و مکانیکی است. در میزگردی، هنگامی که در مسألۀ گزینش الهی، رومیان باب 9 را قرائت کردم، برخی دوستان مرا متهم به جبرگرایی کردند؛ این در حالی است که بارها در برنامۀ تلویزیونی هم، به این اعتراض پاسخ داده شده است که چنین چیزی با الهیات اصلاحات مطابقت ندارد؛ نه با کتاب مقدس همخوانی دارد و نه با مجموعه آموزه های الهیات اصلاحات؛ اما به هر حال، گاهی این اعتراض در قالب سفسطه بیان می شود؛ مایلم در  این خصوص به طور مشخص توضیحی در بارۀ سفسطه یا مغالطۀ حمله به مرد پوشالی، یا پهلوان پنبه ارائه دهم، تا وقتی کسی با شما وارد بحث های کتاب مقدسی می شود، بتوانید تشخیص دهید که چگونه ممکن است از این سفسطه به ضد شما استفاده شود.

مغالطۀپهلوان‌پنبه یا حمله به مرد پوشالی از مغالطات مقام نقد است؛ که شخص وقتی با مدعایی مخالف است و آن را نادرست می‌داند، برای نشان دادن نادرستی آن از این مغالطه استفاده می‌کند؛ در مغالطۀ پهلوان‌پنبه هیچ‌گاه دلیل و برهانی ضد مدعای نخستین مطرح نمی‌شود بلکه ناقد، مدعایی را که قدرت نقد آن را ندارد، کنار می‌گذارد؛ یک مدعای سست و ضعیف را که توانایی نقد آن را دارد، به طرف مقابل خود نسبت می‌دهد و به جای رد کردن مدعای اصلی، به رد کردن این مدعای ضعیف می‌پردازد. مغالطۀ پهلوان‌پنبه ترفندی‌است که از این راه شخص می‌تواند میزان تأثیرگذاری و مقبولیت شخص مدعی را کاهش دهد؛ هرچند مدعای نخستین پاسخ داده نمی‌شود. این مغالطه، به نوع خود پرکاربرد است و در نقد مکاتب و نظریه‌های مختلف از جمله دینی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی به کار می‌رود؛ برخی افراد غیرمتخصص نیز در جریان نقد جوامع مرتکب چنین مغالطه‌ای می‌شوند. علت نامگذاری این مغالطه به پهلوان‌پنبه این است که ناقد به جای مبارزه با پهلوان اصلی، گوییا پهلوان‌پنبه‌ای ساخته، آن را بر زمین می‌زند.

گاهی برخی با مدد جستن از این مغالطه به نقد اندیشۀ گزینش الهی می پردازند؛ چنین اشخاصی با عمده کردن جبرگرایی به عنوان دیدگاه مطرح شده در گزینش الهی، ضمن حمله بدان( حمله به پهلوان پنبۀ فرض شده)، گزینش الهی را رد می نمایند، غافل از اینکه ایشان با تبدیل اصل مدعا(گزینش الهی) به پهلوان پنبه(جبرگرایی)، مرتکب مغالطه گردیده اند.

گاهی اوقات اما دوستانی که منتقد به آموزۀ گزینش الهی هستند، اعتراض می کنند که این چشم انداز شما، جبرگرایانه و مکانیکی است. این نوع نگرش، سیستمی مکانیکی را برای دنیا وضع می کند. زمانی که می گویند این آموزه جبرگرایانه است، منظورشان این است که در این سیستم، تصمیمهای انسان، هیچ نقش واقعی را بازی نمی کنند. در این سیستم، همه چیز مطابق آنچه تقدیر شده است به وقوع خواهد پیوست، و تصمیمهای انسانی بی معنی هستند. البته این را می خواهم اضافه کنم که در سیستم جبرگرایی، به همان صورت است که می گویند و تصمیمهای انسان توخالی و بی معنی است و مسئولیت و پاسخگویی مخلوق، جایگاهی ندارد؛ اما این چیزی نیست که کتاب مقدس تعلیم می دهد و این چیزی نیست که الهیات اصلاحات به آن معترف است.

در دنیایی که سیستم مکانیکی معرفی می کند، انسان مانند یک روبات و ماشینی است که تنها بر اساس آن چیزی که از پیش برنامه ریزی شده، توسط نیرویی که او را وادار به انجام سلسله کارهایی می کند، نقش خود را بی اختیار ایفا می کند.

درست در مقابل چنین باوری، عهد جدید، نجات ما را محصول رابطۀ با خدایی می داند که با انسان وارد رابطۀ معنا دار شده است؛ رابطه ای که عشق، محرک و جوهر آن است.

اجازه دهید افسسیان ۱: ۴- ۵ را بخوانیم و خواهش می کنم به واژه ها دقت کنیم، زیرا گاهی اوقات به نظر می رسد، آیات را بدون اینکه به برخی واژه ها حتی نگاه کنیم! به سرعت می خوانیم، و نتیجه اش البته از دست رفتن جانِ معنا و نادیده انگاشتن معانی عمیق آیات می شود.

زیرا پیش از آفرینش جهان، ما را در وی برگزید تا در حضورش مقدّس و بی‌عیب باشیم. و در محبت، 5   بنا بر قصد نیکوی ارادۀ خود، ما را از پیش تعیین کرد تا به‌واسطۀ عیسی مسیح از مقام پسرخواندگی او برخوردار شویم؛ (ترجمۀ هزارۀ نو، چاپ ۲۰۱۴)

4   خدا ما را قبل از آفرینش دنیا در مسیح برگزید تا در پیشگاه او مقدّس و بی‌عیب باشیم. به سبب محبّت خود ۵   و برحسب صلاحدید ارادۀ خویش، برای ما مقدّر فرمود که به وسیلۀ عیسی مسیح فرزندان او شویم. (ترجمۀ مژده برای عصر جدید)

عمل گزینش الهی و اینکه ما را از پیش مقدر کرد، و اینکه ما را پیش از آفرینش عالم در مسیح برگزید، عملی جبرگرایانه و مکانیکی نبود، بلکه این گزینش در «محبت» انجام گشت؛  محبت الهی، پایه و اساس و محرک چنین گزینشی بود.

هر وقت کلام خدا در خصوص واکنش ما نسبت به انجیل صحبت می کند، نگرش کلام به انسان، این نیست که ما انسانهای مکانیکی هستیم که تصمیمهای ما بی معنی و بدون اختیار ما است؛ بلکه کلام خدا، انسانها را مسئول دانسته، آنها را صاحب اراده می داند که بر اساس تمایلات دل خود، عمل می کنند. زمانی که مسیح می گوید: بیایید نزد من، ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، که من به شما آسایش خواهم بخشید (هزارۀ نو، متی ۱۱: ۲۸)؛ او مطمئنا انتظار واکنش معناداری از سوی شنوندگان این دعوت داشت. واکنشهای ما، البته که واکنشهای واقعی هستند که پی آمدهایی کاملا واقعی خواهد داشت؛ و پاسخهایی هم که مسیح در مقابل پاسخ منفی شنوندگان می دهد، نشانگر واقعی بودن تصمیمهای ایشان است.

ای اورشلیم، اورشلیم، قاتل انبیا و سنگسار کنندۀ مرسلان خود! چند مرتبه خواستم فرزندان تو را جمع کنم، مثل مرغی که جوجه‌های خود را زیر بال خود جمع می‌کند و نخواستید! (ترجمۀ قدیم، متی ۲۳: ۳۷)

برخلافِ اتهام جبرگرایی یا آن کژفهمی که باعث آن گردیده، ما با کتاب مقدس هم صدا هستیم که تصمیمهای انسان پیامدهایی بسیار جدی به همراه خود دارد. بلی گفتن ما، حیات جاودانی و نه گفتن ما، هلاکت ابدی را به بار خواهد آورد.

هر که به او ایمان دارد محکوم نمی‌شود، امّا هر که به او ایمان ندارد، هم‌اینک محکوم شده است، زیرا به نام پسر یگانۀ خدا ایمان نیاورده است. (هزارۀ نو،یوحنا ۳: ۱۸)

تصمیمهای ما دارای اهمیت هستند و به قولی، سرنوشت ما را رقم می زنند و به همین خاطر، بشارت های ما هم اهمیت دارند و از اینجاست که باید انجیل را اعلام  کنیم. ببینید خداوند به پولس در خصوص بشارت به «برگزیدگان» وی، آنانی را که از پیش برای حیات جاودان مقرر کرده، چه می گوید:

یک شب خداوند در رویا به پولس گفت: «هیچ واهمه‌ای نداشته باش، به تعالیم خود ادامه بده و دست از کار بر ندار. زیرا من با تو هستم و هیچ‌کس قادر نخواهد بود به تو آزاری برساند و در این شهر افراد بسیاری هستند که متعلّق به من می‌باشند.» (مژده، اعمال ۱۸: ۹- ۱۰)

پولس رسول با اینکه یکی از معلمین عهد جدید است که با صدای بلند به گزینش الهی تاکید کرده آن را تعلیم می دهد، گمان نکرد که چون این افراد برگزیده هستند، بنابراین بشارت او بی معنی و بی هدف است، بلکه می دانست که خدا کلیسا را و او را در این موقعیت بخصوص، معین کرده تا بشارت را به گوش آنانی برساند که از آنِ خدا هستند؛ چون آنانی که از آنِ خدا هستند، به قول مسیح صدای خدا را خواهند شنید و نجات خواهند یافت.

کسی که از خدا است، کلام خدا را می‌شنود و از این سبب شما نمی‌شنوید که از خدا نیستید. (قدیم، یوحنا ۸: ۴۷)

این افراد کلام خدا را که از زبان پولس اعلام می شد، باید می شنیدند و این افراد، حتماً ایمان می آوردند، چونکه از خدا بودند؛ از آنِ خدا بودند، خلق خدا بودند؛ به همین خاطر پولس یک سال و شش ماه در آنجا ماند. پولس رسول به این حقیقت معتقد بود که باید انجیل وعظ گردد و برگزیدگان باید انجیل را بشنوند تا بتوانند واکنش مثبت نشان داده، پیغام آن را بپذیرند.

امّا چگونه کسی را بخوانند که به او ایمان نیاورده‌اند؟ و چگونه به کسی ایمان آورند که از او نشنیده‌اند؟ و چگونه بشنوند، اگر کسی به آنان موعظه نکند؟  پس ایمان از شنیدنِ پیام سرچشمه می‌گیرد و شنیدنِ پیام، از طریق کلام مسیح میسّر می‌شود. (هزارۀ نو، رومیان ۱۰: ۱۴ و ۱۷)

آیا پولس رسول می دانست که چه کسی در آن شهر به مسیح ایمان خواهد آورد؟ مسلمأ پاسخ منفی است؛ این چیزی است که خدا از آن آگاه است ولی وقتی به مسیح ایمان می آورند، می توانیم به برگزیدگی این افراد اعتماد و وثوق داشته باشیم. این دقیقا چیزی است که پولس رسول به ایمانداران اهل تسالونیکی می گوید؛ زمانی که به این افراد موعظه کرد و ایشان ایمان آوردند او گفت:

   زیرا که ای برادران و ای عزیزانِ خدا، از برگزیده‌شدنِ شما مطلّع هستیم، زیرا که انجیل ما بر شما محض سخن وارد نشده، بلکه با قوّت و روح‌القدس و یقین کامل، چنانکه می‌دانید که در میان شما بخاطر شما چگونه مردمان شدیم. (قدیم، اول تسالونیکیان ۱:۴ – ۵)

آیا برآیند منطقی تعلیمی که پولس رسول بر اساس گزینش الهی می دهد، جبرگرایی است؟ آیا از آن سیستم مکانیکی که گمان می رود، ما تعلیم می دهیم، اثری هست؟ آنها تصمیم گرفتند و تصمیم گیری ایشان، معنی دار بود و پی آمد هایی جدی به همراه داشت؛ لذا پولس رسول، با اینکه می دانست، از گروهی که به ایشان موعظه خواهد کرد، تنها برگزیدگان شان نجات خواهند یافت، با این همه هر نوع سختی را متحمل گشت.

پولس رسول در انتهای زندگی و خدمت خودش اینطور می گوید:

پس همه چیز را به‌خاطر برگزیدگان تحمل می‌کنم تا آنان نیز نجاتی را که در مسیحْ عیساست، با جلال جاودانی به‌دست آورند. (هزارۀ نو، دوم تیموتاوس ۲: ۱۰)

امیدوارم، شما هم مثل من، آموزۀ برگزیدگی الهی و تصمیم های انسانی را در این آیات دیده باشید.

برگزیدگی الهی بر اساس پیش دانی خدا در خصوص ایمان ما نیست.

همانطور که پیشتر هم گفتم، همۀ ایمانداران به نوعی از گزینش الهی معتقد هستند، اما نوع غیرکتاب مقدسی آن که برخی از دوستان به آن معترف هستند اینگونه می گوید که خدا، از تونل زمان، به آینده می نگرد و مشاهده می کند که چه کسانی به مسیح ایمان می آورند و چه گروهی او را رد می کنند، و اگر ببیند که کسی به مسیح ایمان می آورد، خدا او  را برای نجات مقرر می سازد، اما خدا او را بر اساس ایمانش انتخاب می کند؛ چون او در آینده به مسیح ایمان خواهد آورد و خدا از گذشته این عمل او را در آینده می بیند، بنابراین او را برمی گزیند. از این منظر، گزینش الهی بر اساس عمل انسانی تعیین می گردد.

یک برهان ساده

«از منظری دیگر، گوییا عمل خدا در گزینش انسانها معلول، و عمل انسانها در آینده، علت آن است که این سخنی غیر عقلانی است زیرا بر این اساس، معلول (گزینش الهی ) قبل از علت( عمل انسانها) قرار می گیرد و این ممکن نیست! (چون خدا قبل از انسان بوده است!)

این برهان را می شود به شکل زیر هم صورتبندی کرد:

  • اگر گزینش الهی به علت عمل انسانها در آینده باشد، باید معلول (گزینش الهی) بر علتش(عمل انسانها) تقدم داشته باشد؛
  • معلول بر علتش تقدم ندارد؛
  • بنابر این گزینش الهی به علت عمل انسانها در آینده نمی باشد.

در ادامه لازم است دقت شود که بر اساس این دیدگاه وقتی خدا کسی را رد می کند به آن خاطر است که خدا از قبل دیده است که او ایمان نخواهد آورد و در نتیجه او را برای حیات جاودانی انتخاب نمی کند. برآیند اعتقادی چنین ایده ای آن است که دلیل نهایی گزینش و یا عدم گزینش انسانها، ریشه در خود انسانها دارد و نه در خدا.

از این دیدگاه در حقیقت تنها کاری که خدا می کند این است که با گزینش خود، تصمیم افراد را تایید می کند. طرفداران این دیدگاه آیۀ محبوبی نیز برای پشتیبانی از اعتقاد خویش ارائه می دهند، این آیه رومیان 8: 29 است:

زیرا آنانی را که از قبل شناخت، ایشان را نیز پیش معیّن فرمود تا به صورت پسرش متشکّل شوند تا او نخست‌زاده از برادران بسیار باشد.(قدیم)

بنظر من، چنین فهمی از گزینش الهی، تنها نامی از گزینش را برخود دارد و فاقد معنای واقعی است.

الف- پیشدانی افراد و نه اعمال

اجازه دهید به بررسی آیۀ رومیان ۸: ۲۹ بپردازیم، آیه ای که فهم برخی از دوستان را از گزینش الهی جهت می دهد.

به نظر من، استناد به این آیه برای رسیدن به این باور که خدا بر اساس اعمال انسانی ایشان را انتخاب می کند، مردود است. این آیه در خصوص شناخت خدا از اشخاص صحبت می کند (آنانی را که از پیش شناخت)، و صحبت از اعمالی نمی کند که به گزینش الهی منتهی شود. این شناختی که در اینجا ذکر شده، شناختی است که توأم با رابطه است، شناختی شخصی است. اگر بخواهیم این آیه را با این مفهوم از واژۀ شناخت درک کنیم، شاید اینطور بتوان گفت که خدا به آینده و به افرادی مشخص در قالب رابطۀ نجات بخشِ می نگرد؛ در این مفهوم، او ایشان را از پیش شناخت. پولس از همین مفهوم شناخت است که در اول قرنتیان ۸: ۳ صحبت می کند.

   امّا اگر کسی خدا را محبّت نماید، نزد او معروف می‌باشد.(قدیم)

امّا آن که خدا را دوست می‌دارد، نزد او شناخته شده است. (هزارۀ نو، چاپ ۲۰۱۴)

یا در غلاطیان ۴: ۹ می فرماید:

امّا اکنون که خدا را می‌شناسید، یا بهتر بگویم، خدا شما را می‌شناسد، چگونه است که دیگر بار به‌سوی آن اصول سست و فرومایه بازمی‌گردید؟ آیا می‌خواهید آنها را از سر نو بندگی کنید؟ (هزارۀ نو)

زمانی که کتاب مقدس از شناخت خدا و یا شناخت خدا از ایشان صحبت می کند، اشارۀ آن به یک شناخت توام با رابطه ای است که حاصل آن حیات و رستگاری است.

گاهی، برخی از دوستان می گویند که خدا گروهی از افراد را انتخاب کرده است تا نجات یابند و افرادی را به صورت انفرادی برای نجات برنگزیده است. دوستان آرمنین می گویند که خدا، کلیسا را به عنوان یک گروه انتخاب کرده است و کلام، صحبت از گزینش فردی نمی کند؛ لکن هرآینه شایسته است که به این امر توجه شود که رومیان 8: 29، در خصوص انتخاب گروهی بی نام و نشان صحبت نمی کند، بلکه این انتخابی انفرادی و شخصی است.

پولس در افسسیان 1: 4 می گوید:

زیرا پیش از آفرینش جهان، ما را در وی برگزید تا در حضورش مقدّس و بی‌عیب باشیم.(هزارۀ نو)

این «ما»یی، که پولس اشاره می کند، افراد مشخصی هستند. انتخاب یک گروه، بدون اینکه اعضای مشخصی در ذهن باشد، قابل اشکال است و چنین شائبه ای در انتخاب، کتاب مقدسی نمی نماید. اساسا هر وقت از گروه صحبت می شود، اشاره و صحبت در خصوص افرادی است که آن گروه را تشکیل می دهند.

ب- کتاب مقدس هیچگاه از ایمان ما، به عنوان دلیلی برای گزینش الهی صحبت نمی کند.

زمانی که به آیات مربوط به گزینش می نگریم و آنها را بررسی می کنیم، متوجه می شویم که کلام خدا در مورد دلیل این گزینش الهی صحبت می کند؛ اما دلیلی که کلام خدا به ما ارائه می دهد، ریشه در انسان ندارد. برعکس تفکر برخی، پولس رسول، در روشن ساختن این مطلب که انسان تعیین کنندۀ گزینش خویش نیست، تلاش بسیاری می کند. (رومیان ۹: ۹- ۱۳)

وعده‌ای که خدا داد چنین بود: «در وقت معیّن من بر می‌گردم و ساره صاحب پسری خواهد بود.» نه تنها این بلکه «رفقه» از یک نفر، یعنی از جدّ ما اسحاق حامله شد و قبل از تولّد بچّه‌های دوقلوی او و پیش از اینکه این دو نفر عملی نیک یا بد انجام دهند، به رفقه گفته شد: «برادر بزرگ خادم برادر کوچک خواهد بود.» تا اینکه مقصود خدا در انتخاب یکی از این دو نفر ثابت بماند و این انتخاب مشروط به دعوت او باشد، نه به کارهای انسان. چنانکه کتاب مقدّس می‌فرماید: «یعقوب را دوست داشتم امّا از عیسو متنفّر بودم.» (مژده)

زیرا وعده این بود که «در همین وقت خواهم آمد و سارا را پسری خواهد بود.» نه تنها این، بلکه فرزندان ربکا نیز از یک پدر، یعنی از جَد ما اسحاق بودند. امّا پیش از آنکه آنها به دنیا بیایند، و یا عملی خوب یا بد انجام دهند – برای اینکه مقصود خدا در گزینش استوار بماند، نه از راه اعمال، بلکه به‌واسطۀ او که انسان را فرامی‌خواند –به ربکا گفته شد که «بزرگتر کوچکتر را بندگی خواهد کرد.» چنانکه نوشته شده است: «یعقوب را دوست داشتم، امّا از عیسو نفرت کردم.» (هزارۀ نو،چاپ ۲۰۱۴)

یعقوب و عیسو نمی توانستند گزینش الهی را دستکاری کنند تا به نفع خود تغییر دهند؛ بلکه «مقصود خدا در گزینش استوار» ماند و کارهای ایشان، تاثیری در این گزینش نداشت.

زمانی که پولس در مورد یهودیان صحبت می کند که ایمان می آورند، می گوید:

پس همچنین در حال حاضر تعداد کمی که خدا بر اثر فیض خود برگزیده است، وجود دارند. اگر این از فیض خداست، دیگر بسته به کارهای انسانی نیست و امّا اگر به کارهای انسان مربوط است، دیگر فیض معنایی نخواهد داشت. (مژده، رومیان ۱۱: ۵- ۶)

پولس رسول اشاره می کند که نجات خدا که محض فیض است، به دور از اعمال انسانی است و کارهای انسان نمی تواند گزینش برای نجات را به نفع او بخرد.

خُب، برخی ممکن است که اعتراض کنند و بگویند که ما هم با مفاد این آیه موافقیم اما در این آیه چیزی در خصوص ایمان نیامده است و لذا قرار دادن ایمان در کنار کارهای انسانی منظور نظر آیه نیست. در پاسخ باید گفت درست است که در آیه تصریحی به ایمان نشده است اما هرآینه برگزیدگی مقدَّم بر ایمان آوردن است و آیه درچهارچوب برگزیدگی («بر اثر فیض خود برگزیده است»)،ایمانی را نیز که در دنبالۀ  برگزیدگی نصیب ما خواهد شد، به دور از اعمال انسانی مان می نماید و  فیض خدا و مآلا حاکمیت الهی را در مقابل «هر کار انسانی» قرار می دهد.

به همینطور وقتی در افسسیان در خصوص گزینش گفته می شود، این گفته در مقابل هر نوع عمل انسانی و حتی گرایش و تمایل به باور کردن هر نوع دخالتِ عمل انسانی قرار می گیرد.

5   که ما را از قبل تعیین نمود تا او را پسرخوانده شویم بوساطت عیسی مسیح برحسب خشنودی ارادۀ خود، برای ستایش جلال فیض خود که ما را به آن مستفیض گردانید در آن حبیب. (قدیم، افسسیان۱: ۵ و ۶)

اگر قرار است که فیض خدا، به جلال و ستایش خدا منجر گردد، بنابراین هرگونه حرکت انسانی در آن غایب است.

که ما را نجات داد و به دعوت مقدّس خواند، نه به حسب اعمال ما، بلکه برحسب ارادۀ خود و آن فیضی که قبل از قدیم‌الایّام در مسیح عیسی به ما عطا شد. (قدیم، دوم تیموتاوس ۱: ۹)

خدا ما را خوانده است، به خاطر ارادۀ خود و آن فیضی که از ازل در مسیح به ما عطا شد.

ج- گزینش الهی براساس چیزی نیکو در ما تعیین نمی شود و اگر چنین باشد، (ایمان) این نجات بر اساس اعمال خواهد بود.

اگر خدا ما را به خاطر ایمان ما، انتخاب می کند بنابراین باید برای این نجات اعتباری دریافت کنیم؛ چون در مقابل گروهی که انجیل را رد کرده اند، ما آنقدر حکیم و دانا بوده ایم که مسیح را رد نکردیم و او را پذیرفته ایم؛ آنقدر خوب بوده ایم که مسیح را رد نکردیم؛ و این نوع نگرش نمی تواند همزمان صحبتهای پولس را که پیشتر قرائت کردم در خود جای دهد و اعلام کند:

که ما را از قبل تعیین نمود تا او را پسرخوانده شویم بوساطت عیسی مسیح برحسب خشنودی ارادۀ خود، برای ستایش جلال فیض خود که ما را به آن مستفیض گردانید در آن حبیب. (قدیم، همان)

چون این گروه اینگونه گمان می برند که خدا آنها را به خاطر این انتخاب کرده که تمایل به خوبی و نیکویی داشته اند و آنقدر حکیم بوده اند که مسیح را رد نکرده،بلکه به او ایمان آورده اند.

در نهایت، تفاوت این دو دیدگاه در خصوص گزینش الهی، در پاسخ به این پرسش ساده دیده می شود: فرق این دو گروه چیست؟ آنانی که مسیح را می پذیرند و آن گروهی که مسیح را رد می کنند؟

اگر پاسخ ما این باشد که در نهایت، گزینش الهی، بر اساس آن چیزی است که خدا کرده است، یعنی گزینش الهی انسانها برای نجات، بر اساس ارادۀ مقدس و نیکوی خداست، آنگاه متوجه خواهیم شد که گزینش الهی بر بنیاد فیض بنا شده است؛ اما اگر پاسخ ما این باشد که گزینش الهی بر انسان و واکنش وی استوار است، بنابراین نجات و گزینش ما تلفیقی از فیض و قابلیت انسانی است.

 نتیجه گیری:

گزینش بلاشرط است

بنابراین بر اساس دلایلی که اشاره شد، گزینش الهی بر اساس انتخاب حاکمانۀ الهی است که در محبت انجام می گیرد. به این نوع نگرش، و نامی که اصلاحگران بر این دیدگاه کتاب مقدسی از گزینش نهاده اند، برگزیدگی بلاشرط می گویند؛ بلاشرط است، به این جهت که مشروط به چیزی در انسان نمی گردد که بر اساس آن ما را شایستۀ گزینش الهی گرداند.

اعتراضات به آموزش گزینش بلاشرط و پاسخ به آنها

پیش از اینکه در این مبحث جلوتر برویم و به مسائل دیگری بپردازیم، باید اعتراف کرد که با اینکه مستمراً در این سری دروس اعلام می کنیم که این نگرش و چشم انداز به این آموزه، کتاب مقدسی است، اما آموزۀ گزینش الهی بلاشرط ، در همۀ کلیساها پذیرفته شده نیست و یکدستی ای در این باور در بین کلیساها وجود ندارد. با اینکه تاریخ پذیرش و اعلام این آموزه بسیار قدیمی است، اما در عین حال، گروه های دیگری هم هستند که به این باور معترضند.

بسیاری از کلیساهای مشایخی، و انواع کلیساهای اصلاح شده، به همراه بسیاری از کلیساهای انگلیکن (اسقفی)، و لوتری و بخش بسیار عمده ای از کلیساهای باپتیست (تعمیدی) به این باور پایبندند. در همان حال نیز، کلیساهای دیگر چون متودیستها، بسیاری از باپتیستها، انگلیکنها، و کلیساهای غیرفرقه ای به این باور عقیده ندارند.

در این جلسه، قصد دارم تا به برخی از نقدهایی که به این باور وارد شده است، پرداخته، به آنها پاسخ دهم.

 برگزیدگی به نوعی که کلیسای اصلاحات آن را تعریف می کند، به این معناست که انسان، حق ندارد مسیح را انتخاب و یا رد کند.

بر طبق این نقد، برگزیدگی بلاشرط، هر نوع دعوت انجیل را که پذیرش و رد آن، مبتنی بر واکنش ارادۀ انسانی است رد می کند؛ اما همانطور که پیشتر هم پاسخ دادیم و دائم تکرار می کنیم، برگزیدگی الهی، ارادۀ آزاد انسانی را در رد و پذیرش دعوت انجیل نفی و رد نمی کند. پاسخها و تصمیمهای ما واقعی هستند زیرا که آزادانه آن چیزی را که مایل هستیم، انتخاب کرده انجام می دهیم. در این خصوص پیشتر گفتیم و در مبحث حاکمیت الهی و ارادۀ آزاد انسانی توضیح دادیم و در آنجا سعی کردیم ماهیت هر دو ارادۀ الهی و انسانی و نیز ارتباطشان را توضیح دهیم. در نهایت، این ادعا که حاکمیت الهی در گزینش انسان، آزادی ارادۀ انسان را در رد و یا پذیرش انجیل نابود می کند، استنتاجی نادرست است. در حقیقت، در گفته های پیشین، پرسشی که برای ما طرح شده بود به طرف دوستان برگردانده شد و خواسته شد که ارادۀ آزاد را تعریف کنند. تشویق می گردد تا به آن دروس رجوع شود.

  • بر طبق چنین تعریفی از برگزیدگی، گزینه های ما واقعی نیستند.

در ادامۀ نقد پیشین، برخی دوستان می گویند که با اینکه شما ادعا می کنید که انسان حق انتخاب دارد، این گزینه ها واقعی نیستند؛ و دلیل چنین نگرشی این است که می گویند، گزینۀ واقعی، گزینه ای است که کاملا آزاد باشد. در چند جلسۀ قبل من از دوستان دعوت کردم که معنی ارادۀ آزاد را تعریف کنند. مشکل همۀ ما از همین تعریف آغاز می شود. انسان شناسی ما باید از خداشناسی ما نشات بگیرد؛ نمی شود از پایین شروع کنیم و در بالا خاتمه بدهیم زیرا در این صورت، خدامحوری را به یکسو خواهیم نهاد. باید اول از خدا آغاز کنیم و سپس به انسان برسیم؛ در حقیقت  ما در این خصوص لازم است که از علت به سمت معلول پیش برویم؛ علت، خداست و انسانها معلول او هستند، پس اینکه خداشناسی ما مقدم بر انسان شناسی مان باشد، دیدگاه از علت به معلول است. در گفته های پیشین هم اشاره کردم که واژۀ آزاد به این معنی نیست که انسان هر آنچه را که بخواهد می تواند انجام دهد؛ انسان خارج از آن حیطه ای که طبیعتش برای او تعیین می کند قادر نیست تصمیم بگیرد، همانطور که خدا نیز به همین شکل است؛ خدا نمی تواند کاری را انجام دهد که با طبیعتش در تناقض است؛ خدا نمی تواند دروغ بگوید و یا گناه کند؛ خدا آزادانه در حیطۀ طبیعت خود عمل می کند. آزادی انسانی که به شباهت خدا آفریده شده است نیز به همانگونه می باشد. انسان آزاد است تا بر اساس طبیعت خود عمل کند.

  • یکی از نقدهایی که همیشه در مبحث برگزیدگی مطرح می شود، معطوف به عدالت خداست.

دوستان اعتراض می کنند که اگر خدا گروهی را برای حیات ابدی انتخاب کند و دیگران را به وضعیت گناه آلود خود باقی گذارد، عادل نیست. در این خصوص دو مطلب باید گفته شود. نخست اینکه، باید بدانیم که اگر خدا تصمیم می گرفت که کسی را نجات ندهد، همانطور که با فرشتگان رفتار کرد(همانطور که می دانید، وقتی فرشتگان سقوط کردند، خدا طریق نجاتی را برای آنها تهیه نکرد)، در حق کسی بی عدالت نمی کرد؟ کلام خدا در دوم پطرس 2: 4 اینگونه می گوید:

زیرا هرگاه خدا بر فرشتگانی که گناه کردند، شفقت ننمود، بلکه ایشان را به جهنّم انداخته، به زنجیرهای ظلمت سپرد، تا برای داوری نگاه داشته شوند؛ (قدیم)

اگر کسی درخواست عدالت می کند باید بداند که حق همۀ ما، عدالتی که باید در حق ما اجرا شود، این است که همۀ ما به جهنم فرستاده شویم؛ اما وقتی او برخی را از این دنیای گناهکار نجات می بخشد این نشان دهنده و بیان کنندۀ فیض الهی اوست که با اینکه مجبور نیست تا کسی را نجات دهد، با این وجود برخی از دشمنان خود را بازیافت می کند.

اما پرسش دیگری که عمیقتر از پرسش نخست است اعتراضی است مبتنی بر اینکه عادلانه نیست که خدا افرادی را خلق کند که می داند در نهایت به جهنم می روند؛ او با اینکه می داند برخی در نهایت نجات نخواهند یافت، آنها را خلق می کند. چرا؟

اینها پرسشهای بجایی هستند و در حقیقت پرسشهای سختی هستند و ای کاش پاسخهای آسان و قابل هضمی هم داشتند ولی در نهایت باید به کلام خدا رجوع کنیم و آنچه را که برای ما مکاشفه کرده بپذیریم و البته باید در مورد آن تفکر کنیم و اساس صحبتهای خداوند را درک کنیم؛ اما این کار باید بدون آلوده ساختن آن با نظرات و فرضیات و فلسفه های انسانی انجام گیرد.

کلام خدا در کتاب رومیان باب ۹، آیه ۱۸ می گوید:

پس خدا بر هر که بخواهد رحم می‌کند و هر که را بخواهد سختدل می‌سازد.(هزارۀ نو)

و سپس خود پولس این پرسش را در آیه ۱۹ مطرح می کند:

مرا خواهی گفت: «پس دیگر چرا ما را سرزنش می‌کند؟ زیرا کیست که بتواند در برابر ارادۀ او ایستادگی کند؟».(هزارۀ نو)

این پرسش، درست جانِ همان اعتراضی است که مطرح شد: اینکه سرزنش مردمان ناباور توسط خدا، دلیل بی عدالتی اوست، و سخنان و پرسش هایی که حول این اعتراض تنیده می شود و دائما توسط برخی مطرح می گردد، مورد پیشی بینی کلام خدا واقع گردیده، و کلام خدا ضمن مطرح کردن این گونه اعتراضات، خود نیز بدانها پاسخ می دهد. اما پاسخی که داده می شود شاید زیاد باب میل پرسش کنندگان نباشد به گونه ای که می توان تصور کرد، بیشینۀ پرسش کنندگان وقتی این پاسخ را می خوانند و یا می شنوند، به غرورشان برخورده، آن را رد می کنند. بسیاری انتظار دیگرگونه پاسخی را دارند ولی آنچه در  کلام خدا با آن روبرو می شوند، چیز دیگری است؛ پاسخی که پولس رسول می دهد، پاسخی است که برازندۀ خدای قادر مطلق است که حق و اختیار وی نیز مطلقا انحصاری است. در واقع مگر می شود که از کوزه ای همان برون نتراود که در اندرون آن است؟! از این دریچه، خدایی که قادر مطلق است، به حسب همین مطلقیّتی که ذاتی اوست، اختیار وی نیز که برخاسته از ذات اوست، مطلقا انحصاری خواهد بود. یعنی هرگونه اختیاری که غیر انحصاری بنماید، موجب بروز تناقض با ذات قادر مطلق اوست! این را می شود به صورت قیاس استثنائی ذیل نیز تقریر کرد:

  • اگر خدا قادر مطلق است باید اختیار او نیز مطلقا انحصاری باشد؛
  • خدا قادر مطلق است ؛
  • بنابر این اختیار او نیز مطلقا انحصاری است.

امّا ای انسان، تو کیستی که با خدا مجادله کنی؟ «آیا مصنوع می‌تواند به صانع خود بگوید چرا مرا چنین ساختی؟» آیا کوزه‌گر اختیار ندارد که از توده‌گِلی واحد، ظرفی برای مصارف مهم و ظرفی دیگر برای مصارف معمولی بسازد؟ چه می‌توان گفت اگر خدا با اینکه می‌خواهد غضب خود را نشان دهد و قدرت خویش را نمایان سازد، ظروفِ مورد غضب را که برای هلاکت آماده شده‌اند با بردباری بسیار تحمل کند، تا بتواند عظمت جلال خود را بر ظروفِ مورد رحمت معلوم گرداند، ظروفی که آنان را پیشاپیش برای جلال آماده کرده است؟ این ظروفِ مورد رحمت، ما را نیز که از سوی او فراخوانده شده‌ایم، شامل می‌شود، نه تنها از یهودیان، بلکه از غیریهودیان نیز. (هزارۀ نو)

سخنان پولس رسول را شاید اگر بخواهیم کمی قابل فهم تر کنیم و یا سپیدی های لابلای جملات وی را بخوانیم این است که در این گونه مباحث به جایی خواهیم رسید که پاسخی برای خدا نخواهیم داشت و اعتراض ما دیگر وارد نخواهد بود و اینکه باید سرسپردۀ تصمیمهای عادلانه و نیکوی خدا گردیم. ما حق نداریم تا خدا را به بی عدالتی متهم کنیم؛ در حقیقت این ما هستیم که قوانین الهی را شکسته ایم و به پادشاهی آسمان خیانت کرده ایم.

  • گاهی اوقات نقدها شکل متفاوتی به خود می گیرد و برخی با استناد به کتاب مقدس می گویند که ارادۀ خدا این است که همه نجات یابند

این یکی از بخشهایی است که قرار بود به آن بپردازم و گمان می کنم خیلی هم مهم باشد، اما متاسفانه گاهی اوقات تمرکز خودم را از دست می دهم و نمی توانم مدیریت زمانی درستی برای پرداختن به همۀ این موضوعات داشته باشم. در طی هفته، درخواستهای خیلی زیادی از طرف دوستان برای پاسخ به پرسشها و پرداختن به موضوعات برایم  ارسال می شود و حقیقتأ گاهی مرا در موقعیتی ناخوشایند قرار می دهد؛ چون از یک طرف مایل هستم که پاسخ همۀ دوستان را بدهم و به همۀ موضوعاتی که نیازمند پاسخ است بپردازم، چون معتقدم هر موضوعی هر چند هم که ساده باشد، در یک بخش از زندگی ما دارای اهمیت زیادی است، لذا باید به آن پرداخت؛ اما در عین حالی که برای همۀ موضوعات اهمیت قائل هستم، وقتهای من محدود است و چون عادت دارم و به نوعی هم مجبور هستم که برای هر پرسشی و موضوعی منابع مختلف را ارائه بدهم (چون برخی از دوستان که کارشان دائما ایراد گرفتن است، ظاهرا منتظر بروز خطایی از سوی من هستند!) به همین خاطر باید منابع مختلفی را ارائه بدهم که تدارک دیدن آنها بعضا اوقات بسیاری را به خود اختصاص می دهد؛( برادر عزیزم ادوین جان، من به عمد بخش هایی از درد دل شما را حذف کردم زیرا در کل، مطرح کردن این گونه موارد را مخلّ شأن علمی مطالب تان یافتم؛ با این همه این فقط یک پیشنهاد است و احیانا گستاخی مرا ببخشید) به هر حال، به این خاطر، فرصت نمی کنم به همۀ مطالب برسم و بعضی از دوستان هم از دست من ناراحت می شوند و گمان می کنند که من به این عزیزان بی توجهی می کنم در حالی که اصلا مسأله شخصی نیست. حالا همۀ اینها را گفتم که بگویم، قرار بود در این خصوص صحبت کنم و دروسی را تهیه کنم، و اتفاقا آنها را هم نوشتم، ولی فرصت ضبط هنوز دست نداده است.

این دوستان، به آیاتی از کتاب مقدس استناد می کنند و می گویند که بر اساس این آیات خدا می خواهد که همه نجات بیابند؛ اما مثل هر ادعای دیگری لازم است که مدعا را بررسی کرد.

ایشان به آیاتی نظیر اینها استناد می کنند:

9   خداوند در وعدۀ خود تأخیر نمی‌نماید، چنانکه بعضی تأخیر می‌پندارند، بلکه بر شما تحمّل می‌نماید، چون نمی‌خواهد که کسی هلاک گردد، بلکه همه به توبه گرایند. (قدیم، دوم پطرس ۳: ۹)

که می‌خواهد جمیع مردم نجات یابند و به معرفت راستی گرایند. (قدیم، اول تیموتاوس ۲: ۴)

آیا این آیات با آموزۀ برگزیدگی الهی که معتقدیم در کتاب مقدس تعلیم داده شده، در تعارضند؟

اجازه دهید به این آیات نگاهی بیندازیم:

دوم پطرس۳: ۹

خداوند در وعدة خود تأخیر نمی نماید، چنانکه بعضی تأخیر می پندارند،بلکه بر شما تحمّل مینماید،چون نمیخواهد که کسی هلاک گردد، بلکه همه به توبه گرایند.(قدیم(

 

 

وقتی آیات خارج از متن قرائت شود، پس از مدتی این آیات همراه با پیش فرضهایی بیان می شود که معنای دیگری در آن تزریق شده است؛ به همین خاطر باید آیات را در زمینۀ متن اصلی آن مطالعه نمود.

قبل از هر چیز از آیۀ شمارۀ ۳ آغاز می کنیم؛ باید توجه داشته باشیم که پطرس رسول در برابر سخریه و توهینِ استهزا کنندگان، به جماعت ایماندار یادآور می شود که خداوند قول و وعده داده است و آن را به کمال خواهد رساند، شاید به نظر برخی دیر شده باشد، ولی خدا طبق زمان بندی ما عمل نمی کند.

پرسش:   دلیل اینکه خدا هنوز هلاکت خود را بر افراد واقع نمی کند چیست؟

چون «شما» را تحمل می نماید ( با شما بردبار است. هزارۀ نو ؛ با صبر شما را تحمل می نماید. مژده (

در دوم پطرس۳: ۱، او، خوانندگان را «حبیبان» می خواند که «دل پاک » دارند.

در دوم پطرس ۱: ۱، او، هویت آنها را مشخص می کند:

شمعون پطرس، غلام و رسول عیسی مسیح، به آنانی که ایمان گرانبها را به مساوی ما یافته اند، در عدالت خدای ما و عیسی مسیح نجات دهنده.(قدیم)

چرا خدا، هلاکت خود را بازنگاه داشته است؟

چون قوم او، آنانی که به مسیح ایمان دارند، هنوز روی زمین هستند و خدا نسبت به آنها بردبار است، آنها را تحمل می کند.

او نسبت به دنیا بردبار نیست، بلکه او قصد هلاکت و مجازات آن را دارد؛ اما تا زمانی که حبیبان، قوم خدا، برگزیدگان بر روی زمین ساکن هستند، خدا هلاکت خود را بازنگاه داشته است و مایل نیست که هیچکدام از آنها هلاک گردند.

به دو گروهی که تمایز جدی قائل شده است توجه کنید:

 ما و شما که ایمان گرانبها را مساوی دریافت کردیم، حبیبان،

آنها و ایشان که استهزا کنندگان هستند و خدا را به سخریه گرفته اند (دوم پطرس۳:۳ به بعد)

اگر ادامۀ باب را بخوانیم، متوجه خواهیم شد که سخنان پولس در مورد داوری نهایی است و نه مبحث نجات شناختی.

بنابراین در اینجا، پطرس در خصوص کسانی صحبت می کند که برگزیده هستند و خدا

منتظر است که ایشان ایمان آورده از هلاکت فرار کنند.

اول تیموتاوس ۲: ۳- ۴

 

زیرا که این نیکو و پسندیده است، در حضور نجات دهندۀما خدا، که می خواهد جمیع مردم نجات یابند و به معرفت راستی گرایند.(قدیم)

اگر این آیه را آنطور که آرمنین ها تفسیر می کنند، بفهمیم، بنابر این با سخنان پولس رسول در جایهای دیگر در تعارض خواهد بود!

کلام خدا به ما تعلیم می دهد که خدا هر آنچه را که اراده می کند انجام می رساند. (افسسیان ۱: ۱۱)

» که ما نیز در وی میراث او شده ایم، چنانکه پیش معین گشتیم بر حسب قصد او که همه چیزها را موافق رای ارادۀ خود می کند»(قدیم)

افسسیان ۱: ۵ را بخوانیم:

که ما را از قبل تعیین نمود تا او را پسرخوانده شویم بواسطت عیسی مسیح مسیح بر حسب خشنودی ارادۀ خود (قدیم)

و در مزمور ۱۱۵: ۳ می گوید:

اما خدای ما در آسمانهاست. آنچه را که اراده نمود، به عمل آورده است.(قدیم)

اگر معنی اول تیموتاوس ۲: ۴ این است که همه نجات یابند، چه چیزی خدای حاکمِ مطلق را مانع می گردد؟ پس صلیب مسیح در این صورت  موثر و مشخص نیست، چون همه نجات نمی یابند!

 اما حالا به واژۀ «جمیع» نگاه کنیم.  (هزارۀنو: همگان) (مژده: همۀ آدمیان)

واژه جمیع، همگان، همه، در یونانی «پاس» است. این واژه در عهد جدید به معناهای متنوعی استفاده شده است و صرفا معنای کل را ندارد و بنابر متنی که در آن استفاده شده است و سیر فکری متن اصلی، باید مفهوم آن (پاس) دریافت گردد.

گاهی اوقات واژۀ «همه» به معنای همه و کل است؛ گاهی هم به معنای بسیار، بعضی اوقات هم به معنی تمام گروه ها و نوع هاست.

مثلا در اول تیموتاوس ۶: ۱۰، آیا متن حقیقتا می خواهد بگوید که ریشۀ همۀ گناهان  و بدیها طمع است؟ یا واژۀ همه (پاس)، در اینجا یک معنی محدودی دارد؟

پولس هم اینجا اشاره به همه نوع افراد، همۀ گروه ها می کند.

برای داشتن درک درست از اول تیموتاوس ۲: ۴، لازم است که از اول تیموتاوس ۲: ۱- ۶ را روی هم رفته خواند و آیۀ 4 را از آنها جدا نکرد.

مسیح می خواهد همه نوع افراد نجات یابند، حتی آنانی که کلیسا را تحت فشار و جفا قرار می دهند. خود پولس هم که نگارندۀ این رساله است، یکی از این افراد بود و نجات یافت. کلیسا باید برای زمامداران نیز دعا کند زیرا که خدا از بین این افراد هم برگزیدگانی دارد؛ به همین خاطر است که در آیۀ 2، منظور خود را از واژۀ همه (جمیع) توضیح می دهد: «بجهت پادشاهان و جمیع صاحبات منصب»؛

واژۀ جمیع به طبقات و افراد گوناگون اجتماع اشاره می کند؛ به عنوان مثال در تیطس ۲: ۱۱ که می گوید:

زیرا که فیض خدا که برای همۀ مردم نجات بخش است، ظاهر شده،(قدیم) او از این مفهوم واژۀ «همه» استفاده می کند؛ اگر تیطس را از ابتدای باب بخوانیم، متوجه می شویم که به طبقات و انواع مختلف مردم اشاره می کند:

آیۀ ۲: مردان پیر؛

آیه ۳: زنان پیر؛

آیه ۴:  زنان جوان؛

آیه ۶:  جوانان (مردان)؛

آیه ۹ – ۱۰: غلامان؛

و حتی در باب ۳: ۱ از حکام صحبت می کند.

پس چنین برداشتی که منظور پولس را از «همه» (پاس)، طبقات متنوع جامعه بدانیم، مطابق با یکی از معانی»همه» و نیز مبتنی بر سیاق متن مقدس است.

همین نوع از استعمال واژه، در تیطس ۳: ۲ هم بکار رفته است؛ مسلما پولس به تمام افرا دنیا بشارت نداد، بلکه به گروه های مختلف بشارت داد.

نمونه های دیگر هم داریم: کولسیان ۳: ۱۱،  غلاطیان ۳: ۲۸؛

سپس در آیۀ  ۶(باب ۲،اول تیموتاوس) می بینیم که می گوید برای «همه» فدا شد. اگر مسیح برای همۀ افراد، به صورت انفرادی فدا شد، آیا این بدان معنی نیست که فدیه و شفاعت او بی فایده بوده است؟

زیرا که بسیاری او را رد می کنند؟! اگر چنین باشد، تمام مباحث عبرانیان باب ۷ تا ۱۰ زیر سؤال نمی رود؟

 

مکاشفه ۲۲: ۱۷

و روح و عروس می گویند، بیا! و هر که می شنود بگوید، بیا! و هر که تشنه باشد، بیاید و هر که خواهش دارد، از آب حیات بی قیمت بگیرد. (قدیم)

برای فهم این آیه لازم است که از مکاشفه باب ۱۹ آغاز به خواندن نماییم؛ یوحنای رسول از واژۀ (کای) «و» استفاده می کند تا توالی و تسلسل را نشان دهد. توجه داشته باشیم که این باب بندی ها در گذشته وجود نداشته است و نویسنده به صورت پیوسته، نامۀ خودش را به رشتۀ تحریر در می آورد؛ این پیوستگی از باب ۱۹ تا ۲۲ ادامه می یابد.

در باب ۱۹ در مورد جشن نکاح بره می خوانیم(آیۀ ۷) که مقدسین به بره ملحق می شوند و سپس در مورد بازگشت مسیح همراه با مقدسین صحبت می کند و بعد باب ۲۰ آغاز می شود، که در خصوص سلطنت هزار ساله گفته می شود؛ در باب ۲۱ از آسمان و زمین جدید، و سپس از اورشلیم سماوی که نزول می کند، می گوید. در باب ۲۲ از مردمی که در این مکان زندگی می کنند، فدیه شدگان، شهروندان اورشلیم جدید حرف می زند؛ این شهروندان چه کسانی هستند که به درخت و آب حیات دسترسی دارند؟ مقدسین نجات یافته اند.

تولد تازه – بخش اول

 مقدمه

همانطور که مطلع هستید و در جلسات شرکت می کنید و به موضوعاتی که هر هفته مطرح می کنیم نیز توجه می کنید، می دانید که در خصوص الهیات اصلاحات صحبت می کنیم و اگر کمی هم دقت کرده باشید متوجه خواهید شد که مسائلی که در این خصوص مورد بحث قرار می گیرند، ماهیت نجات شناختی دارد. آن چیزی که برای اصلاحگران، پیش از هر چیز دیگری مهم بوده، انجیل بوده است. اینکه انسان چگونه نجات پیدا می کند؟ محتوای انجیل چیست؟ کفارۀ مسیح چه کاری را انجام می دهد؟ نقش فیض در این عمل چگونه است؟ کارهای انسان چه نقشی دارد؟ ارتباط شریعت با قانون چیست؟

این مسیری است که با هم در حال طی کردن هستیم و هر چقدر فکر کردم دیدم که موضوعی اساسی تر و مهمتر از نجات در کلیسا نمی تواند وجود داشته باشد؛ نجاتی که خدا محور است و تعریف و توضیحش را از ذات خدایی دریافت می کند که کتاب مقدس به ما معرفی کرده است.

 روشمندی

چهارچوب و مبنای تعاریف ما، کلام خداست و نه سنت های کلیسایی؛ نه نگرشهای فرقه ای، بلکه کلام خدا. در این مسیر شناخت و مطالعه و پژوهش، از تاریخ کلیسا هم بهره می گیریم؛ به گفته های کلیسا در طی تاریخ هم توجه می کنیم ولی در نهایت، محک اصلی کلام زندۀ خدا خواهد بود که تفکرات ما را جهت خواهد داد.

اقتدار نهایی تعلیمی ما، سنت کلیسا و مراجع تعلیمی سازمانهای مذهبی نیستند؛ آن مرجع الهامی که به آن متوسل می شویم، کلام زندۀ خداست.

مطالعۀ نجات شناسی، ما را با نجات و برکاتی که خدا به انسان گناهکار می دهد آشنا می کند؛ یعنی   قرار گرفتن انسان در  وضعیتی که بعد از بازیافت روحانی بتواند با خدا وارد رابطۀ نزدیک گردد.

 تولد فرزندان خدا

امروز مایل هستم در خصوص تولد تازه گفتگو کنیم؛ یعنی مفهوم و تعلیمی بنیادی که همۀ مسیحیان از هر سطح تفکر و نیز قدمت ایمانی، از آن حرف می زنند، اما با این وجود، در میزان فهمی که نسبت به بدان دارند، همگی در یک سطح و اندازه نیستند. این را هم باید اضافه کنم که آموزۀ تولد تازه، در مذاهب انسانی، به انحاء دیگر فهمیده می شود که قصد ورود بدان را ندارم.

گمان کنم لااقل برخی از شما دوستان با من هم عقیده باشید(عزیزانی که پدر و یا مادر هستند بیشتر با من هم صدا خواهند شد) که تولد نوزاد انسانی، در نوع خویش مثل یک معجزه است.

 در کنار تولد طبیعی و جسمانی که همه ما  آن را داشته ایم، کتاب مقدس از تولد دیگری هم صحبت می کند که بسیار مهمتر و حیاتی تر و ماندنی تر است از آنچه هر روز در بیمارستانها شاهد آن هستیم؛

در مورد تولد فرزندان خدا صحبت می کنم، در حقیقت در مورد رستاخیز روحانی برگزیدگان حرف می زنم؛ فرزندان غضبی که سابقا در گناه مرده بودند اما به وسیلۀ روح خدا به آنها حیات داده می شود.

هر چند کار نجات بخش خدا در زندگی ما یک واقعه ای واحد است اما در این واقعه، روح القدس در ابعاد مختلف کار می کند؛ مسیحیان (الهیات دانان) برای درک بهتر کار روح خدا و تشخیص ابعاد مختلفی که در آن نقش دارد، آن را از لحاظ منطقی تفکیک کردند و ترتیبی برای آن قائل شدند؛  این ترتیب منطقی نجات به «اوردو سالتیس» معروف است.

به اولین قدم، با هم نگاهی داشتیم، اولین عنصر و حرکت را، و آن ارادۀ تعیین کنندۀ الهی در گزینش گناهکارانی بود که توسط روح خدا وارد حیات جاودان و مشارکت ابدی – با خدا – خواهند شد؛ در این خصوص مفصلا صحبت کردیم.

امروز می خواهیم در مورد قدم بعدی در نجات صحبت کنیم؛ در خصوص تولد تازه.

بررسی آیات 

   عیسی در پاسخ گفت: «آمین، آمین، به تو می‌گویم، تا کسی از نو زاده نشود، نمی‌تواند پادشاهی خدا را ببیند.» (هزارۀ نو، یوحنا ۳: ۳)

   عیسی جواب داد: «آمین، آمین، به تو می‌گویم تا کسی از آب و روح زاده نشود، نمی‌تواند به پادشاهی خدا راه یابد. (هزارۀ نو، یوحنا ۳: ۵)

تولد تازه، لازمۀ دیدن ملکوت خدا و ورود به آن است؛ تا از نو زاده نشویم نمی توانیم وارد پادشاهی خدا شویم؛ پس چگونه می توان وارد پادشاهی گشت وقتی آن را نمی بینیم؟!

بخش دیگری از کلام می گوید:

آن که از خدا مولود شده است گناه نمی‌کند، زیرا سرشت خدا در او می ماند؛ پس او نمی‌تواند درگناه زندگی کند، چرا که از خدا مولود شده است. (هزارۀ نو، چاپ ۲۰۱۴؛ اول یوحنا ۳: ۹)

یوحنای رسول در این بخش در خصوص کامل بودن در مسیح صحبت نمی کند، چون پیشتر در همین رساله در این مورد حرف می زند که مسیحیان هم گناه می کنند و می گوید که اگر ادعا کنیم که گناه نداریم دروغگو هستیم:

اگر بگوییم بی‌گناهیم، خود را فریب داده‌ایم و راستی در ما نیست. (اول یوحنا ۱: ۸)

یوحنای رسول در خصوص تقدیس صحبت می کند که پس از تولد تازه در زندگی ما اتفاق می افتد و بخشی از رشد هر مسیحی است.

رسالۀ رومیان باب ۸ آیات ۲۸- ۳۰، پارسایی و جلال را هم به این فهرست اضافه می کند.

می‌دانیم در حق آنان که خدا را دوست می‌دارند و بر طبق ارادۀ او فراخوانده شده‌اند، همۀ چیزها با هم برای خیریت در کار است.   زیرا آنان را که از پیش شناخت، ایشان را همچنین از پیش معین فرمود تا به شکل پسرش درآیند، تا او فرزند ارشد از برادران بسیار باشد. و آنان را که از پیش معین فرمود، همچنین فراخواند؛ و آنان را که فراخواند، همچنین پارسا شمرد؛ و آنان را که پارسا شمرد، همچنین جلال بخشید.(هزارۀ نو)

پیشتر گفته بودم که پیشدانی و گزینش الهی هر دو با پیش تقدیری الهی مرتبط هستند. فراخواندگی، پارسایی، و جلال بخشیدن؛ از به کمال رساندن و به میوه رساندن فدیه در ما می گوید.

از سخنان پولس رسول در می یابیم که پیش فرض او، زمانی که در مورد پارسایی صحبت می کند، ایمان است.

پس چونکه به ایمان عادل شمرده شدیم، نزد خدا سلامتی داریم بوساطت خداوند ما عیسی مسیح، (قدیم، رومیان ۵: ۱)

ترتیب نجات

بنابراین می توانیم ایمان را پیش از پارسا شمرده شدگی قرار دهیم اما یادمان باشد که ایمان پس از تولد تازه قرار می گیرد. پس از پارسا شمرده شدن، تقدیس مطرح می شود و پس از تقدیس شدگی، جلال وارد صحنه می گردد؛ بنابراین اگر ترتیب منطقی نجات را (اردو سالیتوس) را بخواهیم یکبار دیگر به زبان بیاوریم اینگونه خواهد بود:

برگزیدگی الهی؛

فراخواندگی موثر؛

تولد تازه؛

ایمان؛

توبه؛

پارسایی؛

تقدیس؛

جلال.

این ترتیبی است که در کتاب مقدس مشاهده می شود؛ بسیاری از مسیحیان و معلمین شوربختانه این ترتیب را در الهیات خویش مورد توجه قرار نمی دهند.

عیسی مسیح در گفتگوی خود با نیقودیموس، اهمیت تولد تازه را به مثابه نقطۀ آغازینی مورد تاکید قرار می دهد(ر.ک فصل سوم انجیل یوحنا).

از این دریچه اگر چه در آدم، نقطۀآغازین خوبی داشتیم اما این فرصت از دست رفت و آدم گناه کرد و ما تا به امروز تاثیرات گناه وی را در خود می بینیم.

تولد تازه، خود نشان دهندۀ این است که خدا آغاز کننده و به کمال رسانندۀ این تولد تازه است. نوزآیی، از نو مولود شدن است. آیا کسی هست که به قوت و ارادۀ خودش تولد یافته باشد؟!

تمام فرایند بسته شدن نطفه و رشد جنین و سپس وارد دنیا شدن، کاری است که شخص به هیچ وجه در آن دخالتی ندارد؛ به همان صورت نیز فرایندی که خدا در آن در زندگی ما کار می کند تا ما را وارد ملکوت گرداند، امریی خدایی و کاری کاملا الهی است.

یوحنای رسول در خصوص تولد تازه، در آغاز انجیل خودش می نویسد:

و امّا به آن کسانی که او را قبول کردند قدرت داد تا فرزندان خدا گردند، یعنی به هر که به اسم او ایمان آورد، که نه از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم، بلکه از خدا تولّد یافتند. (قدیم، یوحنا ۱: ۱۲- ۱۳)

ترجمۀ هزارۀ نو، چه زیبا می گوید: ( شایسته است که مراقب پاره ای نگرش های برخاسته از نهادهای مذهبی باشیم که سعی دارند با استناد به دانش های ویکی پیدیایی! این ترجمه را رد کنند)

امّا به همۀ کسانی که او را پذیرفتند، این حق را داد که فرزندان خدا شوند، یعنی به هر کس که به نام او ایمان آورد؛ آنان که نه با تولد بشری، نه از خواهشِ تن و نه از خواستۀ یک مرد، بلکه از خدا تولد یافتند.(هزارۀ نو، چاپ ۲۰۱۴)

بررسی فرازی چند از آیات

بررسی هر کدام از این جملاتی که به لحاظ دستوری حالت منفی دارند، اهمیت زیادی دارد.

نه از خون (نه با تولد بشری)

این جمله به این معنی است که تولد تازه از طریق تولد جسمانی نیست. برای بسیاری تعلق به یک نسل خاص و یک خانواده اهمیت زیادی دارد؛ در زمان عیسی مسیح، یهودیان بسیاری گمان می بردند که تنها به این خاطر که یهودی بوده، از نسل ابراهیم هستند، با خدا در یک رابطۀ درستی قرار دارند (یوحنا ۸: ۳۳)

آنها به او جواب دادند: «ما فرزندان ابراهیم هستیم و هرگز برده کسی نبوده‌ایم. مقصود تو از اینکه می‌گویی شما آزاد خواهید شد چیست؟»  (مژده)

آنها مانند پولس پیش از تولد تازه بودند که می گفتند:

5   ختنه‌شده در روز هشتم، از قوم اسرائیل، از قبیلۀ بنیامین، فرزند عبرانی از والدین عبرانی(هزارۀ نو، فیلیپیان ۵:۳)

خدا به ابراهیم وعده داده بود که همراه او و فرزندان روحانی اش تا ابد خواهد بود؛ یهودیان هم فکر می کنند که تنها به این خاطر که از نسل ابراهیم هستند، دیگر با خدا مشکلی ندارند و این کافی است. عیسی مسیح در این میان تاکید کرد که چیزی که به آن اهمیت می دهد، رابطۀ روحانی است و در حقیقت این افرادی که ادعا می کردند که با خدا مشکلی ندارند، فرزندان شیطانند:

شما به پدرتان ابلیس تعلّق دارید و در پی انجام خواسته‌های اویید. (هزارۀ نو، یوحنا ۸: ۴۴)

امروز هم بسیاری گمان می کنند چون در خانوادۀ مسیحی به دنیا آمده اند و یا تابع کشوری هستند که دین رسمی آن مسیحیت است، بنابراین دیگر نیازی به تولد تازه ندارند.

و نه از خواهش جسد (نه از خواهشِ تن)

فهم این عبارت کمی دشوار است. آگوستین این بخش را به نوعی دیگری تفسیر می کند؛ او می گوید که نه از خواهش جسد، اشاره به خواهشهای جنسی زن است و نه از خواهش مردم (به معنایِ نه از خواستۀ یک مرد) اشاره به تمایلات جنسی یک مرد است؛ بنابراین این وی دو بخش از آیه را به تمایلات جنسی زن و مرد نسبت داده است.

مارتین لوتر، عبارت «نه از خواهش جسد» را به فرزند خواندگی نسبت داده بود و جان کالوین آن را اشاره به قدرت اراده می دانست(زیرا اراده از خواهش و خواستن انسانها می آید).

واژۀ جسد»تن»(سارکس) در عهد جدید به تمایلات، اشتیاقها و تمایلات طبیعی و یا علاقه های احساسی اشاره دارد؛ ما نمی توانیم تنها با این احساس که می خواهیم فرزند خدا گردیم، یا تنها با این علاقه که می خواهیم از آنِ خدا شویم، فرزند خدا محسوب گردیم.

خیلی ها امروز، پس از شرکت در جلسات کلیسایی، مخصوصا بعد از اینکه گروه پرستش یک سرود زیبا را نیز خوانده باشد، احساس می کنند که باید دنبال خدا بروند و همانجا جلو آمده، اعلام می کنند که مسیحی هستند، این نوع برخورد، و این نوع شروع، به خودی خود ما را وارد ملکوت خدا نمی کند و ما را فرزند خدا نمی گرداند.

و نه از خواهش مردم (نه از خواهش یک مرد)

کسی به صرف اینکه می خواهد و اراده می کند، البته نمی تواند فرزند خدا گردد. ما در زندگی خودمان با تصمیم هایی که می گیریم، می توانیم ادامه دهیم، اما برای ورود به خانوادۀ الهی، ارادۀ انسانی تعیین کننده و آغاز کننده نیست؛ کسی نمی تواند شما را فرزند خدا کند، مگر این که خدا شما را توسط تولد روحانی وارد خانوادۀ الهی گرداند. فیض لازمۀ فرزند خدا شدن است.

تولد تازه: بخش دوم – گفتگوی مسیح و نیقودیموس

اگر با من از قبل همراه بوده باشید، متوجه شده اید که در خصوص بنیاد الهیات اصلاحات صحبت می کنیم و در کتاب مقدس سیر کرده آن را تفتیش می کنیم؛ و در این سیاحتی که پیش گرفته ایم، نه تنها به آموزه هایی که معمولا در این مباحث مطرح می شود نگاه می کنیم بلکه سعی می کنیم که دایرۀ بررسی خود را – از آن چیزهایی که مهم هستند –  وسیع تر نماییم؛ و تصویر بزرگتری را مدّ نظر قرار دهیم.

در بحث های گذشته، به مبحث حاکمیت الهی پرداختیم، سپس به مسألۀ ارادۀ آزاد انسان پرداخته، تعریف معمول آن را به چالش کشیدیم، و سعی کردیم این تعریف را از چشم انداز کتاب مقدس بازگو کنیم؛ در ادامه به ارتباط این دو آموزه رسیدیم و رابطۀ آنها را تحلیل کردیم. بعد نیز به آموزۀ تباهی کامل پرداخته، به فروافتادگی کامل انسان رسیده، سپس در این سیاحت، رهسپار دیار آموزۀ برگزیدگی شدیم، آموزه ای که به گمانم  به قدر کافی در خصوص آن و تاویل آیات مربوط بدان، گفته  شد؛ هرچند اگر لازم باشد باز بدان خواهیم پرداخت. نیز به اعتراضاتی که در این مسیر وارد گردید، نظری داشتیم و آیات معروفی را که ضد گزینش الهی مطرح می شود مطرح کرده، تفسیر کلیشه ای و اشتباه آنها را گوشزد کرده، نشان دادیم؛ و گفتیم که تفسیر وفادارانه و تاویل کتاب مقدسی آیات به تایید و تثبیت گزینش الهی از چشم انداز الهیات اصلاحات می انجامد. در ادامه، بحث ما به زنجیرۀ طلایی نجات رسید؛ پس ترتیب منطقی کار روح خدا را در فدیه برای بشر، برشمرده، نیم نگاهی نیز به تولد تازه انداختیم.

امیدوارم که تمام این دروس را گوش، یا تماشا کرده باشید؛ چون  این دروس – کنار همدیگر- ، تصویر کاملتری به شما می بخشد، تا بتوانید زیبایی الهیات اصلاحات را که انعکاس زیبایی کتاب مقدس است، عمیق تر درک کنید؛ آن زیبایی را که در واقع، مبیّن زیبایی عمل نجات توسط خداوند است.

دنبالۀ مبحث تولد تازه

خُب، بازگردیم به آموزۀ تولد تازه؛ گفتگوی خودمان را در مطلب پیشین از باب سوم انجیل یوحنا آغاز کردیم؛ بابی که بسیار مورد علاقۀ من است؛ بابی که اگر بخواهم یکبار دیگر در سری تفسیر انجیل یوحنا، به آن بپردازم،گمان کنم چند ماه روی آن وقت بگذارم.

در این باب، عیسی مسیح با نیقودیموس، ربای یهودی، صحبت می کند و در خصوص لزوم تولد تازه برای ورود به پادشاهی خدا تاکید می کند.

اگر یادتان باشد به این مطلب اشاره کردم که تصویر نوزآیی، از نو مولود شدن، دوباره متولد شدن، به ما کمک می کند تا این را بفهمیم که در فرایند نجات، این ما نیستیم که دنبال خدا می رویم، بلکه خداست که به دنبال ما می آید و این نکتۀ بسیار مهمی است که تقریبا در تمام کلیساها برعکس تعلیم داده می شود، زیرا معمولا گفته می شود که شما خدا را انتخاب می کنید، و این ما هستیم که باید بله را به خداوند بگوییم و سپس خدا ما را نجات می دهد، اما تصویری که در کتاب مقدس بارها و بارها ترسیم می شود، تصویر آمدن خدا به دنبال ماست. خدایی که ما را از نو مولود می سازد تا بتوانیم پادشاهی خدا را ببینیم. وقتی پادشاهی را نمی بینیم، چطور می توایم وارد آن شویم؟

در باب سوم انجیل یوحنا، نیقودیموس نزد عیسی آمده است تا در مورد امور روحانی صحبت کند، اما عیسی می گوید: صبر کن، زیاد شتاب نکن! شما نمی توانید امور روحانی را بفهمید، چه برسد به آنکه در مورد آن صحبت کنید، مگر اینکه از نو زاده شوید.

عیسی در جواب او گفت:«آمین آمین به تو می گویم  اگر کسی از سر نو مولود نشود، ملکوت خدا را نمی تواند دید.» (قدیم، یوحنا ۳: ۳)

واژه ای که «سر نو» ترجمه شده است، anōthen ، در حقیقت معنی آن را اگر در واژه نامۀ الهیاتی نگاه کنید، به معنی «از بالا» است؛ عیسی در جواب او گفت:«آمین آمین به تو می گویم  اگر کسی «از بالا» مولود نشود، ملکوت خدا را نمی تواند دید.»  (همین کلمۀ  anōthen در آیۀ ۷:۳ نیز به کار رفته است.)

عیسی مسیح سعی دارد تا به نیقودیموس بگوید که قبل از هر چیز باید فیض خدا را دریافت کند، چیزی که نیقودیموس آن را  نمی فهمید.

عیسی  در جواب او گفت:آمین آمین به تو می گویم  اگر کسی از سر نو مولود نشود، ملکوت خدا را نمی تواند دید.» نیقودیموس بدو گفت، «چگونه ممکن است که انسانی که پیر شده باشد، مولود گردد؟ آیا می‌شود که بار دیگر داخل شکم مادر گشته، مولود شود؟» عیسی در جواب گفت: «آمین، آمین به تو می‌گویم اگر کسی از آب و روح مولود نگردد، ممکن نیست که داخل ملکوت خدا شود. آنچه از جسم مولود شد، جسم است و آنچه از روح مولود گشت روح است. عجب مدار که به تو گفتم باید شما از سر نو مولود گردید. باد هرجا که می‌خواهد می وزد و صدای آن را می‌شنوی لیکن نمی‌دانی از کجا می‌آید و به کجا می‌رود. همچنین است هر که از روح مولود گردد.  (قدیم، یوحنا ۳: ۳- ۸)

بعد از اینکه مسیح در خصوص تولد تازه سخن گفت و اینکه قدم نخست، از نو زاده شدن است؛ سپس به چگونگی این تولد تازه پرداخت.

منظور مسیح از زاده شدنِ از آب و روح چیست؟ چرا عیسی مسیح در مورد باد سخن گفت؟

ارائۀ چند تفسیر و نقد آنها

گروه های مختلف، نظرات گوناگونی را در این خصوص داده اند و تلاش کرده اند تا معانی این واژه ها را دریافت کنند و آنها را تفسیر کنند، و معمولا هم تفاسیر به نوعی ارائه می شوند که در چارچوب باورهای  الهیاتی افراد قرار گیرند!

 تفسیر اول

برخی ها آب را به معنی و استعاره از تولد انسانی می دانند و آب موجود در رحم مادر  را دلیل درج واژۀ آب در این آیه می دانند؛ این گروه می گویند که پس از اینکه شخص یکبار از لحاظ فیزیکی به دنیا آمد باید دوباره از لحاظ روحانی هم تولد یابد؛ بنابراین در تایید این نظر، ترکیب تولد دوباره در عوض تولد از بالا، از نظر معنایی انطباق بیشتری با این متن دارد.

نتیجه گیری این تفسیر بر اساس برداشتش، البته منطقی می نماید اما این تفسیری مورد وثوق نمی تواند باشد زیرا:

یکم: واژۀ آب، در هیچ جای کتاب مقدس به این معنا بکار نرفته است؛

دوم: اینکه این تفسیر مبیّن یک حقیقت آشکار است، و اصطلاحا در زمرۀ توضیح واضحات قرار می گیرد!

زیرا می خواهد بگوید که البته باید اول به دنیا بیاییم(توضیح امر واضح) تا سپس بتوانیم تولد روحانی را دریافت کنیم؛

سوم: آب نمی تواند اشاره به تولد جسمانی باشد چونکه در یوحنا ۱: ۱۳ دیدیم، که این تولد جسمانی جایی در این فرایند نجات ندارد ( ۱۳   آنان که نه با تولد بشری، نه از خواهشِ تن و نه از خواستۀ یک مرد، بلکه از خدا تولد یافتند.»هزارۀ نو، چاپ ۲۰۱۴″)

تفسیردوم

گروهی دیگر از دوستان(لطفاً واژۀ دوستان را با لحنی کنایه آمیز دریابید!)، باور دارند که آب اشاره به تعمید آب است؛ اما هر آینه باید در نظر داشت که کتاب مقدس در کلیت تعالیم کتاب مقدس، کلام خدا به ما تعلیم می دهد که کسی نمی تواند به وسیلۀ امور ظاهری و مراسم مذهبی نجات یابد:(اول سموئیل۱۶: ۷، رومیان ۲: ۲۸- ۲۹، غلاطیان ۲: ۱۶ و  ۵: ۱- ۶)؛ تعمید آب نشانۀ مهمی است از چیزی که قبل از آن اتفاق افتاده است، و نه وسیله ای برای تولد تازه.

تفسیرسوم

تفسیر سوم، آب را شسته شدن از گناهان اعلام می کند؛ دلیل اینکه این معنای آب نمی تواند مورد نظر آیه باشد این است که هرگاه عهد جدید در خصوص ارتباط آب و تولد از بالا صحبت می کند، پاکی از گناهان را، امری معرفی می کند که پس از تولد تازه اتفاق می افتد و این آیه در یوحنا 3، از چگونگی تولد تازه سخن می گوید و این چشم اندازی که در این باب ارائه می شود، این تفسیر را هم ناروا می کند.

دیدگاه من

اما تفسیری که به نظرم صحیح می باشد، مبتنی بر تشبیه کتاب مقدس به آب است. در جاهای دیگری از متن مقدس، «کتاب» مقدس با نماد آب معرفی شده است:

افسسیان۴: ۲۶ می گوید:

تا آن را به غسلِ آب به‌وسیلة کلام طاهر ساخته، تقدیس نماید،(قدیم)

تا آن را به آبِ کلام بشوید و این‌گونه کلیسا را طاهر ساخته، تقدیس نماید،(هزارۀ نو)

در اول یوحنا ۵: ۷- ۸ می خوانیم:

زیرا سه هستند که شهادت می‌دهند، یعنی روح و آب و خون؛ و این سه یک هستند.(قدیم)

در این رساله که در حقیقت، نویسنده اش همان، نویسندۀ انجیل یوحنا هم می باشد،از سه شاهد صحبت شده است: روح، آب و خون

از آنجایی که پیشتر در این رساله به شهادت کتاب مقدس، به نجات در مسیح پرداخته است، و روح اشاره به روح القدس و خون اشاره به صلیب مسیح می کند؛ بنابراین آب، در اینجا اشاره به کلام خداست.

همین تصویر در یوحنا ۱۵: ۳ ترسیم شده است:

شما هم‌اکنون به‌سبب کلامی که به شما گفته‌ام، پاک هستید.(هزارۀ نو)

یک بخش دیگر از کتاب مقدس به کلام خدا به عنوان وسیله و طریقی اشاره می کند که تولد تازه را برگزیدگان دریافت می کنند، البته در این قسمت از تصویر آب، استفاده نمی شود:

او چنین اراده فرمود که ما را با کلام حق تولید کند تا همچون نوبرِ آفریده‌های او باشیم. (هزارۀ نو، یعقوب ۱: ۱۸)

زمانی که صحبتهای عیسی مسیح به نیقودیموس را زیر نور بخشهایی از کلام که با هم نگاه کردیم بررسی می کنیم، متوجه می شویم که خدا را به عنوان کسی که ما را به دنیا می آورد معرفی می کند؛ خدای پدری که ما فرزندان وی هستیم و کلام خدا وسیله ای در دستهای روح خداست که حیات روحانی تازه ای را که کلام از آن صحبت می کند، به ما عطا  می نماید.

آب و روح/ باد

در ماجرای ملاقات نیقودیموس با عیسی مسیح، که در باب سوم انجیل یوحنا آمده است، عیسی از مولود شدن توسط  آب و روح می گوید(۵:۳) و در ادامه نیز  روح خدا را به باد تشبیه می کند(۸:۳)؛ هر چند انجیل یوحنا به یونانی است و واژۀ یونانی روح، پنوما می باشد، اما این واژه در یونانی معنای باد نیز می دهد چنانکه معادل عبری آن نیز( روآخ ) معنای باد و روح را توأمان دارد؛ از این دریچه گوییا  هنگامی که عیسی با نیقودیموس گفتگو می کرد، روح و باد در یک بازی کلامی، هر دو معنا را در یک واژه به رخ می کشند! تا حیات را به کالبدِ انسانِ مرده در گناه بدمند؛ انسانی که با کلام مقدس(آب)، شسته شده، مهیای تولد دوباره است. پس، کلام خدا به ما تعلیم داده شده، موعظه گردیده، به مانند آب، جان ما را شستشو می دهد، تا روح خدا از آن استفاده کرده، حیات روحانی تازه را به ما عطا نماید.

باز هم آیه ای دیگر

یک آیۀ دیگر را  با هم نگاه کرده، این مبحث را روشنتر می کنیم.

اول پطرس ۱: ۲۳

زیرا تولد تازه یافته‌اید، نه از تخم فانی بلکه تخم غیرفانی، یعنی کلام خدا که زنده و باقی است.(هزارۀ نو)

در همین باب، پطرس می گوید، شخص به خاطر مرگ مسیح به خانوادۀ الهی ملحق می گردد. (آیات ۱۸- ۱۹)؛

زیرا می‌دانید از شیوۀ زندگی باطلی که از پدرانتان به ارث برده بودید، بازخرید شده‌اید، نه به چیزهای فانی چون سیم و زر، بلکه به خون گرانبهای مسیح، آن برۀ بی‌عیب و بی‌نقص. (هزارۀ نو)

و سپس در آیه ۲۱ می گوید، به واسطۀ او ایمان می آوریم.

تولد تازه: بخش سوم – خداشناسی اصلاحات، فقط تولیپ نیست!

   در دو هفتۀ گذشته، به بررسی آموزۀ تولد تازه، نوزآیی،پرداختیم.

همینطور که می دانید، اساس و بستر صحبتهای ما در سه ماه گذشته، روی بنیاد الهیات اصلاحات بوده است و قرار است تا آموزه هایی را که از چشم انداز این خداشناسی تعریف می شود، مورد بررسی قرار دهیم.

اگر دقت کرده باشید،من در این سری دروس،خودم را محدود به ۵ نکته تولیپ نکردم(۱. تباهی کامل،۲. انتخاب شدن بدون شرط، ۳. کفارۀ محدود،۴. فیض غیر قابل مقاومت، ۵.ثبات قدم مقدسین(امنیت نجات) ). هر چند 5 نکته تولیپ، بخشهای اساسی این خداشناسی کتاب مقدسی است، اما خداشناسی اصلاحات به این 5 نکته ختم نمی شود.

بدون اینکه فرصت زیادی را صرف مقدمه کنیم، اجازه بدهید وارد ادامه مبحث شویم.

اما رخصت دهید به چند نکته اشاره کنیم، به مباحثی که مشخصا اشاره کردیم و مطالبی که ضمنی گفته شد:

 اول

اینکه نوزایی، تماما کاری الهی است؛ یعنی انسان در تولد روحانی خودش، اصلا دخالتی ندارد و توانایی از نو مولود شدن را ندارد.

یک نکتۀ عقلانی!

این نکته که انسان توانایی از نو مولود شدن را ندارد منطقا نیز قابل دریافت است:

اگر نوزایی را یک معلول بدانیم، علت وجودی آن نمی تواند خود آن معلول باشد! زیرا این نیازمند آن است که معلول (دراینجا انسان)، پیش از موجود شدن(نوزایی)، موجود بوده باشد(به صورت علت) تا خودش را به وجود آورد! و این عقلا امکان پذیر نیست. اصطلاحا می توان گفت که: سِبقت(پیشی گرفتن) وجودی شیئ بر خودش، غیر ممکن است!

دوم

در این تولد دوباره، کار حیات بخش خدا، روی فهم و ادراک ما نیز تاثیر می گذارد که من به آن «تنویر روحانی» می گویم. خدا، در تولد تازه، افکار ما را باز کرده، فهم و درک امور روحانی را به ما می بخشد؛ چشمهای روحانی ما باز می شود.

(برای نمونه ر.ک: اول قرنتیان ۲: ۱۲- ۱۳، دوم قرنتیان ۴: ۶ ، افسسیان ۱: ۱۸، فیلیپیان ۱: ۹، کولسیان ۳: ۱۰، اول یوحنا ۴: ۷)

انسانی روحانی، یعنی کسی که از بالا زاده شده است، معانی روحانی حقایق را می فهمد؛ به عنوان مثال، انسان نفسانی، یعنی آن انسانی که تولد تازه ندارد، حیات ندارد، و هنوز در گناهان خویش است، چنین انسانی، وقتی می شنود که خدا رحیم است، او این جمله را از لحاظ گرامری و ظاهری می فهمد اما درک و فهم انسان روحانی، یعنی آن کسی که تولد تازه دارد، با وی متفاوت است؛ آنانی که تولد تازه دارند، این حقیقت را فهمیده، درک کرده، عمیقا احساس کرده، با آن رابطه برقرار می کنند.

انسان نفسانی مانند شخص نابینایی است که واقعیت دنیا را، خورشید و درخت و دریا و میز را می شناسد، و توانایی توضیح واژگانی آنها را دارد، اما سطح درک و فهم وی، در یک مرتبۀ ابتدایی قرار گرفته است که به گستردگی و عمق دریافت تجربی یک شخص بینا نیست؛ اما زمانی که چشمان وی باز می شود، آن خورشید و درخت و دریا و میز، برای وی بُعد تازه ای پیدا می کند، بُعدی که در زمانی نابینایی هرگز قادر به دریافت آن نبوده است.

وضعیت افرادی که تولد تازه ندارند، همانی است که مسیح گفت: «آیا چشم دارید و نمی بینید و گوش دارید و نمی شنوید؟…(هزارۀ نو، مرقس ۱۸:۸)

این حقایق الهی که شخص روحانی دریافت می کند از درک والاتر و  تاثیر بخشی عمیقتری، در قیاس با آنچه از زبان دیگران جاری می شود، برخورداند.  معلمین مذهبی می توانند در خصوص حقایق الهی با ما صحبت کنند اما تنها زمانی که روح خدا تنویر روحانی ببخشد، تنها آن زمان است که این حقایق جان پیدا می کنند. مسیح گفت:

…کلامی که من به شما می‌گویم، روح و حیات است. (قدیم، یوحنا ۶: ۶۳)

انسانها می توانند در خصوص قدوسیت، محبت و زیبایی الهی صحبت کنند، اما تا زمانی که از روح خدا منور نشده باشیم، این واژه ها و مفاهیم در زندگی ما جان نداشته، اساس زندگی ما را تغییر نخواهند داد. به همین خاطر دانش روحانی بدون تولد تازه، جهل است و اما تنویر روحانی که در تولد تازه به ما بخشیده می شود، دانش روحانی و حقیقی است.

عیسی مسیح به رهبران مذهبی یهود که در خصوص کتاب مقدس می دانستند گفت:

«عیسی جواب داد که نه مرا می‌شناسید و نه پدر مرا. هرگاه مرا می‌شناختید پدر مرا نیز می‌شناختید.»(قدیم، یوحنا ۱۹:۸)

«در جواب ایشان گفت، دانستن اَسرار ملکوت آسمان به شما عطا شده است، لیکن بدیشان عطا نشده،»(قدیم، متی ۱۱:۱۳)

پولس رسول در این زمینه می گوید:

امّا انسان نفسانی امور روح خدا را نمی‌پذیرد زیرا که نزد او جهالت است و آنها را نمی‌تواند فهمید زیرا حکم آنها از روح می‌شود. (قدیم، اول قرنتیان ۲: ۱۴)

سوم

نکتۀ سومی که باید در خصوص تولد تازه بدانیم این است که ارادۀ انسانی را تازه می کند؛ اگر به خاطر داشته باشید، گفتیم که انسانی که در گناهان خودش مرده است، آزادانه بر طبق طبیعت فاسدش، به آنچه که تمایل دارد، روی کرده، گناه می کند. ارادۀ آزاد انسان، آزادانه، تنها عداوت با خدا را بر می گزیند اما تولد تازه این ارادۀ انسانی را، ارادۀمخلوق را، احیا می کند به نوعی که اکنون انسان توانایی دارد تا امور خدا را انتخاب کند.

آیا حزقیال ۱۱: ۱۹ را بیاد می آورید؟ این آیه بارها خوانده شده، بدون اینکه در این خصوص توضیح کافی شنیده باشیم:

«… در اندرون‌ ایشان‌ روح‌ تازه‌ خواهم‌ نهاد و دل‌ سنگی‌ را از جسد ایشان‌ دور کرده‌، دل‌ گوشتی‌ به‌ ایشان‌ خواهم‌ بخشید.»(قدیم)

نگاهی به چند آیه

همینطور حزقیال ۳۶: ۲۷- ۲۸

″روح خود را در اندرون شما خواهم نهاد و شما را پیرو قوانین خود خواهم ساخت تا با دقّت دستورات مرا بجا آورید.  آنگاه در سرزمینی که به نیاکان شما دادم، زندگی خواهید کرد و قوم من خواهید بود و من خدای شما خواهم بود.»(مژده)

شما را در هر عمل نیکو کامل گرداناد تا ارادة او را بجا آورید و آنچه منظور نظر او باشد، در شما به عمل آوَرَد بوساطت عیسی مسیح که او را تا ابدالآباد جلال باد. آمین. (قدیم، عبرانیان ۱۳: ۲۱)

زیرا خداست که در شما برحسب رضامندی خود، هم اراده و هم فعل را به عمل ایجاد می‌کند. (قدیم، فیلیپیان ۲: ۱۳)

و البته آیات بسیاری دیگر نشان می دهد که روح خدا، به وسیلۀ عمل نوزآیی، ارادۀ ما را توانا می سازد تا در ارادۀ او حرکت کرده، تصمیم گرفته، از او اطاعت کنیم. بنابراین خدا در تولد تازه، قلب و ارادۀ ما را نسبت به تقدس متمایل کرده، از گناه بی زار می سازد.

داود هم کراراً در مزامیر از خدا در خواست می کند و می گوید:

دلم را به اطاعت از اوامرت مایل گردان… (مژده، مزمور ۱۱۹: ۳۶)

چشمانم را از دیدن بطالت بگردان، و در طریق خود مرا زنده ساز. (قدیم، مزمور ۱۱۹: ۳۷)

و زنی لیدیه نام، ارغوان فروش، که از شهر طیاتیرا و خداپرست بود، می‌شنید که خداوند دل او را گشود تا سخنان پولُس را بشنود. (قدیم،اعمال ۱۶: ۱۴)

این کاری است که روح القدس و تنها خدا قادر است در روحهای ما انجام دهد؛ این کاری است که انسان نمی تواند با قرار گرفتن در جایگاه خدا آن را انجام دهد؛ انسان قادر نیست تا چنین تغییر عظیمی را در انسانی دیگر ایجاد کند. مهم نیست که واعظی برجسته و زبردست، سخنگویی شیوا و معلم کلام بسیار ماهری باشیم، این کاری است که تنها روح القدس در زندگی ها انجام می دهد. کلام حقیقتی که در آن حیات است، از طریق واعظ کلام، که هر کدام از ما می توانیم باشیم، جاری می شود اما کار اصلی و نهایی را خداوند انجام می دهد و قلبهای سنگی را به قلبهایی تبدیل می کند که برای اوامر خداوند تمایل پیدا می کند. ارادۀ ما را نو ساخته، قادرمان می سازد تا بتوانیم به انجیل خدا، لبیک بگوییم.

الیهاتدان بنام، ویلیام شِدWilliam Shedd ) ( در خصوص این تولد تازه زیبا می گوید؛ او می گوید که «در تولد تازه، سرشت روحانی، سرشت روحانی را لمس می کند. خدا انسان را لمس می کند. خدا و انسان دو ماهیت متفاوت از هم هستند اما در تولد تازه، خدا به انسان بسیار نزدیک می شود، حتی نزدیکتر از زمان خلقت و نزدیکتر از زمانی که هر روزه در زندگی تو عمل می کند. » [1]

بوسۀ آسمانی

نامی که من بر روی تولد تازه گذاشته ام، بوسۀ الهی است؛ خدا از آسمان انسان گناهکار را می بوسد و این بوسۀ آسمانی، روح حیات را در روح مردۀ وی می دمد و او را از نو زنده می سازد؛ او را به روحی تبدیل می گرداند که عاشق خدا می گردد و او را متابعت می کند.

چهارم

چهارمین نکته ای که در خصوص آن صحبت کردیم، این است که انسان در خصوص تولد تازه، منفعل است، غیرفعال است، تابع است.

خداوند بخشنده است و انسان دریافت کننده. انسان در گناه مرده است و قادر نیست زندگی حیات بخشی را که منجر به پارسایی بشود تولید کند.

پنجم

نکتۀ پنجم، از نکتۀ چهارم، یعنی نکتۀ قبلی سرچشمه می گیرد؛ از آنجایی که انسان در خصوص تولد تازه منفعل است، بنابراین قادر به همکاری با خدا در این باب نیست. شرط همکاری، این است که هر دو با هم هماهنگ باشند، یعنی نوعی انسجام و هارمونی بین خدا و انسان باشد اما کلام خدا به ما می آموزد که انسان در وضعیت دشمنی با خدا قرار دارد. رومیان 8: 7 می گوید که: «…تفکّر جسم دشمنی خدا است،»(قدیم)

دو واژۀ الهیاتی در این خصوص وجود دارد که یکی به همکاری انسان با خدا در نجات اشاره دارد که به آن سینرجیزم می گویند و دیگری به کار نجاتی که یکطرفه از سوی خدا برای ما انجام می شود، به آن مونورجیزممی گویند. نکته دیگر در خصوص نوزآیی این است که این یک راز است. آنچه دقیقا در این زمان اتفاق می افتد، برای ما یک راز است.  می دانیم که در گناه مرده بودیم، و اکنون زنده هستیم، و این مرگ و حیات، یک امری رازآلود است.  نمی دانیم که دقیقا چگونه اتفاق می افتد و اینکه خدا با ما چه می کند که ما از نو مولود می شویم. عیسی مسیح، روح القدس را به باد تشبیه می کند که هر کجا می خواهد می وزد و ما صدایش را می شنویم، ولی نمی دانیم از کجا می آید و به کجا می رود، تولد تازه هم به همین شکل است ر.ک یوحنا ۳: ۸.

کتاب مقدس این زندگی جدید را، این نوزایی را پدیده ای می داند که تمامیت ما را تحت تاثیر خود قرار می دهد.  کلام خدا در دوم قرنتیان ۵: ۱۷ می گوید که  ۱۷   پس اگر کسی در مسیح باشد، خلقت تازه‌ای است؛ چیزهای کُهنه درگذشت، اینک همه‌چیز تازه شده است.(قدیم)

چون این اتفاق در درون ما انجام می شود و زندگی های ما را تغییر داده به ما حیات می بخشد، بنابراین می توانیم بگوییم که تولد تازه، یک امری آنی است و در یک زمان اتفاق می افتد و اینکه برخی معتقد هستند که تولد تازه، فرایندی تدریجی است، به نظر با شواهد کتاب مقدس همخوانی ندارد. ما در یک زمان متولد می شویم و پس از آن رشد روحانی شروع می شود. ممکن است، زمان دقیق آن را ندانیم و یا به وقوع آن هوشیار نباشیم، اما نتایج آن را در زندگی خود در طی زمان می بینیم.

ششم

 اما نکتۀ ششم این است که تولد تازه، در زندگی های ما باید میوه آورده، یا به اصطلاح، ثمر بخش باشد.

در اول یوحنا ۳: ۹ آمده است:

هر که از خدا مولود شده است، گناه نمی‌کند زیرا تخم او در وی می‌ماند و او نمی‌تواند گناهکار بوده باشد زیرا که از خدا تولّد یافته است.(قدیم)

این به آن معنی نیست که ایمانداران به عیسی مسیح زندگی کامل و بی نقص و بی گناهی خواهند داشت بلکه این بدان معناست که استمرار در گناه و در گناه باقی ماندن از زندگی آنها رخت خواهد بست.

شاید اگر بخواهیم از این دیدگاه، تولد تازه را نوع دیگری تعریف کنیم، به جای اینکه بگوییم، شخصی که تولد تازه دارد، گناهکار نیست، بهتر است بگوییم که شخصی که از نو مولود شده است، مطیع مسیح است.

این در خصوص این  نوع نگرش در باب ۲ اول یوحنا ( آیه ۲۹ ) می خوانیم:

اگر فهمیده‌اید که او عادل است، پس می‌دانید که هر که عدالت را بجا آوَرَد، از وی تولّد یافته است.(قدیم)

نکتۀ آخر

و اما نکتۀ آخر که من خودم هم به بدان قبلا توجه نکرده بودم در اول یوحنا ۵: ۱۸ است که می گوید:

و می‌دانیم که هرکه از خدا مولود شده است، گناه نمی‌کند بلکه کسی که از خدا تولّد یافت، خود را نگاه می‌دارد و آن شریر او را لمس نمی‌کند.(قدیم) جالب توجه است که واژه ای که در اینجا «خود» ترجمه شده است در یونانی معنای «او» نیز می دهد، چنانکه در ترجمۀ NASB  این واژه، him ترجمه شده است؛ از این منظر می توان آیه را این گونه نیز ترجمه کرد که: … بلکه کسی که از خدا تولّد یافت، او را نگاه می‌دارد… ؛ که این بدان معناست که این خداست که ما را نگاه می دارد. به هر حال، شخصی که از نو مولود شده است، از حملات شریر مصون است. با اینکه ممکن است مورد حملات قرار بگیرد، اما یوحنای رسول می گوید، کسی که در ماست بزرگتر و قویتر است از آنکه در دنیاست.

 پارساشمرده شدگی : قسمت اول

مقدمه

در این نوشتار، به تامل و تفکر خود در باب الهیات اصلاحات که البته معتقد هستیم نگرش صحیح کتاب مقدس و تفسیر درست کلام خداست، ادامه خواهیم داد؛ این اصولی را که خدمت شما معرفی می کنم و با هم بررسی می کنیم، ساختار بنیادی این خداشناسی(الهیات اصلاحات)کتاب مقدسی و تاریخی است. من هر وقت در خصوص الهیات کلیسای انجیلی صحبت می کنم، این حقایقی که مطرح می کنم،  مد نظرم است که خدمتتان بیان می کنم. متاسفانه در جامعۀ ایرانی و در برخی از کلیساهای آمریکایی، توجه و تمرکز کلیساهای انجیلی و اصلاح شده (ریفورمد) روی نقد جنبش کریزماتیک و پنطیکاستی قرار گرفته است که البته من (حقیقتش را بخواهید) هیچ وقت دلیل این تمرکز بیش از اندازه را نفهمیدم، در حالی که شایسته آن است که بر درک بهتر از الهیات اصلاحات تمرکز شود که اگر ما این الهیات را به درستی بشناسیم، بعید به نظر می رسد که به سمت و سوهای دیگر مایل شویم.

چرا انجیلی؟

اساسا الهیات اصلاحات، نهضت انجیلی، توجه و تمرکزش روی اصول نجات شناسی معطوف بوده است؛ البته منظورم این نیست که در حوزه های دیگر ایمانی حرفی برای گفتن نداشته باشد، اما توجه و واکنش این خداشناسی، به مسالۀ نجات شناختی بوده است، که در این دایره، در این گفتگو، مباحث انسان شناسی و خداشناسی و غیره هم ناچارا مطرح می شود؛ اما مرکز و محور گفتگو ها، انجیل است. به همین خاطر است که این نهضت، انجیلی نام گرفته است؛ یعنی جنبشی که هَمّ و غم آن، انجیل عیسی مسیح است. انجیلی که زیر تاثیر نهادهای مذهبی و باورهای فرقه ای، رنگ و بوی دیگری گرفته بود.

به همین خاطر است که در حال مطالعه و تفکر روی اساس ایمان مان، یعنی انجیل هستیم و داریم از زوایای گوناگون به این انجیل زیبا، به این خبر خوشی که پولس رسول، انجیل خدا، و انجیل عیسی مسیح می خواندش، نگاه می کنیم.

 یک بد فهمی

برخی از دوستان گمان می کنند که انجیلی بودنی یعنی ضد پنطیکاستی بودن و گمان می کنند که کالونیست بودن یعنی کریزماتیک نبودن؛ در حالی که این الهیات در چارچوب تاریخی آن، اساسا متوجه چیز دیگری بوده، ولی خُب گاهی وقتی به لحاظ زمانی از نقطۀ آغازین یک تفکر و نهضتی دور می شویم، به همان میزان در خصوص فهم ما از آن نقطۀ آغاز و شروع، قدری کژ فهمی و بد فهمی نیز پیش می آید؛ گاهی در این مسیر زمانی، کلمات و عبارات و جنبشها و الهیاتها، معانی دیگری پیدا می کنند. همان نام قدیمی را به کار می بریم ولی معنی دیگری را برای آن قائل هستیم( انگار به تعبیر اهل منطق، تبدیل به مشترک لفظی می شود!). می گوییم انجیلی، اما، این انجیلی کجا و آن انجیلی که در تاریخ مطرح شد کجا؟!

امروزه اگر کسی می گوید انجیلی هستم، یا به قول انگیسیها اونجلیکال هستم (که البته این دو کلمه در دنیای ایرانی و آمریکایی به دو معنای مختلف هم به کار رفته است) باید بپرسیم که منظورت دقیقا چی است؟ چون واژۀ انجیل به مفهوم تاریخی آن دیگر به کار نمی رود. خیلی از اصلاحگران خودشان را دیگر انجیلی نمی خوانند، چون معنای انجیلی عوض شده است. خیلی ها خودشان را کلیساهایی می خوانند که متعهد به اعترافنامه های تاریخی هستند(حالا این حکایت دیگری است که شاید یک روزی بدان پرداختیم؛ شاید وقتی دیگر!).

 سه نوع تقلیل سازی

الهیات اصلاحات آنقدر غنی و پربار و رنگین و عمیق است، که در مقابل این صحبتهای سطحی که در خصوص آن مطرح می شود، گم گشته است؛ یعنی یک جورهایی از این نظر مورد ستم قرار گرفته است، ستم در تقلیل معنا. در جامعۀ امروز مسیحی، انجیلی بودن به سه چیز تقلیل پیدا کرده است:

الفیا انجیلی را ضد کریزماتیکی می دانند؛

ب:یا انجیلی را با از دست ندادن نجات مساوی می کنند؛

ج: و یا می گویند که انجیلی ها به برگزیدگی اعتقاد دارند.

عمده کردن اینها به خودی خود، تقلیل سازی معنا، بی تناسب ساده کردن  و کوتاه نگری و بی اطلاعی است؛ برخی از دوستان این تقلیل سازی را نمایندگی می کنند که من آن را یا به خاطر نادانستگی و ناروشمندی شان می دانم؛ و یا حتی گاه، تعصب و بغض! گاهی هم آمیخته ای از همۀ اینها که من بیش از این بدان نخواهم پرداخت. به هر حال چیزی که هست، این تقلیل سازی ها باعث شده که عزیزانی هم که زیر دست این تقلیل سازان تعلیم می گیرند، نسبت به الهیات اصلاحات ناآگاه باشند که این اسباب تاسف و دلشستگی است؛ و این بخشی از رنجوری هایِ تنهایی هایِ من است…

هدف من این است که دراین سری دروس به این مطالب بپردازم.

این را هم بگویم که با اینکه ما روی هر آموزه ای، دو یا سه جلسه بیشتر فرصت نمی گذاریم، اما خیلی بیشتر از اینها می توان در این خصوص صحبت کرد، اما هدف من و یا روش من این است که اول در سری نخست، یک تصویر کلی از اساس باورهای کتاب مقدس ترسیم کنم، و بعد باز خواهیم گشت تا این تصویر ترسیم شده را رنگ آمیزی کنیم؛ و به هر کدام از این آموزه ها از زوایای دیگر نیز توجه نموده، در آنها تدبّر نماییم.

 ورود به بحث

امروز، فرصت را به بررسی آموزۀ  پارساشمردگی خواهیم داد؛ این مبحث یکی از مباحث اساسی، بنیادی و جنجال برانگیز و بسیار دشوار الهیات مسیحی است که به نظر می رسد، هر فرقه ای نگرشی منحصر بفرد در خصوص آن داشته باشد.

روشمندی

کاری که خواهم کرد این است که اول به اساس این آموزه خواهم پرداخت و بعد سعی خواهم کرد به عمق مطلب وارد بشوم؛ به همین خاطر، خواهش می کنم که تحمل کنید، و هر جلسه حاضر بشوید تا تصویر کامل را پیدا کنید.

یک درخواست

من نمی توانم در یک جلسه همۀ آن چیزی را که در خصوص این آموزه وجود دارد برای شما مطرح نمایم؛ این به دو علت است:

اولیکی به این خاطر که وقت نداریم در یک جلسۀ مثلا ده ساعته، بدون وقفه این آموزه را بررسی کنیم؛

دوم: اینکه حجم سنگین اطلاعات، اگر یک دفعه ارائه بشود، قابل درک نخواهد بود؛ بنابر این با من همگام باشید، متحمل و منتظر باشید.

نوید به یک مبحث تازه در آینده

در طی ده سال گذشته، مبحث تازه تری هم در این خصوص وارد صحنه شده، به اسم چشم انداز تازه ای بر پولس، که البته این مبحث را بعدها بررسی می کنیم، و دلیل به عقب انداختن محبث «چشم انداز تازه ای بر پولس» این نیست که نمی خواهم در جامعۀ مسیحی مطرح بشود (اتفاقا اولین و تنها شخصی که در خصوص این نگرش صحبت کرده، و مقاله نوشته خود من بودم) بلکه دلیلش این است که فعلا اساس الهیات اصلاحات را داریم بررسی می کنیم  و حرف برای گفتن بسیار داریم و دیگر اینکه به باور من، تا اساس باورهای مطرح  شده را بررسی نکرده ایم،  بیان کردن این نگرش، فقط درک آن را به عنوان یک مساله، پیچیده تر و مبهم تر خواهد کرد.

در گفتگوهایی که پیشتر داشتیم به خبر انجیل اشاره کردیم، به موعظۀ انجیل که به گوش دنیا می رسد و به این اشاره کردیم که با واقعۀ تولد تازه که ما را قادر می سازد تا به این خبر پاسخ مثبت بدهیم همراه است. همینطور اشاره کردیم که پس از اینکه توانا شدیم و پاسخ مثبت دادیم، توبه می کنیم؛  و به خدایی که طریق نجات را برای ما مهیا کرده اعتماد می کنیم تا گناهان ما را ببخشد.

نحوۀ اعلام پارسایی

امروز می خواهیم به کاری که خدا در مقابل این واکنش انجام می دهد بپردازیم؛ پس از اینکه از نو زاده شده و توبه کردیم، خدا چگونه عفو و پارسایی ما را اعلام می کند؟

این یک اعلان قضایی است که خدا در ارتباط با شریعت خود انجام می دهد و می گوید که ما دیگر گناهکار نیستیم و در قبال گناهان پیشین خود، مجازات نخواهیم شد.

فهم درست آموزۀ پارساشمردگی، برای زندگی مسیحی ما بسیار اهیمت دارد؛ زمانی که مارتین لوتر، پارساشمردگی به وسیلۀ ایمان به تنهایی را درک کرد، مسیحی شد و خودش اعلام می کند که این تبدیل، زندگی او را پر از نشاط و شادی کرد؛ این فهم می تواند جهت و کیفیت زندگی ما را دگرگون کند.

این همان اساسی بود که بر مبنای آن، نهضت پروتستان در مقابل کلیسای کاتولیک ایستاد و بر آموزۀ پارساشمردگی تاکید کرد. اگر ما هم مایل هستیم تا انجیل راستین را که پارساشمردگی، یکی از اصول اساسی این انجیل می باشد، به نسل های آینده انتقال دهیم و به دنیا اعلام کنیم، باید این آموزه را به درستی دریابیم.

این جدایی، این شقاق الهیاتی نه تنها در قرن شانزدهم میلادی اتفاق افتاد بلکه امروز نیز یکی از آموزه هایی است که چشم اندازهای گوناگون الهیاتی را از هم جدا می کند: آن چشم انداز الهیاتی که نجات محض فیض را تعلیم می دهد و نیز آن خداشناسی که نجات بر اساس فیض و اعمال را بیان می کند. این آموزه، خط جدایی بین این دو نگرش می کشد.

دوستان عزیز، هر انجیلی، انجیل راستین نیست و هر کلیسایی که به مسیح موعظه می کند، لزوما انجیل مسیح را اعلام نمی کند؛ اسم همان است اما مفاهیم و پیغام و محتوای آن، فرق می کند و البته اهمیت این موضوع، آنقدر زیاد است که پولس رسول می گوید، هر کسی حتی فرشته ای، انجیل غیری را موعظه کند، لعنت بر او باد.(غلاطیان 8:1)

آموزه های دیگر مسیحی، ممکن است آنقدر مهم نباشد که به خاطر آنها شقاقی صورت پذیرد. به نظر من، تعمید نوزادان کلیسای انجیلی، با تعمید بزرگسالان برخی از کلیسای اصلاحات، نباید دلیل شقاق باشد و یا حتی منصوب کردن زنان به مقام کشیشی و یا رد آن نباید دلیل لعنت فرستادن به یکدیگر باشد و همینطور مسائل دیگری که ریشۀ نجات شناختی ندارد و انجیل مسیح را تغییر نمی دهد؛ اما زمانی که بحث انجیل مطرح می شود، باید مانند یک جراح مبرّز عمل نمود و حقیقت را به درستی تشخیص داد.

زمانی که پولس رسول در خصوص فرایند نجات صحبت می کند (مبحث زنجیرۀ طلایی نجات که چند هفته پیش بدان نگاه کردیم)، آموزۀ عادل شدن در حضور خدا به وضوح بیان می شود.

زیرا آنانی را که از قبل شناخت، ایشان را نیز پیش معیّن فرمود تا به صورت پسرش متشکّل شوند تا او نخست‌زاده از برادران بسیار باشد. 30   و آنانی را که از قبل معین فرمود، ایشان را هم خواند و آنانی را که خواند ایشان را نیز عادل گردانید و آنانی را که عادل گردانید، ایشان را نیز جلال داد. (قدیم، رومیان ۸: ۲۹- ۳۰)

جملۀ «ایشان را هم خواند» مبیّن فراخواندگی موثر در نجات  است  که در خود تولد تازه، ایمان و توبه را به همراه دارد (مبحثی که بعدا به آن خواهیم رسید)  و قدم بعدی، اِعمال کردن فدیه است، یعنی عادل شدن.

نکتۀ مهم 

توجه کنید: پولس رسول در این آیه به ما می گوید که این چیزی است که خود خدا انجام می دهد: عادل «گردانید». و اگر دقت کنید، عادل شدن، پس از ایمان، وارد صحنه می شود؛ یعنی واکنش خدا به پاسخ مثبت ما، با عادل شدن ما اتفاق می افتد (نمایان می شود).

پولس در رومیان ۳: ۲۶ می فرماید:

عادل شمارد هر کسی را که به عیسی ایمان آورد. (قدیم)

δικαιοῦντα (dikaiounta)

زیرا یقین می‌دانیم که انسان بدون اعمال شریعت، محض ایمان عادل شمرده می‌شود.  (قدیم، رومیان ۳: ۲۸)

پس چونکه به ایمان عادل شمرده شدیم، نزد خدا سلامتی داریم بوساطت خداوند ما عیسی مسیح، (قدیم، رومیان ۵: ۱)

امّا چونکه یافتیم که هیچ‌کس از اعمال شریعت عادل شمرده نمی‌شود، بلکه به ایمان به عیسی مسیح، ما هم به مسیح عیسی ایمان آوردیم تا از ایمان به مسیح و نه از اعمال شریعت عادل شمرده شویم، زیرا که از اعمال شریعت هیچ بشری عادل شمرده نخواهد شد. (قدیم، غلاطیان ۲: ۱۶)

یک سؤال

پرسش:  پارسا اعلام شدن، عادل گشتن یعنی چه؟

پارسا گشتن یعنی عملی قانونی و  الهی که در آن گناهان ما بخشیده شده، پارسایی و عدالت مسیح به ما تعلق یافته، خدا ما را در حضور خود، پارسا، عادل اعلام کرده، یا آن را اعلان می کند.

برای توضیح عناصر این تعریف، نخست به بخش دوم آن می پردازیم؛ به قسمتی که خدا ما را در حضور خود پارسا (عادل) اعلام می کند. دلیل اینکه داریم این مطلب را از آخر مورد توجه قرار می دهیم این است که عهد جدید واژۀ عادل گرداندن و افعال مربوط را در مفهوم قضایی خودش، به شکلی که در قسمت دوم این تعریف ارائه دادم استعمال می کند. متون زیادی در عهد جدید وجود دارد که خدا، با پارسایی و عدالت در مقامی برخورد می کند که نشان می دهد، متعلق به ما است.

بنابر این باید مانند یک دانش آموز صادق و امین کتاب مقدس، هر دو بُعد را بررسی کنیم؛ هر چند که تمرکز عهد جدید بر بُعد قضایی و قانونی پارسایی است.

  • پارسایی، شامل، اعلامی قانونی است که خدا بیان می کند.

استعمال واژۀ عادل کردن، تصدیق کردن، پارسا کردن در عهد جدید که از ریشۀ یونانی آن (دیکایوس) dikaios است، نشان می دهد که این یک اعلان قانونی و قضایی است.  این واژه معانی گسترده ای دارد، اما معمول ترین آن، عادل اعلام کردن است.

به عنوان مثال در لوقا ۷: ۲۹ می خوانیم:

و تمام قوم و باجگیران چون شنیدند، خدا را تمجید کردند زیرا که تعمید از یحیی یافته بودند. (قدیم)

همۀ مردمانی که این سخنان را شنیدند، حتی خراجگیران، تصدیق کردند که راه خدا حق است، زیرا به‌دست یحیی تعمید گرفته بودند. (هزارۀ نو)

همۀ مردم و از جمله باجگیران، سخنان عیسی را شنیدند و به سبب اینکه از دست یحیی، تعمید گرفته بودند، خدا را برای عدالتش شکر می‌کردند.  (مژده)

When all the people heard this, and the tax collectors too, they declared God just, having been baptized with the baptism of John,

ἐδικαίωσαν (edikaiosan)

(ESV)

Եւ երբ ամբողջ ժողովուրդը լսեց, նոյնպէս եւ մաքսաւորները, ընդունեցին Աստծու արդարութիւնը՝ մկրտուելով Յովհաննէսի մկրտութեամբ

«ارمنی»

kai pas ho  laos akousas kai hoi telōnai edikaiōsan ton Theon baptisthentes to baptisma Iōannou

«آوانگاری»

Καὶ πᾶς ὁ λαὸς ἀκούσας καὶ οἱ τελῶναι ἐδικαίωσαν τὸν θεόν, βαπτισθέντες τὸ βάπτισμα

Ἰωάνου

«یونانی»

et omnis populus audiens et publicani iustificaverunt Deum baptizati baptismo Iohannis

«لاتین، ولگیت»

متاسفانه ترجمه های فارسی رسا نیستند اما در ترجمۀ انگیسی که دیدیم، بهتر بیان شده است و به اصل یونانی آن امین بوده است.

در ترجمۀ یونانی آن، می گوید که » اعلام کردند که خدا عادل است»

خُب مشخص است که این متن به ما تعلیم نمی دهد که خدا محض خاطر اعلام این افراد عادل شد، چون خدا طبیعتا عادل است و جزو سرشت تغییر ناپذیر و غیراکتسابی اوست.

به همین شکل نیز عهد جدید در متون گوناگون، پارسایی و عادل بودن ایمانداران را اعلام می کند. (رومیان ۳: ۲۰، ۲۶، ۲۸ و ۵: ۱،  و ۸: ۳۰ و ۱۰: ۴، ۱۰، و غلاطیان ۲: ۱۶  و۳: ۲۴)

به عنوان مثال به این آیه توجه کنید:

(رومیان ۴: ۵)

امّا کسی که عمل نکند، بلکه ایمان آورد به او که بی‌دینان را عادل می‌شمارد، ایمان او عدالت محسوب می‌شود.(قدیم)

امّا آن که کاری نمی‌کند، بلکه به خدایی توکل می‌دارد که بی‌دینان را پارسا می‌شمارد، ایمان او برایش پارسایی به‌شمار می‌آید.(هزارۀ نو)

و امّا مردی که کار نمی‌کند بلکه به خدایی که حتّی شخص خداناشناس را کاملاً نیک میگرداند ایمان می‌آورد، ایمان او نیکی مطلق به حساب می‌آید.(مژده)

مطمئنا منظور پولس رسول از نیک گرداندن (که من واژۀ عادل گرداند را دقیقتر می دانم) عادل گرداندن، این نمی تواند باشد که او انسان گناهکار و بی دین را، از داخل عوض می کند و آنها را از لحاظ اخلاقی کامل و بی نقص می گرداند، چون آن موقع باید متوسل به کارهای خوب خودشان بشود، به کارهای عادلانه خود، و بر اعمال صالحۀ خود تکیه کند تا به حضور خدا پذیرفته بشود؛ بلکه منظور پولس رسول این است که او بی دین را، گناهکار را عادل اعلام می کند، و این عادل اعلام شدن، که در ترجمه های فارسی آن را عادل محسوب کردن و عادل شمردن برگرداندند (و البته به مفهوم اصلی این واژه در متن امین بودند) بر اساس کارهای نیکو نیست بلکه بر اساس پاسخ خدا به ایمان این بی دینان و گناهکاران است.

دو تفاوت

من می خواهم که شما تفاوت بین عادل اعلام شدن از لحاظ قانونی و تقدیس را دریابید. ما در نتیجۀ فرایند تقدیس، عادل نمی شویم بلکه ما در زمان ایمان آوردن، عادل محسوب می شویم، عادل بودن ما  اعلان می شود. این را گفتم تا آن را در ذهن خود نگاه دارید، به این مطلب در آینده باز خواهیم گشت.

همینطور اگر این نوع استفاده از واژۀ عادل گرداندن را، یعنی عادل اعلام کردن و عادل محسوب کردن و یا شمردن، در کنار محکومیت ما قرار گیرد، درستی مفهوم آن، مشهود (عیان) می گردد.

پولس رسول می گوید:

کیست که بر برگزیدگان خدامدّعی شود؟ آیاخدا که عادل کننده dikaion –  δικαιῶν     است؟ کیست که بر ایشان فتوا (متهم کند- ملامت کند)  katakrinōn – κατακρινῶν دهد؟ آیا مسیح که مُرد بلکه نیز برخاست، آنکه به دست راست خدا هم هست و ما را نیز شفاعت می‌کند؟ (رومیان ۸: ۳۳ -۳۴)

واژۀ فتوا: همان واژۀ محکوم کردن است که در جایهای دیگر کتاب مقدس مثل متی ۲۷: ۳  κατεκρίθη – katekrithēهم از آن استفاده شده است.

محکوم کردن، یعنی مجرم بودن کسی را اعلام کردن؛ مفهوم مقابل «محکوم نکردن»، «عادل گرداندن است» که در این متن به این معنی است: «کسی را مجرم اعلام نکردن».

پولس رسول در این متن، آشکارا می گوید که اگر کسی ما را متهم کند، برگزیدگان را متهم کند، در حضور خدا، چنین اتهامی یارای ایستادگی ندارد!  چون خدا اعلام کرده که ما عادل هستیم.

در جایهایی از عهد عتیق هم این واژه به این مفهوم استفاده شده است که به استدلال ما در این مسیر کمک می کند؛ واژۀ معادل آن در عبری، صدق است. Tsadak

در تثنیه ۲۵: ۱، در خصوص داوران که برای قضاوت خوانده شده اند، می خوانیم:

«هرگاه دو نفر با هم دعوایی داشته باشند و به دادگاه بروند، قاضی باید بی‌گناه را تبرئه نماید و مجرم را محکوم کند. (مژده)

این آیه را نمی توان به این شکل خواند که کسی را از درون نیکو گرداند، بلکه او را بی گناه، یعنی عادل اعلام می کند. در کار داوری، اعلام قضایی و قانونی بیان می شود و صحبت از تغییر درون کسی و او را از لحاظ اخلاقی کامل کردن نیست؛ همانطور که کسی که محکوم می شود و گناهکار اعلام می شود، صحبت از تبدیل درون او به یک شخص گناهکار نیست، بلکه اعلان وضعیت قانونی اوست.

ایوب هم به همین شکل، حقانیت کسانی را که سعی در تسلی او دارند رد می کند:

من هیچ‌گاه حرف شما را تصدیق نمی‌کنم و تا زمانی که بمیرم، ادّعای بی‌گناهی می‌کنم (مژده، ایوب ۲۷: ۵)

او از همین واژه در زبان عبری استفاده می کند از اینکه دوستان خود را عادل، صحیح و راست اعلام کند، سر باز می زند.

همین مفهوم را هم در امثال ۱۷: ۱۵ پیدا می کنیم:

هر که‌ شریر را عادل‌ شمارد و هر که‌ عادل‌ را ملزم‌ سازد، هر دو ایشان‌ نزد خداوند مکروهند.(قدیم)

تبرئۀ مجرمان و محکوم کردن بی‌گناهان! خداوند از هر دو کراهت دارد.(هزارۀ نو)

مسلما اینجا هم منظور کلام این نیست که شخص از درون عادل شود، بلکه اعلان تبرئه شدن شخص و اعلام عادل بودن وی مطرح است.

پولس به همین مفهوم از واژۀ عادل شدن استفاده می کند؛ یعنی استعمال قانونی آن.

خدا گروهی را عادل اعلام می کند و گروهی را محکوم. حکم قضایی در خصوص وضعیت اشخاص در حضور خدا صادر می شود که این شخص عادل است و این شخص گناهکار است.

 

نکتۀ مهم 

ما برگزیدگانی که به مسیح ایمان آورده ایم، با اینکه گناهکار هستیم، به خاطر ایمان آوردن به کار فداکارانۀ عیسی مسیح بر روی صلیب، به وسیلۀ خدا، عادل اعلام می شویم، عادل محسوب می شویم، عادل شمرده می شویم

مفهوم عادل گشتن در عهد جدید، عادل شمرده شدن، به معنای عادل محسوب شدن است، به همین خاطر است که چنین ترجمه هایی را در فارسی پیدا می کنید.

برقراری یا سقوط کلیسا!

جان موری، الهیات دان قرن بیستم در کتاب خود، تحت عنوان «به کمال رسیدن فدیه و اعمال آن» در این خصوص می گوید:

«نوزآیی (تولد تازه) عملی الهی است که در ما به وقوع می پیوندد؛ عادل گشتن، داوری الهی و اعلانی از طرف خداست، که در خصوص ما صادر می شود. تفاوت این دو مانند تفاوت بین جراح و یک قاضی است.  جراح، سرطان داخل بدن را بر می دارد، و کاری را در درون ما انجام می دهد و این کار با عملکرد یک داور یا یک قاضی متفاوت است.  قاضی، حکم خودش را از لحاظ قانونی صادر می کند؛ اگر ما بی گناه هستیم، اعلان او هم در همین راستا خواهد بود.

بی آلایش بودن و ناب بودن انجیل بسته به این تمایزی است که باید بین این دو قائل گشت؛ اگر عادل گشتن، عادل محسوب شدن، با تولد تازه و تقدیس، یکی فرض شود، آن وقت درهای آلودگی را برای ملوث کردن هستۀ انجیل باز کرده ایم. عادل شمرده شدن، هنوز هم، آموزه ای است که کلیسا با باور و یا رد آن، یا برقرار خواهد ماند و یا سقوط خواهد نمود.»

پارساشمرده شدگی: قسمت دوم

در طی تاریخ کلیسا، مسیحیان همیشه مایل بودند که به ریشه های کهن و اصیل مسیحیت بازگردند و به منشاء کلیسا و سادگی تعالیم و ناب بودن آموزه های کلیسا برگردند؛ به همین خاطر، هر جنبش و حرکتی که در جامعۀ مسیحی، و در کلیساست، این را به یکی از شعارهای خودش تبدیل کرده است که باید به اصل بازگردیم و تعالیم رسولان را احیا کنیم. کلیسای کاتولیک و ارتودکس وقتی از هم جدا شدند، هر دو خود را نابترین کلیساها اعلام کردند؛ کلیسای ارتودوکس، با بخشیدن این نام به خودش، یعنی راستدین، رسولی بودن خودش را اعلام کرد؛ کلیسای کاتولیک هم خودش را کلیسای جامع، معرفی کرد و رسولی بودن خودش را از این طریق بیان کرد. در ادامه نیز جنبش پروتستانیزم، که از بطن کلیسای کاتولیک برخواست، ادعای بازگشت به تعالیم رسولی داشت و به همین شکل، هر حرکتی، هر شاخه ای، برای حقانیت بخشیدن به نگرش های الهیاتی خودش، رسولی بودن خود را مقتدرانه اعلام می کند.

تلاش ما هم در این سری جلسات این است که ضمن بررسی، تلاش کنیم تا به اصل بازگردیم و در میان این همه صدای مختلف و مبهمی که در الهیات مسیحی ممکن است ما را گیج کند، به انجیل مسیح گوش فرا دهیم.

به همین خاطر، یک چشم به کلام خدا داریم و یک نگاه به غولهای تاریخ کلیسا، با یک دست کلام زندۀ خدا را ورق می زنیم و آن را می خوانیم و با دستی دیگر، نوشته های گذشتگان را که پیش از ما با این موضوعات دست و پنجه نرم کرده اند، ورق می زنیم.

کلام زندۀ خدا، به وسیلۀ فیض، رحمت و کمک روح القدس، برای ما قابل فهم می شود، اما در همان حال هم مسئولیم تا خود، کتب را تفتیش کنیم و مسئولیم که با کلیسا و رشد تفکراتش، به موفقیت ها و چالشهای عروس مسیح هم توجه کنیم و از این تاریخ یاد بگیریم.

همۀ ما جزو این جریانیم،که اگر جز این بیندیشیم، مرتکب تکرار اشتباهاتی خواهیم شد، و محکوم خواهیم شد که تاریخ را تکرار کنیم! اشتباهاتی که به مثابه چاه هایی، کلیسا پیشتر در آنها سقوط کرده است. اگر از تاریخ یاد نگیریم، این دور باطل را، خود نیز به بطالت تکرار خواهیم کرد.

هر چند امروز به چالشهای کلیسا نخواهم پرداخت، اما با این مقدمه می خواهم به یاد شما عزیزان بیاورم که موضوعی که در حال بررسی آن هستیم، از آموزه هایی است که کلیسا در طی 500 سال گذشته، با آن دست و پنجه نرم کرده است و امروز هم یکی از داغترین موضوعات عرصۀ الهیاتی است.

با وارد شدن به این بحث به صورت مشخص، و اساسا با مباحثی که طی چند ماه گذشته دنبال کردیم، وارد سیر تاریخ کلیسا می شویم و خود با مردان و زنان ایمانی که در طی تاریخ با این مسأله کلنجار رفته اند، هم قدم می شویم و در کنار ایشان تلاش می کنیم که انجیل را بفهمیم.

پس زمانی که در خصوص عادل شمردگی می اندیشید، گمان نکنید که این مبحثی بی ربط و غیرکاربردی و غریب است؛ خیر، بلکه شما با توجه به موضوع  وارد جریان عظیمی شده اید که باعث برکت شما خواهد شد.

قلب ایمان؟

عادل شمردگی، برای برخی قلب ایمان است، و برای برخی شاید جایگاه چندان رفیعی در انجیل نداشته باشد، اما گمان می کنم همۀ نگرشهای الهیاتی، اهمیت آن را و جایگاه نقش آفرینی اش را در تعریف انجیل تایید می کنند.

هفتۀ گذشته گفتیم که عادل بودن در حضور خدا، اعلانی قانونی است که خدا انجام می دهد و به واژه هایی اساسی که در این خصوص نیز در کتاب مقدس به کار رفته توجه کردیم؛ دکایو و صادق که در یونانی و عبری، به این تعریف مربوط هستند. فهم ما از این واژه ها و استعمال آنها در عهدین، به ما کمک می کند که خوانش صحیحی از عهد جدید داشت باشیم.

در اعلامی که خدا در مورد عادل بودن ما انجام می دهد، ما را در حضور «خودش» عادل اعلان می کند.

این اعلان، دو بُعد دارد:

نخست

نخستین بُعد آن این است که اعلان می کند، دیگر جریمه ای بابت گناه لازم نیست تا پرداخت کنیم؛ دیگر لازم نیست تا برای گناهان گذشته، حال و آیندۀ خود، در حضور خدا جریمه ای پرداخت کنیم. کلام خدا می فرماید که مزد گناه موت است، جریمه و تاوان گناه مرگ است، اما ما که به خدا ایمان می آوریم، دیگر بابت هیچکدام از گناهان، چه گذشته، حال و آینده، محکوم به هلاکت ابدی نمی شویم.

بسیاری از دوستان ظاهرا نمی دانند که تاوان گناهان آیندۀ ما نیز داده شده است و ما برای گناهان آیندۀ خود نیز بخشیده شده ایم. این را هم در پرانتز بگویم، که البته باعث سوتفاهم بسیاری می شود که این بخشش کامل اصلا به این معنی نیست که مسیحی آزاد است تا گناه کند! این یک نتیجه گیری اشتباه و البته ساده انگارانه است.

پس از اینکه پولس رسول، بحث طولانی ای را در باب های چهارم و پنجم رومیان در مورد  عادل شمردگی بر اساس ایمانِ به تنهایی، به انجام می رساند، و بعد از اینکه یک توضیحی هم در پرانتز در مورد باقی ماندن گناه، در زندگی ایماندار ارائه می دهد، وی به بحث اصلی خودش در کتاب رومیان باز گشته، می گوید:

پس هیچ قصاص نیست بر آنانی که در مسیح عیسی هستند. (قدیم، رومیان ۸: ۱)

پس اکنون برای آنان که در مسیحْ عیسی هستند، دیگر هیچ محکومیتی نیست، (هزاۀ نو)

پس دیگر برای کسانی که در اتّحاد با مسیح عیسی به سر میبرند هیچ محکومیّتی وجود ندارد، (مژده)

به این معنی، آنانی که عادل شده اند، دیگر زیر محکومیت نیستند و لازم نیست تا مجازات گناهان خود را پرداخت کنند.

سپس او در همین باب رومیان  ادامه می دهد:

کیست که بر برگزیدگان خدا مدّعی شود؟ آیا خدا که عادل کننده است؟ کیست که بر ایشان فتوا دهد؟ آیا مسیح که مُرد بلکه نیز برخاست، آنکه به دست راست خدا هم هست و ما را نیز شفاعت می‌کند؟(قدیم)

کسی برگزیدگان خدا را متّهم خواهد کرد؟ خدا آنان را تبرئه می‌نماید!  پس کیست که بتواند آنان را محکوم سازد؟ مسیح عیسی کسی است که مُرد و حتّی دوباره زنده شد و اکنون در دست راست خدا برای ما شفاعت می‌کند! (مژده ، رومیان)

بنابراین مفهوم بخشش «کامل»، موضوعی است که هرگاه پولس در خصوص عادل شمردگی صحبت می کند، از آن یاد می کند. بخشش کامل، به عادل شمردگی، ارتباط مستقیم دارد و در حقیقت بُعدی از این آموزۀ زیبا و عمیق کتاب مقدسی است.

پولس رسول از داود پادشاه نقل قول می کند، که در خصوص کسی صحبت می کند که جدا از کارهایش، عادل اعلان گشته است:

6چنانکه داود نیز خوشحالی آن کس را ذکر می‌کند که خدا برای او عدالت محسوب می‌دارد، بدون اعمال، 7خوشابحال کسانی که خطایای ایشان آمرزیده شد و گناهانشان مستور گردید؛خوشابحال کسی که خداوند گناه را به وی محسوب نفرماید.(قدیم، رومیان ۴)

همان‌گونه که داوود نیز خجسته می‌خواند کسی را که خدا او را بدون اعمالْ پارسا می‌شمارد، و می‌گوید:  «خوشا به حال آنان که خطایایشان آمرزیده شد و گناهانشان پوشانیده گردید. ۸   خوشا به حال آن که خداوند گناه وی را به حسابش نگذارد.» (هزار نو، رومیان ۴)

این عدالت، به همراه بخشش گناهان است.

داود پادشاه به همین منوال در مزمور ۱۰۳: ۱۲ نیز صحبت می کند؛ او می گوید:

به اندازه‌ای که مشرق از مغرب دور است، به همان اندازه گناهان ما را از ما دور کرده است.(قدیم(

در اینجا تعبیر لطیفی در مزمور داود پنهان است که البته مبتنی بر الهیات صحیح اصلاحات است: آیا این دور شدن گناهان، به معنای آن نیست که آنها بدین معنا دور می شوند که مسیح ، آنها را به خود گرفته، از ما دور کرد؟

اما اگر خدا، فقط گناهان ما را ببخشد، و کار دیگری انجام نپذیرد، مشکل ما، کاملا حل نمی شود؛ یک جای کار هنوز به نظر می رسد ناقص است! چون ما، به وضعیت اولیۀ آدم، باز می گردیم، به وضعیت خنثی باز می گردیم. آدم، در حضور خدا (پیش از اینکه گناه کند) محکوم نبود، اما عادل هم نبود، چون کاری نکرده بود تا عادل به حساب بیاید.

زمانی که گناهان ما بخشیده می گردد، خدا ما را بی گناه اعلام می کند، اما این بدان معنی نیست که عادل هستیم؛ حساب بدهکاری ما در حضور خدا پاک شده است، اما حساب بانک آسمانی، در حضور خدا هنوز یک صفر بزرگ است! باید از این وضعیت اخلاقی خنثی، به وضعیت عادل بودن که نتیجه اش، اطاعت کامل و بدون نقص در حضور خداست وارد شویم.

 دوم

در اینجا وارد بُعد دوم از آموزۀ پارساشمردگی می شویم، بخشی که خدا، ما را نیکوکار به حساب می آورد؛ خدا ما را در این قسمت از خنثی بودن از لحاظ اخلاقی خارج کرده، تبدیل به کسی می گرداند که عادل است. خدا ما را به عنوان کسی به حساب می آورد که کاملا و بدون نقص در حضور او مطیع بوده، اوامر او را انجام داده ایم.

گاهی در عهد عتیق گزارش شده است که چگونه خدا، به آنانی که با کارهای خود، در حضور خدا عدالت را کسب نکرده اند، عدالت را محسوب می کند. در کتاب اشعیا می خوانیم:

در خداوند شادی‌ بسیار می‌کنم‌ و جان‌ من‌ در خدای‌ خود وجد می‌نماید زیرا که‌ مرا به‌ جامۀ نجات‌ ملبّس‌ ساخته‌، ردای‌ عدالت‌ را به‌ من‌ پوشانید. چنانکه‌ داماد خویشتن‌ را به‌ تاج‌ آرایش‌ می‌دهد و عروس‌، خود را به‌ زیورها زینت‌ می‌بخشد. (قدیم، اشعیا ۶۱: ۱۰)

اما پولس رسول در این خصوص بسیار دقیقتر و مشخصتر صحبت می کند؛ وی می گوید:

لکن الحال بدون شریعت، عدالت خدا ظاهر شده است، چنانکه تورات و انبیا بر آن شهادت می‌دهند؛ یعنی عدالت خدا که به‌وسیلة ایمان به عیسی مسیح است، به همه و کلّ آنانی که ایمان آورند. زیرا که هیچ تفاوتی نیست،(قدیم، رومیان ۳)

امّا اکنون جدا از شریعت، آن پارسایی که از خداست به‌ظهور رسیده است، چنانکه شریعت و پیامبران بر آن گواهی می‌دهند.  این پارسایی که از خداست از راه ایمان به عیسی مسیح است و نصیب همۀ کسانی می‌شود که ایمان می‌آورند. در این باره هیچ تفاوتی نیست.(هزارۀ نو،)

در ترجمۀ مژده، واژۀ عدالت، به معنای بُعد دوم، عادل شمردگی، ترجمه شده است؛ در ترجمۀ مژده می خوانیم:

امّا اکنون نیکی مطلق خدا که تورات و انبیا بر آن شهادت داده‌اند آشکار شده است. خدا بدون در نظر گرفتن شریعت و فقط از راه ایمان به عیسی مسیح همة ایمانداران را نیک می‌شمارد، زیرا هیچ تفاوتی نیست،

برای همین است که اصرار داریم و می گوییم که برای حفظ  تعریف کتاب مقدسی و ناب انجیل، مهم است که به این حقیقت تاکید ورزیم که، خدا ما را عادل اعلان می کند؛ عدالتی که بر اساس وضعیت تقدس و عدالت خود ما نیست، بلکه بر اساس عدالت و نیکی کامل مسیح است. خدا عدالت مسیح را به حساب ما می گذارد.

به همین خاطر است که می گوییم، هر سیستم مذهبی، هر مجموعۀ دینی، هر چقدر هم که خودش، یک طرفه خود را کاتولیک و ارتودوکس، یعنی جامع و راستدین معرفی کند- که معمولا همه این ادعا را می کنند-، اگر عدالت را در حضور خدا، اعلانی بر اساس وضعیت شخص معرف کند، یعنی  به این معنا که انسان به عنوان عاملی موثر و لازم برای پارسایی معرفی گردد، چنین سیستم و مجموعه ای یک انجیل غیر را معرفی کرده است! این انجیلی است که دسته ای از افراد آن را  معرفی می کنند، انجیلی که متاسفانه نجات را بر اساس اعمال به ما معرفی می کند.

این بحث، هستۀ اصلی مخالفت اصلاحگران، پروتستانها، با کلیسای کاتولیک بود؛ جنگ بر سر همین موضوع است.

پروتستانیزم از آن زمان تا به حال، به این مسأله اصرار داشته است که عادل شدن ما، ما را از درون تغییر نمی دهد، و این اعلان پارسایی و عدالتی که خدا برای ما بیان می کند، بسته به کارهای ما نیست، بسته به اعمال صالحۀ ایماندار نیست.

اگر عادل شدن ما، ما را از درون تغییر بدهد، و سپس ما بر اساس نیکویی خود که حاصل این تغییر درونی است، عادل اعلان گردیم، بنابراین :

اولا

 ما هیچ وقت قادر نخواهیم بود در این دنیا، به عنوان عادل اعلان گردیم، چون همیشه در زندگی یک ایماندار، تا زمان جلال یافتنش، گناه باقی خواهد ماند.

 ثانیا

 هیچ اساسی برای بخشش گناهان گذشتۀ ما، یعنی پیش از تبدیل درونی شدن مان که برخواسته از پارسایی انجام شده، وجود نخواهد داشت؛ در نتیجه، اطمینان پذیرش در حضور خدا هم نخواهد بود.

این اطمینانی را که پولس رسول می فرماید، : «پس چونکه به ایمان عادل شمرده شدیم، نزد خدا سلامتی داریم بوساطت خداوند ما عیسی مسیح» (قدیم، رومیان 5: 1) برای ما معنا و کاربردی نخواهد داشت.

اگر عادل بودن ما، بر اساس آنچه که در درون ماست فهمیده شود، بنابراین نمی توانیم با پولس رسول، با اطمینان هم صدا گردیم، وقتی که می گوید:

پس اکنون برای آنان که در مسیحْ عیسی هستند، دیگر هیچ محکومیتی نیست(هزارۀ نو، رومیان ۸: ۱)

دیگر نمی توانیم با پولس هم عقیده باشیم وقتی می گوید:

زیرا اگر به‌سبب خطای یک نفر و به‌واسطة آن یک موت سلطنت کرد، چقدر بیشتر آنانی که افزونی فیض و بخشش عدالت را می‌پذیرند، در حیات سلطنت خواهند کرد به‌وسیلة یک، یعنی عیسی مسیح.  (قدیم، رومیان ۵: ۱۷)

کلیسای کاتولیک، همانطور که پیشتر هم گفتم، درک متفاوتی در این خصوص دارد؛ ایشان معتقدند که پارسایی، چیزی است که ما را از درون تغییر می دهد و ما از درون مقدس می سازد.

شورای ترنت، تعلیم می دهد که «پارسایی، تقدیس و نوسازی باطنی است»

برای اینکه این عدالت در زندگی شخص آغاز گردد، او باید نخست، تعمید آب یابد و سپس در طی زندگی خود، به ایمان خود ادامه دهد.

تعمید آب، وسیله ای است که باعث به وقوع پیوستن عدالت «اولیه» در شخص می گردد  اما عدالت زمان بلوغ، بدون ایمان امکان پذیر نیست؛ لکن صرف ایمان، برای عدالت کافی نیست، بلکه افزون بر آن، باور و پذیرش، تعالیم کلیسایی و الهیاتی هم لازم است، تعالیمی که به بیان این کلیسا، مکاشفه ها و حقایق ثابتی هستند که باید پذیرفته گردند(این صحبتها را از لودیک اوت، مدافع معروف کاتولیک گرفتم که کاتولیکها ارادت بسیاری به ایشان دارند)

بنابراین، تعمید آب، وسیله ای است که در وهلۀ اول، باعث دریافت عدالت می گردد و پس از آن، ایمان برای ادامه در این عدالت الزامی است. همانطور که گفتم، این الهیات دان می گوید، صرف اعتماد به عیسی مسیح برای عفو گناهان کافی نیست، بلکه ایمان و پذیرش تعالیم کلیسای کاتولیک الزامی است، dogmatic Faith

تزریق یا به حساب گذاشتن؟

به همین خاطر در الهیات مسیحی می گوییم که کلیسای کاتولیک، عدالتی را که یک ایماندار دریافت می کند، به او تزریق می کند، اما در الهیات اصلاحات (پروتستانیزم) می گوییم، به حساب وی گذاشته می شود.

Infused Righteousness and Imputed Righteousness

نتیجه این تعلیم، یعنی تعلیم کلیسای کاتولیک این می شود که، آنها نمی دانند که آیا در «وضعیت فیض» قرار دارند یا خیر؛ وضعیتی که پذیرش و بخشش کامل الهی را بتوانند تجربه کنند.

کلیسای کاتولیک تعلیم می دهد که ایمانداران هرگز نمی توانند بدانند که آیا در «وضعیت، حالت فیض» هستند یا خیر، مگر اینکه شخص، مکاشفۀ خاصی را از خدا در این خصوص دریافت کرده باشد.

شورای ترنت اعلام کرد:

اگر کسی متوجۀ ضعف و وضعیت معیوب خود باشد، باید در خصوص  باقی ماندن در حالت فیض، نگران باشد، زیرا کسی بطور یقین نمی تواند بداند، که آیا ایمان وی آنقدر کامل است که باعث دوریش از خطا گردد یا خیر، کاملیتی که در آن شخص، فیض خدا را دریافت می کند  (فصل ۹)

لودویک اوت، در این خصوص می گوید:

دلیل اینکه شخص نمی تواند یقین داشته باشد که آیا در وضعیت فیض قرار دارد یا خیر این است که بدون مکاشفۀ مخصوص هیچ کس نمی تواند بداند که تمام شرایط لازم برای دریافت عدالت را به کمال رسانده است. امکان ناپذیر بودن یقین ایمان، شهادت وجدان را که در خصوص یقین اخلاقی شخص می باشد، نفی نمی کند.

یک نتیجه گیری غلط

یکی دیگر از نتایج غیر قابل اجتناب تعلیم کلیسا، مبنی بر این که عدالت، چیزی است که خدا در درون ما انجام می دهد، این است که باید لزوما نتیجه گرفت که انسانها بنابر تجربه های گوناگونی که در زندگی مسیحی خود خواهند داشت، دارای درجه های مختلفی از عدالت خواهند بود؛

و همینطور بنابر باور کلیسای کاتولیک در مورد عدالت، این نتیجه گیری هم اجتناب ناپذیر است که حیات جاودانی تنها بر اساس فیض الهی نخواهد بود بلکه به اعمال انسانی نیز مرتبط است.

این کلیسا معتقد است که حیات جاودان نه تنها بخشش الهی است، بلکه پاداشی است که به خاطر کارهای صالحه و نیکوی شخص به ایماندار بخشیده می شود.

تمام این اختلاف ها به علاوۀ آموزه های دیگری که در این کلیسا وجود داشت، جنبش اصلاحات را به وجود آورد. الهیات دانانی که تعالیم کلیسای کاتولیک را مبنی بر کلام خدا نمی دیدند، شروع به تحلیل و بررسی این آموزه ها کرده، در نهایت، اعتراض کرده، جنبش معترضین و یا پروتستانیزم را آغاز کردند.

زمانی که خبر خوش انجیل، که پیشتر در کلیسای کاتولیک چندان نیز خوش نمی نمود زیرا  به مذهبی انسانی تبدیل شده بود، به ناب بودن خودش یعنی به اصلیت خویش بازگشت و خبر نجات، به طور  رایگان و تنها به خاطر کار نجات بخش مسیح، و بدون آلایش کارهای انسانی موعظه شد؛ این خبر چون آتشی سوزنده به همۀ دنیا سرایت کرد و انجیل به همه جا موعظه گشت.

زیرا مزد گناه مرگ است، امّا عطای خدا حیات جاویدان در خداوند ما مسیحْ عیساست.(هزارۀ نو، ))

پس اکنون برای آنان که در مسیحْ عیسی هستند، دیگر هیچ محکومیتی نیست،(هزارۀ نو، ۱:۸)

پارساشمرده شدگی قسمت سوم: پولس و یعقوب

مدت زمانی است که در خصوص موضوع خیلی مهمی، مطالبی گفته می شود؛ هر چند شاید خودم به موضوع عادل شمردگی، اهمیت زیادی می دهم، ولی از یک زاویۀ دیگر، آن را تنها موضوع مهم در الهیات مسیحی نمی دانم؛ اگر دقت کرده باشید، در این سری دروسی که با هم آغاز کردیم، تمام آموزه هایی که تا به حال مورد بررسی ما قرار گرفته، با اینکه از هم متمایز هستند، ولی ارتباط تنگاتنگی به هم دارند. تمام این آموزه ها، به علاوه، آموزه هایی که در آینده با هم نگاه خواهیم کرد، مانند تار و پود به هم متصلند و هر کدام در نقش تار و پودی یا تصویری از آن بافت عظیم و شکوهمند نهایی هستند که الهیات مسیحی به ما ارائه می دهد.

نکتۀ مهم

این را هم در نظر داشته باشید و خواهش می کنم همیشه به آن توجه کنید؛ ارائۀ تعریف مجدد و متفاوت نسبت به آموزه هایی که بدانها پرداختیم، باعث می شود که کلیت بافت و تصویر اصلی نیز تغییر یابد؛ این بدان معناست که تغییر یک عامل، کل ساختار را به هم خواهد ریخت؛ آن موقع شما دو گزینه در جلوی روی خود خواهید داشت:

  1. یا کل خداشناسی را بازبینی کنید و با یک بافت تازه به نظام اعتقادی خود نگاه کنید؛
  2. یا با عدم پذیرش یک بافت نو (دقت شود، نو نه به معنای بدعت آمیز، بلکه نو به معنای اینکه نسبت به دیدگاه ناصحیح گذشته مان، کاملا متفاوت باشد)؛ با یک مجموعه از آموزه هایی سر کنید که منسجم نیستند؛ نیز این عدم انسجام هم شما را اذیت نکند و شما چشم تان را روی این ناموزونی شدیدا مخرّب ببندید.

متاسفانه، نظام باورهای ما، به خاطر اینکه هوشیارانه به آن نگاه نمی کنیم، با هم در اکثر موارد هم آوا نیستند و در نهایت برای ما در فهم صحیح ایمان مسیحی دردسر درست خواهند کرد!

از آموزه ای مرکزی به بنیادی 

به هر حال نگاه خودمان را به آموزۀ عادل شمردگی (پارساشمردگی) ادامه خواهیم داد و با اینکه این آموزه از لحاظ تاریخ دورۀ اصلاحات (ریفورمیشن)، آموزه ای مرکزی و بنیادی به حساب آمده، شاید امروز با اینکه جنجال سر این آموزه به همان شدت و حدت است، اما از مقام آموزه ای مرکزی به آموزه ای بنیادی تغییر جایگاه داده باشد؛ اما به هر حال، ارزش این آموزه، بسیار زیاد است.

امروز هم، می توان دلیل اصلی جدایی کلیسای پروتستان از کاتولیک را همین آموزۀ عادل شمردگی به حساب آورد. البته در ده سال گذشته، هیاتهایی مستقل، از گروه های لیبرال کلیسای لوتری و در یک نشست مستقلانۀ دیگری، چند الهیات دان انجیلی، سندهایی را جهت مصالحه در باب این آموزه با کلیسای کاتولیک امضا کردند – که در آینده به آنها خواهیم پرداخت- اما این قدمها و تاملات تازه، مشکل را حل نکرده است؛ اخیرا هم پاپ فرنسیس، پیغامی ویدیو یی را به یک کنفرانسی که توسط کنت کوپلند، (که یکی از پرچمداران انجیل دروغین کامیابی است) اداره می شد فرستاد که ظاهرا لابی گری آن به عهدۀ یک اسقف کلیسای مستقل و جدا شده از کلیسای انگلیکن بوده است؛ در این پیغام، پاپ در مورد اتحاد با پروتستانها صحبت می کند و از همبستگی حرف می زدند. البته در همین کنفرانس، همان اسقفی که از و یاد کردم نیز صحبت می کند، و در ضمن حرف هایش به سندی که لوتری ها با کاتولیک ها امضا کرده بودند اشاره کرده، می گوید که اعتراض لوتر به پایان رسیده است. در این دروس، با هم به این مسائل خواهیم پرداخت و متوجه خواهیم شد که علی رغم تلاش بسیاری، این شقاق هنوز هم وجود دارد، چون در نهایت، تعاریف اساسا متفاوت است.

عادل شمردگی تماما از خدا

هفتۀ گذشته به دو بُعد عادل شمردگی نگاه کردیم و امروز بخش نخستی را که بررسی خواهیم کرد این خواهد بود: عادل شمردگی، تماما از طرف خدا می آید و به کارهای صالح و نیک ما برقرار نمی شود.

اجازه بدهید این را هم خدمت شما دوستان یادآوری کنم که در آینده، شاید به برخی از مطالبی که در این خصوص داشتیم، باز گردیم؛ اما در آن صورت، بررسی ما از جوانب دیگر و البته عمیق تر از پیش خواهد بود. امید من این است که پیش از اینکه به بحثهای عمیق برسیم، با اساس این مطالب، آشنایی لازم را بیابیم تا این مطالب در جان ما ساکن شوند تا اینکه با عمیق تر شدن این مباحث، زمینۀ درک آنها نیز در ما به وجود آید.

پس از اینکه پولس رسول در کتاب رومیان ۱: ۱۸ و ۳: ۲۰، به این مسأله می پردازد که انسان قادر نیست به قوت و کارهای خودش در حضور خدا عادل شود، در مورد فیض، صحبت می کند؛ فیضی که از طریق آن، انسان گناهکار نزد خدا، عادل به حساب می آید.

در کتاب رومیان ۳: ۲۰ می خوانیم:

از آنجا که به اعمال شریعت هیچ بشری در حضور او عادل شمرده نخواهد شد، چونکه از شریعت دانستن گناه است.(قدیم)

سپس در رومیان ۳: ۲۳- ۲۴ ادامه می دهد:

زیرا همه گناه کرده‌اند واز جلال خدا قاصر می‌باشند، و به فیض او مجّاناً عادل شمرده می‌شوند به وساطت آن فدیه‌ای که در عیسی مسیح است.(قدیم)

پولس از «فیض خدا» صحبت می کند؛ یعنی چیزی که ما شایستۀ دریافتش نیستیم، یعنی چیزی که نتیجه و محصول نیکی ما، یا رعایت قوانین و اصولی از جانب ما نیست، بلکه چیزی است که ما در قبال شایستگی خودمان دریافت نکرده ایم؛ چون ما در وضعیت سقوط کرده هستیم، در آیۀ قبلی( ۲۳) می گوید که از جلال خدا قاصر هستیم. از استاندارد پایین تر هستیم.

تنها طریقی که می توانیم در حضور خدا عادل اعلام بشویم، عادل گردیم، این است که خدا به صورت رایگان، محض فیض خودش، کاملا جدا از کارها و شایستگی و تلاش مان، ما را نجات ببخشد.

دقت کنیم!

 

خواهش می کنم به واژه هایی که استفاده می شود دقت کنید! چون متاسفانه کلیسای کاتولیک، خیلی زیرکانه با این مسائل برخورد می کند؛ اگر شما از یک کاتولیک آگاه بپرسید که پروتستانیزم، معتقد است که به وسیلۀ فیض خدا نجات پیدا می کنیم، او به صحبت شما آمین خواهد گفت؛ اما آنچه این افراد در واقع به شما نخواهند گفت، این است که «بله، به وسیلۀ فیض خدا نجات می یابیم، اما نه فقط به خاطر فیض» در این میان، باور به آیین کلیسای کاتولیک و باورهای این نظام مذهبی و اجرای آنها نیز الزامی است. هفتۀ گذشته گفتیم که این کلیسا، تعمید آب نوزادان را وسیله ای برای تزریق عدالت می داند.

نهضت پروتستان به واژۀ «یگانه»، «تنها» یا به لاتین، «سولا» اهمیت زیادی می دهد، این واژه در 5 حوزۀ مختلف ایمانی مطرح می شود که به آن 5 سولای پروتستانیزم می گوییم؛ مثلا «سولا فیده»، تنها به وسیلۀ ایمان؛ «سولا گراتیا»، تنها محض فیض، و غیره.

اعمال و فیض

پولس رسول ادامه می دهد ودر افسسیان ۲: ۸- ۹ می گوید:

زیرا به فیض و از راه ایمان نجات یافته‌اید – و این از خودتان نیست، بلکه عطای خداست – و نه از اعمال، تا هیچ‌کس نتواند به خود ببالد. (هزارۀ نو)

در تیطس ۳: 7۷می گوید:

تا به فیض او عادل شمرده شده، وارث گردیم بحسب امید حیات جاودانی.(قدیم)

خواهش می کنم توجه کنید، در این آیات، اعمال و فیض در مقابل هم قرار گرفته اند و این آیات می گویند که خدا به خاطر فیضش ما را نجات می دهد، ما را عادل می گرداند و نه به خاطر کاری که ما انجام می دهیم.

خدا به هیچ وجه مجبور نبود تا گناهان ما را به حساب مسیح بگذارد و یا عدالت و نیکی او را به ما منتقل کند؛ او این کار را فقط به خاطر فیضش انجام می دهد.

 نکتۀ دیگر

نکتۀ دیگری که امروز به آن می پردازم این است که خدا، به وسیلۀ ایمان ما به مسیح است که ما را عادل می گرداند.

زمانی که مبحث عادل شمردگی را بررسی کردیم، در همان آغاز درس، گفتم که عادل شمردگی، پس از ایمان نجات بخش می آید. پولس رسول در خصوص این ترتیب، بسیار واضح صحبت می کند. او در غلاطیان ۲: ۱۶ می گوید:

امّا چونکه یافتیم که هیچ‌کس از اعمال شریعت عادل شمرده نمی‌شود، بلکه به ایمان به عیسی مسیح، ما هم به مسیح عیسی ایمان آوردیم تا از ایمان به مسیح و نه از اعمال شریعت عادل شمرده شویم، زیرا که از اعمال شریعت هیچ بشری عادل شمرده نخواهد شد.(قدیم)

پولس رسول می گوید که عدالت، محصول انجام شریعت نیست بلکه عدالت، نتیجۀ ایمان به عیسی مسیح است. پولس می گوید که اول ایمان می آید، و هدف این ایمان این است که عادلت از آن نشأت بگیرد.

تمام باب 4 رومیان، در تلاش است تا بفهماند مان که به وسلیۀ ایمان عادل شمرده می شویم و نه از اعمال، همانطور که ابراهیم و داود هم به وسیلۀ ایمان عادل گشتند. پولس در رومیان ۵: ۱ می گوید:

پس چونکه به ایمان عادل شمرده شدیم، نزد خدا سلامتی داریم بوساطت خداوند ما عیسی مسیح،(قدیم)

ایمان، فی نفسه نجات نمی دهد

کتاب مقدس به ما نمی گوید که به خاطر سرشت نیک ایمان مان نجات می یابیم؛ ایمانی که در حضور خدا شایسته است؛ زیرا ایمان ما، فی نفسه، در ذات خویش، نجات نمی دهد بلکه این ایمان، وسیله ای است که از طریق آن نجات تحصیل می گردد. این ایمان، طریقی است که عدالت به ما بخشیده می شود؛ این ایمان، مجموعۀ اعمال مذهبی نیست، بلکه صرفا باور و اعتمادی است که تبدیل به وسیله ای می گردد تا ما عادل محسوب گردیم. اساس عدالت ما، نیکی مسیح است؛ نیکی ای که مسیح به خاطر اطاعت او از شریعت خدا، کسب کرده است (در مقام آدم آخر)؛ ما نیز به وسیلۀ ایمان، این نیکی را از مسیح دریافت می کنیم.

رومیان ۵: ۱۷- ۱۹ می گوید:

زیرا اگر به‌سبب خطای یک نفر و به‌واسطۀ آن یک موت سلطنت کرد، چقدر بیشتر آنانی که افزونی فیض و بخشش عدالت را می‌پذیرند، در حیات سلطنت خواهند کرد به‌وسیلۀ یک، یعنی عیسی مسیح.  پس همچنان که به یک خطا حکم شد بر جمیع مردمان برای قصاص، همچنین به یک عمل صالح بخشش شد بر جمیع مردمان برای عدالت حیات.  زیرا به همین قسمی که از نافرمانی یک شخص بسیاری گناهکار شدند، همچنین نیز به اطاعت یک شخص بسیاری عادل خواهند گردید.(قدیم)

(دراینجا شایان ذکر است که در آیۀ ۱۷، کلمه ای که در ترجمۀ قدیم، » می پذیرند» ترجمه شده است، در یونانی از فعل lambanó است که ترجمۀ فارسی از مصدر «دریافت کردن» یا «گرفتن» برای آن مناسب تر است، چنانکه ترجمه های مژده و هزارۀ نو نیز از مصدر «دریافت کردن» استفاده کرده اند. علت ذکر این نکته بدان سبب می باشد که معمولا معنای «پذیرفتن»، مقابل » رد کردن» فهمیده می شود، از این نظر، گویی ما می توانستیم، فیض خدا را بپذیریم یا رد کنیم؛ در حالیکه ترجمۀ صحیح تر دریافت کردن یا گرفتن، به خودی خود، ترجمه ای خنثی است و نشانگر این نیست که می توانستیم فیض خدا را رد کنیم؛ بلکه فقط بر صِرف دادن فیض توسط خدا و گرفتن یا دریافتن آن توسط انسان تاکید می کند؛ از این دیدگاه، خدا وقتی فیض را می دهد، این معنا که انسان در برابر فیض او می تواند مقاومت منفی نماید، از فعل یونانی این آیه قابل برداشت نمی باشد)

ایمان به تنهایی

 

زمانی که می گوییم به عیسی مسیح ایمان داریم، یعنی من دیگر دست از خودم، کارهای خودم، می شویم و به خودم اعتماد نمی کنم، بلکه به عیسی مسیح اعتماد می کنم. می دانم که نمی توانم با کارهای خوب خودم در حضور خدا عادل باشم و در حضورش پذیرفته شوم. من به خدا اعتماد می کنم و می خواهم که او خودش مرا عادل گرداند. این روحیه ای است که ایمان می طلبد. ایمانی که به فیض خدا متوسل است و به آن امید دارد.

رومیان ۴ ۱۶ می گوید:

از همین‌رو، وعده بر ایمان مبتنی است [وابسته به ایمان است، به ایمان متکی است] تا بر پایۀ فیض باشد و تحقق آن برای تمامی نسل ابراهیم تضمین شود، یعنی نه تنها برای آنان که به نظام شریعت تعلق دارند، بلکه برای کسانی نیز که پیروِ ایمانِ ابراهیم‌اند، که پدر همۀ ماست.(هزارۀ ن)

به همین خاطر اصلاحگران از مارتین لوتر گرفته تا کسانی که پس از وی وارد صحنه شدند، بر روی ایمان به تنهایی اصرار داشتند. نجات، تنها به وسیلۀ ایمان به دست می آید و نه ایمان به علاوۀ کارهای نیکو و حسنۀ ما؛ نه به وسیلۀ ایمان و تعمید، نه به وسیلۀ ایمان و شرکت در مراسم عشاء ربانی؛ بلکه به وسیلۀ ایمان به تنهایی.

یعقوب یا پولس؟

 

اما پرسشی که در اینجا برای ما پیش خواهد آمد، این است که آیا این درک از نجات و عادل شمردگی، با گفته های یعقوب، هم آواست؟ آیا یعقوب هم، همین حرف را می زند و یا رسالۀ او با گفته های پولس و یا به قول کاتولیکها، از تفسیر پروتستانها از نوشته های پولس در تعارض است؟

یعقوب در ۲: ۲۴ می گوید:

پس می‌بینید که انسان از اعمال عادل شمرده می‌شود، نه از ایمان تنها.(قدیم)

باید توجه داشته باشیم، زمانی که یعقوب از واژۀ عادل گشتن در این آیه استفاده می کند، مفهوم دیگری را برای آن قائل است.

در دو جلسۀ پیش اشاره کردم که واژۀ «دیکایو» در یونانی، که ریشۀ عادل گشتن، در صَرفهای مختلف است، معانی مختلفی دارد. معانی ای که در نوشته های پولس به کار رفته شده بود را دیدیم، که در آن، خدا عادل بودن کسی را اعلان می کرد و این نمادی قانونی داشت. در این آیه، واژۀ عادل شمرده شدن در یونانی، «دیکایوتای» است؛ که به معنی عدالت خود را به نمایش گذاشتن است. به عنوان مثال، عیسی مسیح به فریسیان در لوقا ۱۶: ۱۵( که در اینجا فعل «عادل می نمایید»، از همان ریشۀ فعل آمده در یعقوب 24:2 می باشد) گفت:

به ایشان گفت، شما هستید که خود را پیش مردم عادل می‌نمایید، لیکن خدا عارف دلهای شماست. زیرا که آنچه نزد انسان مرغوب است، نزد خدا مکروه است.(قدیم)

این آیه اعلام نمی کند که فریسیان در بین مردم، عدالت خودشان را اعلان می کردند، بلکه سعی داشتند تا عدالت خودشان را به نمایش بگذارند، به تصویر بکشند؛ مردم با دیدن رفتارشان، آنها را عادل ببینند؛ عدالت آنها از کارهایشان دیده و خوانده شود.

یا در داستان لوقا ۱۰ می خوانیم:

ناگاه یکی از فقها برخاسته، از روی امتحان به وی گفت، ای استاد چه کنم تا وارث حیات جاودانی گردم؟ به وی گفت، در تورات چه نوشته شده است و چگونه می‌خوانی؟ جواب داده، گفت، اینکه خداوند خدای خود را به تمام دل و تمام نفس و تمام توانایی و تمام فکر خود محبّت نما و همسایة خود را مثل نفس خود.  گفت، نیکو جواب گفتی. چنین بکن که خواهی زیست.  لیکن او چون خواست خود را عادل نماید، به عیسی گفت، و همسایة من کیست؟(قدیم)

در اینجا هم، همین واژه به کار رفته است، اما مفهوم آن، همانی است که در یعقوب مشاهده می کنیم؛

یعنی: عدالت خود را به نمایش گذاشتن، ثابت کردن.

ترجمۀ هزارۀ نو (چاپ۲۰۰۹م) ، این واژه را (ادیکایوته) به همین مفهومی که خدمت تان عرض کردم ترجمه کرده است:

پس می‌بینید با اعمال است که پارسایی انسان ثابت می‌شود، نه با ایمانِ تنها.(هزارۀ نو، ۲۰۰۹م )

اگر این ترجمه های گوناگون با هم تفاوت دارند، به این خاطر است که برخی از ترجمه ها، به خاطر رفع سوءتفاهم، برگردانی را به فارسی انتخاب کرده اند تا بتوانند بهترین و نزدیکترین معادل به نظر نویسنده را ارائه دهند. (البته من از ترجمۀ مژده در این قسمت به هیچ وجه راضی نیستم: «پس می‌بینید که چگونه انسان نه فقط از راه ایمان، بلکه به وسیلة کارهای خود نیک و عادل شمرده می‌شود.«)

این واژه با این مفهوم در جایهای دیگر هم به کار رفته است: متی ۱۱: ۱۹، لوقا ۷: ۳۵، رومیان ۳: ۴

تفسیر ما از باب دوم کتاب یعقوب، با متن کلی این باب همآهنگ است.

دقت در نوشتۀ یعقوب

زمانی که یعقوب در آیۀ ۲۱:۲ می گوید:

مگر اعمال جد ما ابراهیم نبود که پارسایی او را ثابت کرد، آنگاه که پسر خود اسحاق را بر مذبح تقدیم نمود؟(هزارۀنو، چاپ ۲۰۰۹)؛

باید دقت کرد که او به واقعه ای در زندگی ابراهیم اشاره می کند که بعدها اتفاق افتاد (پیدایش 22)؛ این داستان، پس از داستان پیدایش ۱۵: ۶ اتفاق افتاده است.

و به‌ خداوند ایمان‌ آورد، و او، این‌ را برای‌ وی‌ عدالت‌ محسوب‌ کرد.(قدیم)

ایمان آوردن ابراهیم در پیدایش ۱۵، همان واقعه ای است که پولس رسول در رومیان 4 به آن اشاره می کند و می گوید که به این خاطر عادل شمرده شد. حالا، یعقوب به یک داستان دیگر، پس از ایمان ابراهیم نگاه می کند، به واقعه ای که سالها بعد اتفاق می افتد؛ بعد از زمانی که اسحاق به دنیا می آید. در اینجاست که عدالت ابراهیم با کارهایش ثابت می شود؛ در حقیقت، ابراهیم با اطاعت از خدا، که از ایمانش سرچشمه گرفته است، انگیزه و خاستگاه ایناطاعت را که اعتمادبه خدا به منظور تحقق وعده اش بوده، با عدالت خویش به نمایش می گذارد.

در حقیقت، یعقوب در تلاش است تا زندگی ایمانداری را که میوۀ ایمان در آن دیده نمی شود به چالش بکشد و به آن گروهی که دم از ایمان می زنند، اما نحوۀ زندگی ایشان تغییری نکرده، بگوید که این ایمان، مُرده است. ایمانی که زنده و پویا است، از خود، کارهای نیکو و زندگی خداپسندانه ای تولید می کند.

ترتیب باید به این گونه باشد

شخص ایمان می آورد، عادل محسوب می شود و اکنون زندگی تبدیل یافتۀ او، با کارهای نیکو و خداپسندانه، به نمایش گذاشته می شود و این زندگی نیکو، حقانیت و اعتبار و درستی، ایمان و عدالت او را ثابت می کند.

تعلیم یعقوب ضد تعلیم پولس رسول نیست که می گوید بۀ وسیله ایمان، عدالت به حساب شخص ریخته می شود؛ بلکه او می خواهد که حقیقت دیگری را تاکید کند؛ اینکه نجات یک مسیحی باید یک نمای درست و صادقانۀ بیرونی هم داشته باشد؛ پولس رسول هم با این نگرش و این صحبت کاملا هم عقیده و هم راستاست. (ر.ک دوم قرنتیان ۱۳: ۵ غلاطیان ۵: ۲۴- ۲۶)

آموزهٔ نسبت دادن دوگانه

وجد وصف ناپذیر

گفتگوی خودمان را در باب آموزهٔ پارساشمردگی ادامه می دهیم. سعی دارم در چند جلسۀ اول، یک نگاه کلی به این آموزه داشته باشیم و اساس این آموزه را بگوییم تا تصویری کلی از این موضوع در ذهن ما نقش پیدا کند،سپس باز خواهیم گشت تا این گفتگوها را عمیق تر پیش ببریم.

نمی دانم شما برداشت تان از این سری درس ها چیست و چقدر این مطالبی که با شما در میان گذاشتم، توانسته فهم عمیق تر و متنوع تری از انجیل به شما بدهد؛ اما امید من این است که متوجه اهمیت موضوع بشویم و در نهایت، هیجان درک ژرف تر انجیل در ما به وجود آید. من شخصا هر وقت، این آموزه را مطالعه می کنم، احساس وجد غیرقابل وصفی می کنم.

امروز توجه خودمان را به دو مطلب معطوف خواهیم کرد و همانطور که پیشتر هم گفتم، باز هم تکرار می کنم که به این مطالب در سطحی عمیق تر دوباره باز خواهیم گشت.

اول:

آموزۀ نسبت دادن

آموزۀ نسبت دادن (Imputation) یکی از آموزه هایی است که اکثر عزیزانی که در جلسات کتاب مقدس کلیسای ربانی شرکت کرده اند در موردش شنیده اند؛ اما حقیقت امر این است که متاسفانه در خصوص این آموزه، امروزه به ندرت از بالای منبر و یا در جلسات کتاب مقدسی چیزی می شنویم. شاید کمی، نام این آموزه و یا مفهومی که در ظاهر دارد، برای بسیاری ثقیل است و خوشآهنگ نیست؛ و این در حالی است که این آموزه، در خصوص اینکه چگونه یک شخص گناهکار به حضور خدا عادل محسوب می گردد، توضیح بسیار عالی و نیکویی است.

با هم به این مسأله نگاه کردیم که بُعدی از آموزۀ پارساشمردگی، در انتقال گناهانان ما به مسیح و پارسایی و نیکی مسیح به ما می باشد.

این آن انتقال حساب و یا آموزۀ نسبت دادنی است که ما را توانا می کند تا در حضور خدا بایستیم. خدا به جهت این انتقال وضعیت است که ما را در حضور خودش می پذیرد و عادل می بیند. از لحاظ قضایی در حضور خدا پذیرفته شده می شویم، اما این به آن معنا نیست که در زندگی روزمرۀ خود در چالش و تنش با دنیای گناهکار و نفس خود نخواهیم بود.

در این خصوص بیشتر صحبت خواهیم کرد ولی اجازه دهید که اول حضور این مفهوم را در عهد عتیق بررسی کنیم و سپس با هم ادامه خواهیم داد.

آموزۀ نسبت دادن در عهد عتیق

این واژه با این مفهوم در عهد عتیق هم دیده می شود؛ به عنوان مثال در لاویان ۱۷: ۴ آمده است:
و آن‌ را به‌ در خیمه‌ اجتماع‌ نیاورد، تا قربانی‌ برای‌ خداوند پیش‌ مسکن‌ خداوند بگذراند، بر آن‌ شخص‌ خون‌ محسوبخواهد شد. او خون‌ ریخته‌ است‌ و آن‌ شخص‌ از قوم‌ خود منقطع‌ خواهد شد.(قدیم)

این واژه در عبری یِحاسب(به کسرۀ ی) است؛ که در عربی حَسَبَ می باشد و به فارسی همان حساب است و به حساب ریختن و محسوب کردن.

در این آیه، هر شخصی که قربانی ذبحی خودش را به جلوی در خیمه اجتماع نمی آورد، مجرم به حساب می آمد؛ به حساب او گناهی محسوب می شد. مسلما، این گناه به او تزریق نمی شد، بلکه قانونا و از لحاظ قضایی به عنوان کسی محسوب می شد که خون ریخته است.

این درست همان نگرشی است که برای خواندن پیدایش ۱۵: ۶ باید داشته باشیم. آیه ای که پیشتر هم خواندیم:

و (ابراهیم) به‌ خداوند ایمان‌ آورد، و او، این‌ را برای‌ وی‌ عدالت‌ محسوب‌ کرد.(قدیم)

این همان نگرشی است که پولس از این آیه در کتاب رومیان دارد؛ و این همان زمینه و بنیادی است که وی از آن استفاده می کند تا بگوید نجات همیشه محض فیض و به وسیلۀ ایمان بوده است(رومیان ۴: ۳، ۹، ۲۲ و غلاطیان ۳: ۶)

در پیدایش ۳۱: ۱۴- ۱۵ می خوانیم:

راحیل‌ و لیه‌ در جواب‌ وی‌ گفتند: «آیا در خانۀ پدر ما، برای‌ ما بهره‌ یا میراثی‌ باقیست‌؟ مگر نزد او چون‌ بیگانگان‌ محسوب‌ نیستیم‌، زیرا که‌ ما را فروخته‌ است‌ و نقد ما را تماماً خورده‌.(قدیم)

خُب، راحیل و لیه، بیگانه نبودند اما نزد پدرشان بیگانه محسوب می شدند. نسبت دادن و محسوب گشتن، طبیعت و ذات آنها را تغییر نداد، و هنوز هم از هر لحاظ دختر پدرشان بودند، اما رفتار پدرشان در برابر این دخترها، مانند رابطۀ پدری و فرزندی نبود.

یک مثال دیگر را با هم نگاه کنیم.

لاویان ۲۵: ۳۱

لیکن‌ خانه‌های‌ دهات‌ که‌ حصار گرد خود ندارد، با مزرعه‌های‌ آن‌ زمین‌ شمردهشود. برای‌ آنها حق‌ انفکاک‌ هست‌ و در یوبیل‌ رها خواهد شد.(قدیم)

 در ترجمۀ هزارۀنو، شیواتر بیان می کند:

اما خانه‌های روستاها که حصار گرد خود ندارند، جزو مزارع شمرده خواهند شد. آنها را می‌توان بازخرید کرد، و باید در سال یوبیل آزاد گردند.

این بخش در حقیقت به ما می گوید که خانه هایی که دیواری آنها را احاطه نکرده است باید به عنوان جزئی از مزارع حساب گردند؛ هرچند مزرعه نبودند اما از لحاظ قانونی باید به عنوان مزرع محسوب می شدند. این حساب شدن به این معنا نبود که مثلا باید با بولدوزر، خانه ها را با خاک یکسان می کردند تا حقیقتا زمین باز بشود، بله به خاطر مسائل قانونی به عنوان زمین باز به آنها نگاه می شد.

تمام این مثالهایی که خدمت تان گفتم، از واژۀ عبری chashab  بهره گرفتند که در ترجمه یونانی عهد عتیق (سپتواجنت) به همان واژه ای ترجمه شده که پولس در رومیان 4 استفاده کرد. یعنی در  خصوصِ عدالت، به حساب ایماندار گذاشته شدن است.

پرسش اساسی

حالا پرسش این است: چرا این اهمیت دارد؟

پژوهشگران می دانند که پولس رسول هنگامی که از عهد عتیق نقل قول می کند، مرجع وی، ترجمۀ یونانی عهد عتیق است(سپتواجنت)، و واژه هایی هم که استفاده می کند عمیقا از این ترجمه تاثیر پذیرفته است.

امیدوار هستم این مفهوم برای شما آشکار شده باشد؛ مفهومی که اصلاحگران بر آن تاکید زیادی      کرده اند؛ چون در نهایت فهم این واژه ها، می تواند اناجیل مختلفی را تولید کند. آن چیزی که از این متون و مراجع دیگر کلام قابل دریافت است، مفهوم چیزی را به حساب کسی گذاشتن و با او موافقِ این نسبت دادن، رفتار کردن است.

توجه بیشتر

این نسبت دادن، و به حساب آوردن، تغییری در درون شخص و ماهیت فرد به وجود نمی آورد، بلکه رابطۀ او را با قانون تغییر می دهد؛ این بدان معناست، زمانی که شخص عادل محسوب می شود، وی ذاتا تغییر نمی کند، بلکه رابطۀ او با خدا، با شریعتی که با آن وضعیت شخص ارزیابی می گردد، تغییر می کند. او از جایگاه یک مجرم به جایگاه شخصی که با خدا در وضعیت نیکو و قابل قبول و پذیرش است ارتقا می یابد. عدالت و نیکی به حساب او ریخته می شود او عادل و پارسا به حساب می آید، بدون اینکه ذات یا درون او دگرگون گردد.

او عدالتی را دریافت می کند که ازآن وی نیست. عدالتی که از آن مسیح است.

نگاهی به یک واژه

پولس رسول در رسالۀ به فلیمون، در خصوص اُنِسیمُس Onésimos می گوید:

اگر خطایی به تو کرده، یا چیزی به تو بدهکار است، آن را به حساب من بگذار.(هزارۀ نو)

ترجمۀ قدیمی می گوید: آن را بر من محسوب دار.

واژه ای که در اینجا وی استفاده می کند، از همان واژه ای است که در رومیان ۵: ۱۳ellogeó ا ستفاده شده است:

زیرا قبل از شریعت، گناه در جهان می‌بود، لکن گناه محسوب نمی‌شود در جایی که شریعت نیست.

این واژه با واژه ای که در رومیان 4 استفاده شده است، کلمۀ مبداء شان (Word Origin)مشترک است و مترادف و هم معنی هستند. در باب ۴ آیات ۴ و ۱۱ اینگونه می گوید:

لکن برای کسی که عمل می‌کند، مزدش نه از راه فیض بلکه از راه طلب محسوب می‌شود.

و علامت ختنه را یافت تا مُهر باشد بر آن عدالت ایمانی که در نامختونی داشت، تا او همة نامختونان را که ایمان آورند پدر باشد تا عدالت برای ایشان هم محسوب شود؛(قدیم))

پولس در خصوص کسانی صحبت می کند که ذاتا نیکو نیستند، او در خصوص کسانی صحبت می کند که خداپرست نبودند اما خدا عدالت را به حساب ایشان می گذارد.

بنابراین، زمانی که عدالت به حساب ایماندار گذاشته می شود، او ذاتا عادل نمی گردد بلکه این وضعیت به حساب او گذاشته می شود و در نهایت رابطۀ او با خدا، با این انتقال وضعیت، تغییر می یابد. بنابراین از لحاظ قضایی، انتقال عدالت مسیح به حساب ایمانداران، آنها را نزد خدا عادل می کند؛ یعنی شخص ایماندار می تواند از فواید بخشش گناهان و وضعیت یک شخص نیکو و پارسا در حضور خدا بهره ببرد.

کار پدر و پسر

پدر آسمانی در رحمت خود، کار کامل و فداکارانۀ پسرش، عیسی مسیح را که برای نجات ما گناهکاران و طغیان گران کفایت می کند، کافی می داند. مسیح به جای ما گناه شد و همینطور در زندگی زمینی اش تا به موت صلیب مطیع گردید و آن مجازاتی را که متعلق به ما بود، خود به عهده گرفت و کار را به کمال رسانید.

چرا این مسأله این قدر اهمیت دارد؟

چون تنها عدالتی که یک مسیحی دارد، عدالت مسیح است. و اگر بگوییم (مانند کاتولیکها) که مسیحی با تغییری که در درون او اتفاق می افتد نزد خدا عادل می گردد (در قیاس با عادل محسوب شدن)، تمام معنای انجیل تغییر می یابد. تمرکز، از روی کاملیت و بی نقص بودن کار مسیح برای نجات ما و عدالت وی برای ما، به حفظ وضعیت شخص توسط خود شخص تغییر می کند. جلال نجات بین نجات دهنده و نجات یافته تقسیم می شود. چون آن موقع کار مسیح بر روی صلیب (از این دیدگاه) تنها فرصتی را ایجاد می کند تا شخص برای نجات خودش دست به کار شود.

این آموزه مهم است چون خدا، که وضعیت گناه آلود و وخامت سقوط ما را می داند، آگاه است که انسان نمی تواند خودش را نجات دهد و لازم است تا خود به طور کامل، این نجات را برای ما تهیه کند و خود از طریق کار عیسی مسیح، ما را عادل به حساب آورد.

پولس در فیلیپیان ۳: ۹ می فرماید:

و در وی یافت شوم نه با عدالتِ خود که از شریعت است، بلکه با آن که به‌وسیلة ایمان مسیح می‌شود، یعنی عدالتی که از خدا بر ایمان است.(قدیم)

پولس رسول معتقد بود که عدالتی که ما دریافت می کنیم، عادلتی بیگانه است که از بیرون به ما بخشیده می شود. عدالتی که از آن مسیح است. او با این ایده که می توان عدالت را بر اساس انجام شریعت به دست آورد مخالف بود. انسان با اطاعت از خدا نمی تواند عادل گردد، چون کسی قادر نیست این کار را بدون نقص انجام دهد؛ به همین خاطر است که این آموزه، برای گوش گناهکاری که برای نجات خود بر نفس خودش امیدی ندارد، خوش آهنگ است. برای شخص فروتنی که نجات را کاملا از خدا می داند، زیبا و پرشکوه است.

این صحبتی بود که مارتین لوتر و اصلاحگران در خصوص آن غیرت زیادی داشتند و آن را با صدای بلند اعلام می کردند؛ اما کلیسای زمان، کلیسای کاتولیک، چنان غرق در سیستم بسته خود و تفکرات منحرف خویش گشته بود که به هیچ وجه اجازه نمی داد چنین سخنانی مطرح شود و یا به گفتگو گذاشته شود.

معمولا کسانی که شخصیت های انقلابی هستند، افرادی که پیشرو هستند و حاضر هستند برای اعلام حقیقت، سنت شکنی کنند و خلاف جریان روز حرکت کنند، برای اینکه گوش های بستۀ جامعه ای که با آن صحبت می کنند، باز شود و صحبت هایشان را بشنوند، از ادبیات و زبانی سود می جویند که بیشتر توجه را به گفته هایشان جلب کند.

دوم:

تمثیل لوتری

یکی از گفته ها و مثال های معروف مارتین لوتر، برخواسته از روستاها و زمینهای کشاورزی آلمان است. مارتین لوتر از مثال های ساده روز استفاده می کرد تا این حقیقت زیبا و پرجلال را برای شنوندگانش با پررنگ ترین تشبیهات، در حد ممکن به تصویر بکشد؛ کشاورزان برای اینکه بتوانند زمین های حاصلخیزی داشته باشند، فضولات حیوانات خودشان را جمع می کردند و مانند تپه ای درست می کردند تا زمانی که وقت مناسب فرا برسد، آن را در زمین های خود پراکنده سازند؛ این تودۀ فضولات، صحنۀ کریهی را در زمین کشاورزی و یا مکانی که انباشته شده بود، شکل می داد. مسلما بو و صحنۀ زشت این تودۀ فضولات، برای کسی رغبت ایستادن در کنارش را ایجاد نمی کرد.

لوتر، برای اینکه بتواند تفاوت تقدیس و پارساشمردگی را به تصویر بکشد و آن را قابل فهم گرداند، وضعیت گناه آلود ما را به این تپۀ فضولات تشبیه کرد: صحنه ای زشت، مشمئز کننده، کریه و اهانت آوری که برای خدا هرگز دلپسند و دلپذیر نیست؛ همانطور که این صحنه، برای هیچ کس، حتی برای یک کشاورز هم، چیزی نیست که بخواهد در کنار آن لذت ببرد.

این وضعیت انسانی است که در گناه قرار دارد؛ چیزی در درون مان نیست که ما را قابل پذیرش در حضور خدای پاک مطلق گرداند. انسان در وضعیت گناه آلودش، مشمئز کننده و وحشتناک است. مثال زمینی که مارتین لوتر استفاده کرد، از طبیعت اطرافش گرفته شده بود؛ وی در تلاش بود در صداقت و در پررنگترین وضعیت ممکن، کراهت موقعیت گناه آلودمان را به تصویر بکشد.

مارتین لوتر ادامه می دهد و می گوید که پارساشمردگی، عادل شمردگی، مانند آن برف اول ماه زمستان است که می بارد و همه چیز را با سفیدی خودش می پوشاند؛ این برف مانند ملافه ای سفید، پارچه ای سفید، همه چیز را می پوشاند.

لوتر می گوید که این برف اولیه که همه چیز را یکدست و یکپارچه کرده است با برفهای بعدی فرق دارد، چون بعدها، کشاورزان برای اینکه بتوانند در زمین تردد کنند، مسیر راه خود را با بیل های شان تمییز می کنند، اما برف اولیه، برفی است که همه چیز را یک شکل، سفید و یکدست می کند. همه چیز سفید می گردد حتی آن تودۀ فضولات. آن صحنۀ مشمئز کننده و آزار دهنده، از جلوی چشمان ما می رود؛ به یکباره همه چیز سفید و تمیز به نظر می رسد.

فرق بین پارساشمردگی و تقدیس

او می گوید، این دقیقا فرق بین پارساشمردگی و تقدیس است؛ در پارساشمردگی، ما پارسایی و نیکی مطلق و بی لک مسیح را دریافت می کنیم؛ مثل اینکه پارچۀ سفیدی روی گناهان ما قرار می گیرد و این صحنۀ مشمئز کننده از دیدگان پدر مخفی می گردد.

آن تودۀ فضولات، هنوز هم تودۀ فضولات است و چیزی از ماهیت آن تغییر نکرده است؛ چیزی که تغییر کرده است، رابطۀ ما با استاندارد خداست؛ استانداردی که او برای ما تعیین کرده است.

اولین برف زمستانی، پارسایی و عدالت مسیح است، پارسایی بیگانه ای که از بیرون به ما بخشیده شده است؛ پارسایی شخص دیگری به حساب ما گذاشته می شود، و این ما را وارد وضعیتی می گرداند که دیگر برای خدا، اهانت آور نیستیم. هنوز از درون گناهکار هستیم، و این تغییر درونی، کار تقدیس است که ما را هر روز بیشتر شبیه مسیح می گرداند.

لطفا دقت کنید!

مارتین لوتر کار تازه کننده و نوسازندۀ روح القدس را رد نمی کرد؛ یعنی تقدیسی که در زمان تولد تازه در ما اتفاق می افتد؛ چون کلام خدا به ما تعلیم می دهد که قلب تازه ای دریافت می کنیم و تبدیل ما آغاز می گردد؛ بلکه قصد او این بود که این دو را از هم جدا کند و بگوید که تقدیس و پارساشمردگی از هم متفاوت هستند.

خیلی ها تحمل شنیدن چنین مثالی را ندارند، به همین خاطر بسیاری اوقات این قبیل حکایات و صحبت ها را از مخالفین می شنوید که می گویند: ببنید! لوتر، و کسانی که پیرو او هستند، و فهم و درک وی را پذیرفته اند، قبول ندارند که خدا ما را تغییر می دهد. این افراد باور دارند که می توانیم گناه کنیم و آزادیم تا فضله باقی بمانیم.

البته اعتراضات این گروه، هیچ اساسی ندارد و بررسی و تاویل آیات به ما نشان می دهد که خدا ما را بر اساس پارسایی مسیح است که می پذیرد اما علاوه بر متون کتاب مقدس که این آموزه ها را به ما تعلیم می دهد که به خودی خود، اعتراضات این مجموعه های مذهبی را پاسخگوست، باید از این اشخاص پرسید که این تودۀ فضولات، چگونه می تواند خدا را خشنود گرداند؟

تلقی نادرست مذهبیون

مذهب انسانی می گوید که وقتی که انسان نجات یافت، از درون، ذاتأ برای خدا قابل قبول می گردد. اگر بخواهیم در چارچوب مثال مارتین لوتر صحبت کنیم، این گروه می گویند که وقتی فضولات نجات پیدا می کنند، تبدیل به تپه ای طلا می گردند، تپه ای طلایی که خدا را خشنود می سازد، و تا زمانی که همین طلا باقی بماند، مورد قبول خدا خواهد بود.

مشکل اینجاست که یک چنین سیستم مذهبی، نمی تواند ساختار نجاتی را بپذیرد که انسان در آن جایی ندارد؛ طبیعت و بقای این نظام باوری، همکاری مداوم انسان را می طلبد. کلیسای کاتولیک می گوید که تودۀ فضولات، به وسیلۀ تعمید آب، به توده ای از طلا تبدیل می شود؛ ذات آن تغییر می یابد. هر چند این تودۀ طلا ممکن است در طی زندگی خود گناه کند. برخی گناهان، گناهان صغیر هستند که این وضعیت فیض را از بین نمی برند، هرچند مجازات های موقتی برای این گناهان وجود دارد، اما طلا همچنان طلا باقی می ماند. طلا همان طلاست، ممکن است که روی آن با فضله کثیف شود؛ این کثیفی کوچک، دلیل کافی برای رد طلای با ارزش نمی شود. بنابر تلقی ایشان، شخص باید از وسایل مختلفی بهره بگیرد تا این رجاسات را که جدی و درونی و ذاتی نیستند تمیز کند. به همین جهت، آموزۀ برزخ به وجود آمد؛ یعنی مکانی که شخص قرار است در آن تمیز شود، مکانی که پس از مرگ است اما پیش از ورود به حضور خدا شخص وارد آن می شود.

اما گناهان دیگری هم وجود دارد که به عقیدۀ این گروه، گناهان مهلک هستند؛ این سری گناهان، وضعیت پارسایی را ویران می کنند. این گناهان، تودۀ طلا را به یکباره تبدیل به تودۀ فضولات می گرداند. به گمان ایشان، برای اینکه فضولات به وضعیت تودۀ طلا بازگردد، لازم است که از وسایل دیگری بهره گرفت. باید به آیین توبه و طلب بخشایش متوسل شد. اما این طلا، دیگر طلای ناب سابق نیست و دائم باید برای ناب بودن خودش تلاش کند

از نتایج این تلقی نادرست

حالا یکی از مشکلات این سیستم این است که شخص هیچوقت نمی داند که چه زمانی از تودۀ طلا به تودۀ فضله تغییر یافته است؛ و این وضعیت نامعلوم نجات همچنان پرسشی است که شخص دیندار را آزار می دهد. اینجاست که سیستم خودساختۀ مذهبی انسان، ضعف خودش را آشکار می کند…. آیا این نجات کار خداست؟ آیا خدا در این نظام باور، کاملا و تماما نجات می بخشد و یا نجات او ناقص است. آیا انجیل کلیسای کاتولیک، نجاتی حتمی و واقعی را برای ما به ارمغان می آورد و یا یک سیستم مذهبی را به ما تحمیل می کند که شخص باید برای نجات خود مدام دست و پا بزند؟

امید و اعتماد یک مسیحی، زمانی که از این دنیا می رود، تنها نیکی و پارسایی مسیح است که با آن ما را پوشانده است. وقتی از بعضی از مسیحیان می پرسی که اگر امروز از دنیا رفتی، چرا باید خدا تو را بپذیرد؟ پاسخی که می شنوی این است که چون به کلیسا می روم، خدا را اطاعت می کنم، و غیره؛ اما به واقع ما، تنها چیزی که لازم داریم، عدالت مسیح است که ما را بپوشاند. تنها پاسخی که باید بدهیم این است که به خاطر مسیح وارد آسمان می شویم.

این پارسایی را محض فیض و به وسیلۀ ایمان دریافت می کنیم و نه چیز دیگری.

پارساشمرده شدگی: اهمیت و مرکزیت این آموزه

مقدمه

در چند هفتۀ گذشته، وقتی مبحث عادل شمردگی را آغاز کردیم، این آموزه را تعریف کردم تا متوجۀ تعلیم کتاب مقدس در این خصوص گردیم؛ به بحث خودمان در این خصوص ادامه خواهیم داد و جلوتر خواهیم رفت و از زوایای گوناگون آن را بررسی خواهیم کرد تا عمق مطلب بیشتر باز شود.

هر وقت آموزه را مورد بررسی قرار می دهیم و آن را مطالعه می کنیم لازم است که پیش فرض ها را مشخص کنیم؛ هرچند در ابتدای درس، به این مطالب اشاره نکردم(چون نمی دانم که افراد با چه زمینۀ الهیاتی و چه میزان آشنایی با الهیات نظامند در جلسات شرکت می کنند)، اما هدف از ادامۀ این دروس، گسترده کردن بحث است که به تدریج بدان نائل خواهیم شد.

دیباچه ای برای طرح سه مسأله

مبحثی که اتفاق نظر در مورد آن نیست، این است که آیا آموزۀ پارساشمردگی، یکی از چندین طرقی است که عهد جدید توسط آن مفهوم فدیه را برای ما باز می کند؟ آیا پارساشمردگی یکی از چندین استعارۀ مختلفی است که پولس استفاده کرده تا حقیقت نجات را تشریح کند؟

پرسش دومی که مطرح است و باز هم نظرات گوناگونی در خصوص آن ارائه می شود این است که آیا آموزۀ پارساشمردگی، آموزۀ مرکزی الهیات پولس است؟ آیا این آموزه ای محوری در عهد جدید است؟ یا این آموزه ای است که در کنار آموزه های مهم دیگر، مفهوم نجات را غنی تر می سازد.

پرسش دیگری که باید پاسخ داده شود، رابطۀ پارساشمردگی با زنجیرۀ نجات(اردو سالوتیس) است، که در جلسات پیش بدان نگاهی کردیم، این رابطه باید توضیح داده شود. به عنوان مثال در شاخۀ لوتری ها، بعضی ها، آموزۀ پارساشمردگی را مقدم تر از دعوت موثر الهی و حتی نوزایی و یا تولد تازه می دانند؛ این در حالی است که در دنیای اصلاحات، چه در زمان اصلاحات و چه در الهیات معاصر، آموزۀ اتحاد با مسیح را پس از زنجیرۀ نجات می دانند و گفته می شود که شخصی که پارساشمرده نشده است نمی تواند با مسیح متحد گردد.

طرح سه مسأله

بنابراین سه مسألۀ زیر پیش روی ما است:

الف: در خصوص طبیعت و ماهیت زبان و واژگان الهیاتی؛

باین پرسش که آیا پارساشمردگی، از دید پولس آموزه ای محوری است؛

ج: و اینکه پارساشمردگی در ارتباط با زنجیرۀ نجات، چه جایگاهی دارد.

اجازه بدهید اول با مسألۀ ماهیت واژگان الهیات و زبان خداشناسی آغاز کنیم

در بررسی های الهیات و تاملات خداشناسی که در باب آموزۀ پارساشمردگی در پیش از قرن نوزدهم میلادی انجام شد، بسیار بر این باور بودند که گفته های پولس در خصوص پارساشمردگی، در حقیقت انعکاسی بود از حکم نهایی که خدا در روز داوری در خصوص برگزیدگان صادر خواهد کرد، حکمی که پارسایی آنها را اعلان می کند. به عنوان مثال الهیاتدانی به نام چارلز هاج(۱) فصل کتاب خودش را در مورد پارساشمردگی، با نقل قولی از دستوارت مذهبی اعتقاد نامۀ وست مینستر که مجموعه ای در خصوص ایمان مسیحی است، آغاز می کند. در پرسش یازدهم از این مجموعه پرسیده می شود:

پارساشمردگی چیست؟

در بخشی از پاسخی که به این پرسش، در این اعتراف نامه آمده است اینگونه می خوانیم:

اشخاصی را که خدا به طور ثمر بخش دعوت می نماید، آنها را مجاناً عادل هم می شمارد. خدا عدالت را برآنها فرو نمی ریزد بلکه گناهان شان را می بخشد و آنها را به عنوان عادل شده می پذیرد… خدا ایمان یعنی عمل ایمان آوردن آنها و یا اطاعت آنها از انجیل را به منزلۀ عادل شدن به حساب آنها نمی آورد بلکه اطاعت و عادل شدن توسط مسیح را به حساب آنها می گذارد…       (ترجمۀ ط . میکائیلیان)

آنچه که از این مستند و اعترافنامه می توان دریافت، این است که به پارساشمردگی به عنوان یکی از چند طریق و روش توضیحی برای تشریح نجاتی که برای ما تهیه شده است نگاه نمی کند؛ به نظر نمی رسد که پارساشمردگی به عنوان یکی از چند تشبیه موجود در کلام به کار رفته باشد؛ پارسا شمردگی به عنوان یک تشبیه استعمال نشده است؛ اما پس از قرن نوزدهم، نظرات و تاملات دیگری هم در خصوص آن مطرح شده است.

دیدگاه های دیگر

ویلیام رِد(۲) الهیاتدان لوتری آلمانی، که در اواسط قرن نوزدهم میلادی به دنیا آمد، ادعا کرد که آموزۀ پارساشمردگی، وسیله و نحوۀ مباحثه ای بود که پولس رسول از آن استفاده می کند تا در مقابل یهودیان شریعتگرای زمان خودش که مراسم شریعتی، مثل ختنه و برتری قومی خودشان را رواج می دادند، بایستد و مسیحیت و اهمیت آموزۀ مسیحی را ثابت کند.

ویلیام رِد که نگرش اصلاحات را در خصوص پارساشمردگی نقد می کرد، معتقد بود که می توانیم الهیات پولس را بدون آموزۀ پارساشمردگی بفهمیم، بدین گونه که تنها جای هایی که پولس در خصوص شریعت گرایان صحبت می کند، این آموزه معنا می دهد و لاغیر.

اساس کلام این شخص این بود که آموزۀ پارساشمردگی، آموزۀ مرکزی و محوری عهد جدید، بخصوص در الهیات پولس نیست. پس از او، در قرن بیستم، افرادی هم وارد صحنه شدند، که بخشش گناهان را در کنار اعلان قانونی آن، که در مرگ مسیح اتفاق می افتاد و در کنار فدیه ای که رمز آلود است و در اتحادِ ایماندار با مسیح قیام کرده به وقوع می پیوندد، مطرح کردند. یعنی در حقیقت دو مدل را معرفی کردند؛ مدل قانونی و مدل رازآلود فدیه بشر؛ اعلان قانونی بخشش گناهان ما و اتحاد رمز آلود ما با مسیح.

به هر حال الهیاتدان های زیادی هم هستند که می گویند پارساشمردگی، یکی از تشبیهات متعددی است که عهد جدید در خصوص فدیۀ بشر به ما معرفی می کند و نباید آن را مرکزی دانست. الهیاتدانانی مثل پننبرگ(۳)کارکنیان(۴) می گویند با اینکه پارساشمردگی و نسبت دادن دوگانه، در کتاب مقدس یافت می شود و می توان گفت، زبانی عهد جدیدی هم دارد، اما در حقیقت یکی از چندین تصویری است که نجات را معرفی می کند؛ این در حقیقت یک بُعدی از نجات چند بُعدیی است که عهد جدید نشان می دهد.

یادآوری

اجازه بدهید یکبار دیگر خاطر نشان شوم که اگر این قسمت از مطالب برای شما عزیزان کمی ثقیل به نظر می رسد، نگران نباشید، به اینها بازخواهیم گشت. اینها مطالبی نیست که شما در جامعۀ مسیحی ایرانی و یا اصلا در کلاسهای بررسی کتاب مقدسی که هر هفته در کلیسا تشکیل می شود بشنوید. این مطالب برای من هم زمانی ثقیل بود اما پس از مدتی که متوجه داستان شدید، خیلی از مسائل فهمش آسان خواهد شد و این به شما کمک می کند تا عمق الهیات مسیحی و زیبایی گزارشات عهد جدید پررنگ تر جلوه نماید. تشویق می کنم اگر فرصت کردید، این درس ها را مرتب بخوانید تا ملکۀ ذهن تان بشود.

ادامۀ دیدگاه های دیگر: نقدهایی در خصوص اهمیت پارساشمردگی

ان تی رایت(۵) اسقف اسبق دورام(۶)از کلیسای انگلیکن، که یکی از جنجال برانگیز ترین الهیاتدان های معاصر است که صحبت های وی خیلی هم داغ شده است، و کتابهایی هم به فارسی از او ترجمه شده، در تفسیر خودش از کتاب رومیان می گوید: پولس از تشبیه حسابداری که برای ثبت درآمدها به کار می رود استفاده می کند اما او تنها یکبار از این تشبیه در مبحث پارساشمردگی استفاده می کند، پس ما نباید بگذاریم، تشبیهی که دیگر تکرار نمی شود، تبدیل به تعریفی گردد که بر فهم ما از پارسایی چیره شود.

استلی گرنز(۷)که ده سال پیش فوت کرد، الهیاتدان برجسته ای که کتابهای زیادی از او هم در برنامۀ پژواک معرفی کردم، می گوید: برای اینکه کار روح خدا را در به میوه نشاندن کار مسیح بفهمیم می توانیم از تشبیه قانونی استفاده کنیم.

جیمزدان(۸) که بیشتر جزو دستۀ انی تی رایت به شمار می آید، می گوید:

پولس رسول از تشبیهات متعدد و متنوعی استفاده می کند تا اهمیت مرگ مسیح را تشریح کند. نماینده بودن مسیح در مقام آدم، قربانی، لعنت، فدیه، مصالحه، غلبه بر نیروها و قدرتها؛ باید توجه داشته باشیم که اینها تشبیهات هستند. برای اینکه فهم عمیقی از مرگ مسیح داشته باشیم باید از این تشبیهات گوناگون استفاده کنیم. مانند هر تشبیهی، مثال ها تنها در تلاش هستند تا آن چیز حقیقی را که در خصوص آن صحبت می کنند نشان دهند و خود مثال در حقیقت تمامی آن حقیقت نیست.

برخی دیگر از الهیاتدان ها نظریه ای را که ارائه می کنند این است که الهیاتدان های کلیسای غرب در طی تاریخ مسیحیت، از آگوستین(۹) قرن ۴ – ۵گرفته تا آنسلم((۱۰) قرن11 – 12 و حتی تا زمان لو (۱۱) در قرن ۱۵- ۱۶، تمایل بسیار زیادی از استفاده از این تشبیه قانونی داشتند؛ و دلیلی هم که ارائه می کنند، مبتنی بر زمینۀ تاریخی بوده است که الهیات این افراد در آن رشد و شکل یافته است. دنیای روم و قوانین این امپراطوری و زمینۀ تحصیلات قانونی که این الهیاتدان ها از ترتولیان(۱۲)گرفته تا لوتر و کالوین(۱۳) در آن رشد و نمو یافته اند این نوع نگرش الهیاتی را سبب شده است.

نه سیاه و سفید!

به هر حال تحلیل ها ادامه دارد و در جهان تفکر مسیحی، بحث به این سادگی، به گونه ای سیاه و سفید که برخی از ما گمان می کنیم جلو نمی رود. حالا، اگر آموزۀ پارسایی، از چشم انداز قانونی آن، تنها یک نگرشی است که خاستگاه آن، زمینۀ تاریخی است که در آن مطرح شده، بنابراین می توانیم نتیجه بگیریم که متن تاریخی کلیسایی که در زمان گذشته به این مسأله پرداخته است، می تواند تشبیه دیگری برای توضیح آموزۀ پارسایی ارائه بدهد و حتی رخصت دهید بگوییم، کلیسای شرق نیز هم اکنون(که بعدا به آن خواهیم رسید) که به اتحاد رازآلود ایماندار با سرشت الهی معتقد است، اعتقادش با نگرش کلیسای غرب که نگرشی قانونی است در واقع یکی است. آن وقت باید اعتراف کنیم که این گروه ها، گوئیا تنها تشبیهات گوناگونی برای بیان یک حقیقت واحد به کار برده اند. در حقیقت بر اساس این نگرش باید گفت که هر دو درست می گویند و فقط زاویۀ نگرش آنهاست که با یکدیگر فرق می کند.

پرسشی اساسی

پرسشی که بعد از این همه مطلب می خواهم مطرح کنم و پاسخ دهم این است که آیا واقعا استفادۀ متنوع از تشبیهات در خداشناسی های گوناگون، در آموزۀ پارساشمردگی، در نهایت می خواهند یک چیز را به ما بگویند؟

پاسخ کوتاه من، به این پرسش اساسی، در این زمان از زندگی و فهم من از کتاب مقدس، منفی است. خیر، آموزۀپارساشمردگی را نمی توان به عنوانی یکی از چندین تشبیه کتاب مقدسی بر شمرد.

اینکه کتاب مقدس از تشبیهات استفاده می کند، برای همۀ ما مشهود است؛ مسیح، هیرودیس آنتیپاس را همانطور که انجیل لوقا ثبت شده، روباه خواند(لوقا ۳۲:۱۳). اینکه از تشبیه برای تشریح مطلبی بهره برده می شود شکی نیست، بلکه مشکل ما با الهیات تشبیهی است.

اصلاحگران، همواره معتقد بودند که هر وقت در خصوص خدا صحبت می کنیم، این گفتگوی ما قیاسی است؛ به این معنا که در خصوص خدایی صحبت می کنیم که نمونه ندارد و بی همتا است و ما برای فهم و تشریح این خدا، از وسایل و ابزاری قابل لمس استفاده می کنیم که در دست داریم و برای ما آشناست. به همین خاطر، اصلاحگران دو عبارت الهیاتی را برساختند تا این حقیقت را بیان کند:

الهیات اصلی(۱۴) و الهیات بازسازی شده(۱۵)

این دو واژۀ لاتین به ترتیب این معنا را می دهد(البته با ترجمه ای که خود برای آنها برساخته ام) Theologia archetypa یعنی الهیات اولیه و اصلی، یعنی دانشی که خدا در مورد خودش دارد و Theologia ectypa به معنی الهیات بازسازی شده، یعنی دانشی که ما در مورد خدا داریم. این دانش دوم هم دانش حقیقی است، با اینکه محدود است، اما حقیقی است. حقیقتی که خدا از خودش به ما در کلام خدا مکاشفه کرده است؛ این دانش در حقیقت کپی آن دانش حقیقی است. این دانشی که به ما بخشیده شده، ذات خدا را در الوهیت خودش و در رابطه ای که در عهد با ما دارد تعریف می کند. به قول الهیاتدان بنام، فرنسیس تورتین(۱۶) متفکر قرن هفدهم، دانش در مورد خدا خارج از رابطۀ وی در عهد با ما، کُشنده و مرگبار است.

این دانش الهی، در قالبی انسانی به وسیلۀ ابزارهای قابل فهم، برای ما مکاشفه شده است و به زبان و روشی آشکار شده که قابلیت درک خدای نامحدود، لایتناهی را داشته باشیم. بنابراین باید در گفتگوهای خود، هوشیار باشیم که کلمات ما و سخنان ما در باب خدا، تشبیه و قیاسند؛ تفکیک و تشخیص تفاوت خالق و مخلوق در حوزۀ مطالعات الهیات، همیشه مورد توجه اصلاحگران بوده است؛ حتی الهیات، کلیسا را در زمان غربت (یعنی پیش از مرگ)، با الهیاتی که در حضور خدا خواهیم داشت، از هم تفکیک کرده است. این دو الهیات پیش و پس از مرگ را به لاتین، الهیات زمان سیاحت مسیحی(۱۷) و الهیات وضعیت جلال یافتگی (۱۸)می خوانند.

الهیات قیاسی و الهیات تشبیهی

اما با همۀ اینها، این دو چیز با هم فرق دارند؛ یعنی الهیات قیاسی با الهیات تشبیهی یکی نیستند؛ الهیات قیاسی به محدودیت ما و استفاده از ابزارها، جهت ترجمه و تعبیر حقیقت قدسی معترف است اما الهیات تشبیهی، مکاشفۀ سماوی را در متون تاریخی متفاوت و بسترهای تفکرهای گوناگون، به گونه های متنوعی تشبیه می کند و حتی زبان کتاب مقدس را اساسا زبان تشبیه می داند.

زمانی که کتاب مقدس به ما در مورد دست خدا صحبت می کند، متوجه هستیم که منظور خدا این نیست که خدا دست دارد بلکه این مثال، به حقیقت دیگری اشاره می کند و نباید برخی از خصوصیات این مثال را واقعی کنیم و به خدا نسبت بدهیم. و زمانی که به مسألۀ تجسم خدا می رسیم، باید توجه کنیم که وارد حوزه ای از مکاشفه شده ایم که مختص خود اوست. زمانی که مسیح می گوید که هر کس مرا دیده است پدر را دیده است، منظور این نیست که خدا جسم دارد، بلکه خدایی که غیرقابل فهم است، در زبان قابل فهم در تجسم، به شکلی با ما ارتباط برقرار می کند که برای ما قابل درک باشد.

تجسم پسر خدا، نه تنها پدر را به ما نشان می دهد بلکه توضیح نجات شناختی هم دارد؛ به عنوان مثال، قیام مسیح، نشان دهنده و نمونۀ قیام ایمانداران است؛ مسیح از مردگان برخاست، ما نیز از مردگان قیام خواهیم کرد. فروتنی مسیح هم نمونه ای برای فروتنی ما است؛ به همین شکل، رستاخیز او نیز در حقیقت عدالت مسیح بود، چون خدای پدر با قیام عیسی در حقیقت او را پارسا اعلام کرد، و این حقیقت در موازات رستاخیز مسیحیان کاربرد دارد.

نکته

به این جهت که آموزۀ نجات شناسی و به صورت مشخص، عادل شمردگی، به شکل جداناپذیری به مسیح شناسی متصل و با شخص مسیح، یعنی پسر خدایی که انسان شد، و زندگی، مرگ و قیام وی آمیخته است، به همین خاطر نمی توانیم بگوییم که عادل شمردگی، یک مثل و تشبیه و تصویر در زمرۀ دیگر تشبیهات و تصاویری است که در خصوص فدیه وجود دارد.

به ویژه وقتی عادل شمردگی را در مقابل مفهوم متضاد آن یعنی محکوم شدن قرار می دهیم، آن وقت این ادعا که عادل شمردگی یک تشبیه و یک تصویر در بین تصاویر دیگر است، به نظر چندان قابل پذیرش نمی آید. اصلاحگران، همیشه عادل شمردگی را یک اعلان قانونی دانسته اند؛ اگر بگوییم که عادل شمردگی یک تشبیه است بنابراین باید نتیجتا اعتراف کنیم که محکومیت ابدی هم یک تشبیه است، که در حقیقت، اشتباه بودن این استنتاج به راحتی از گزارشات و تعالیم کتاب مقدس قابل تشخیص است. زمانی که در رومیان ۱: ۱۸- ۳۲ در مورد داوری و محکوم شدن بی ایمانان صحبت می شود، به نظر نمی رسد که این تنها یک تصویر است بلکه در مورد وضعیتی صحبت می کند که گروهی از مردم در آن قرار خواهند گرفت، و کلام خدا به ما می آموزد، زمانی که شخصی به مسیح ایمان می آورد، یعنی در حقیقت به او اعتماد می کند، محکومیت او برداشته می شود و در مقابل خدا قابل قبول می گردد. رومیان ۸: ۱می گوید:

پس هیچ قصاص نیست بر آنانی که در مسیح عیسی هستند(ترجمۀ قدیم).

هیچ محکومیتی در انتظار آنها نیست؛ این آیه را می توان در مفهوم مقابل آن نیز فهمید: کسانی که در مسیح هستند، عادل هستند. در حضور خدا پذیرفته شده اند. پیش از اینکه عادل گردیم، با خدا دشمن بودیم، اما اکنون که در مسیح هستیم، با خدا آشتی کردیم.

نتیجه گیری

در پایان این قسمت، می خواهم این نتیجه را خدمت شما اعلام کنم، زمانی که کتاب مقدس در مورد عادل شمردگی صحبت می کند و از این زبان و واژگان بهره می برد، در حقیقت در مورد وضعیتی صحبت می کند که انسان را در آن قرار می دهد؛ انسان را در حضور خود عادل و پارسا اعلان می کند، انسانی که سابقا گناهکار بود اما اکنون به خاطر اینکه به مسیح اعتماد می کند، این اعتماد، پاسخی را از طرف خدا می طلبد و خدا به ایمان و اعتماد وی، با عادل کردن وی جواب می دهد.

پس از اینکه امروز به این نتیجه رسیدیم که پارساشمردگی، یک تصویر و تشبیه نیست، بلکه وضعیتی قانونی است که کلام خدا در رابطۀ فرد ایماندار با خدا از آن صجبت می کند، جلسۀ بعد به این مسأله خواهیم پرداخت که آیا عادل شمردگی در مرکز و محوریت الهیات پولس قرار دارد و یا خیر؟

پارساشمردگی: اهمیت و مرکزیت این آموزه – بخش دوم

چرا ادامه می دهیم؟

جلسۀ امروز، ادامۀ گفتگوی ما در باب آموزۀ پارساشمردگی است. اگر از من بپرسید که چرا هنوز در این خصوص ادامه می دهیم، پاسخم به شما این خواهد بود؛

اولا: خیلی مطالب است که در این باب باید گفته شود و این آموزه وسعت و عمق بسیاری دارد که مایل هستم، الان که روی این آموزه تمرکز کردیم، تا آنجایی که می توانیم و در توان و وقت مان هست، با هم به تفتیش و وارسی در این خصوص ادامه دهیم؛

ثانیا: اینکه، به نظر من بدون فهم ما از آموزۀ پارساشمردگی، درک صحیح و عمیقی از انجیل نخواهیم داشت.

آنچه گذشت

هفتۀ گذشته به مبحثی سنگین پرداختیم؛ به صحبتی که در محافل الهیاتدانان مطرح است، و البته خوشحالم که شما دوستان عزیز با من همراه می شوید و این مباحث را مورد بررسی قرار می دهید؛ به گمان من، این گفتگوها نباید محدود به جوامع کارشناسان شود، بلکه هر مسیحی بهتر است که به تفتیش عمیق کلام بپردازد و این تعهد و تلاش اگر البته با فروتنی و بلوغ همراه گردد، می تواند باعث رشد و سلامت کلیسا شود.

یک اعتراف:

بگذارید این را هم اعتراف کنم که تنها مطالعۀ کتاب مقدس باعث غرور نمی شود، غرور می تواند در جهل هم گریبانگیر کلیسا شود؛ بعضی ها دانشمندان مغرورند، بعضی ها هم متکبرین تهی از مایه هستند.

به هر حال، گفتگو در این مسیر پیش رفت که تلاش کردیم این گمان را که می گوید، پارساشمردگی، یکی از تشبیهاتی است که کتاب مقدس برای تعریف فدیه بکار می برد، رد کنیم. صحبت ما این بود که نمی توان، به پارساشمردگی به عنوان یک استعاره نگاه کرد، بلکه آنچه پارساشمردگی بیان می کند در حقیقت، معرف انجیل است.

ادامۀ مبحث

تمرکز امروز ما بر پاسخ به این پرسش خواهد بود که آیا پارساشمردگی، آموزه ای محوری در الهیات پولس بود و یا خیر؟

پس از اصلاحات و بیانات متعدد و زیادی که مارتین لوتر(۱) در خصوص اهمیت پارساشمردگی مطرح کرد، نظرات مختلفی دربارۀ این مبحث وارد صحنه شد؛

الف-موافقین: برخی با گفته های اصلاحات در خصوص اهمیت پارساشمردگی هم عقیده بودند؛

ب- مخالفین: بعضی ها مخالفت کردند؛

ج- گروهی دیگر از مخالفینگروهی هم بودند که از مارتین لوتر هم، لوتری تر بودند!

نخست مایل هستم تا به برخی از این موضع ها نگاه مختصری داشته باشیم و سپس تلاش خواهیم کرد پرسش مطرح شده را(آیا پارساشمردگی، آموزه ای محوری در الهیات پولس بود و یا خیر؟) پاسخ دهیم.

اعترافی دیگر:

من یکی از منتقدین سرسخت سانسور اطلاعاتی در الهیات هستم؛ خصوصا در این دور و زمانه، اگر ما اطلاعات کافی و مباحث روز را به جامعه ارائه ندهیم، مخاطبین برای دریافت اطلاعات به جای های دیگر می روند و از منابع غیر معتبری که در اینترنت هست، تغذیه می شوند و این ضمن آنکه فزایندۀ ابهام مخاطبین است می تواند عنصر اعتماد را هم از بین ببرد؛ به همین خاطر، من سعی می کنم تصویر کلی و کافی را از آنچه در مورد موضوعات گوناگون مطرح می شود، در کنار آنچه خودم به آن معتقد هستم به شما ارائه دهم.

دیدگاه لوتر در خصوص مرکزیت پارساشمردگی

در اعتقادنامۀ اسمالکالد(۲) که عنوانش از پسِ نام شهری در آلمان به نام شمالکالدن(۳) آمده است، اعتقادنامه ای که در سال ۱۵۳۷ م نوشته شده است و انعکاس باورهای لوتر است،بیانات و نظریات بسیار مشهور مارتین لوتر در خصوص پارساشمردگی موجود است. مارتین لوتر در این مجموعه می گوید که هیچ کدام از عناصر این تعالیم را در این نوشته نمی توان ترک کرد؛ او می گوید که در این اعتقادنامه، هر آنچه را که ما به آن باور داریم و تعالیمی هم که در مقابل تعالیم پاپ، دنیا و شریر باید ارائه دهیم وجود دارد؛ بنابر این باید روی آنها استوار باشیم و آن ها را ترک نکنیم، در غیراین صورت، پاپ، شیطان و دنیا بر ما چیره خواهند شد.

توضیح ضروری

اجازه بدهید، توضیح کوتاهی را هم اینجای بحث به شما بدهم؛ چون ممکن است، گفته های لوتر برای شما کمی تند و سنگین به نظر برسد. خُب، اصلاحگران در جریان اعتراضات خود، سختی های زیادی دیدند. آنها زمانی که با آن دستگاه عریض و طویل مذهبی مقاومت کردند و تعالیم شان را نقد کردند و گفته های ایشان را رد نمودند، آن دستگاه مذهبی که تنها هم به امور دینی مشغول نبود و برای خود قدرت سیاسی عظیمی محسوب می شد، با تمام قدرت با اصلاحگران به مقابله برخاست. پیش از لوتر، اصلاحگران دیگری از داخل کلیسای کاتولیک وارد صحنه شدند که در تلاش بودند تا کلیسای کاتولیک را از فساد در تعالیم آزاد کنند؛ افرادی مانند ویکلیف(۴) و هاس(۵)و دیگران، که به دست کلیسای کاتولیک کشته شدند. این خفقان و کشتار و زورگویی و تفتیش عقاید، جوّ دوران اصلاحات را تشکیل می داد. زمانی هم که مارتین لوتر وارد صحنه شد، به خاطر شرایط خاص سیاسی حاکم بر آن زمان، محکوم به مرگ نشد، هر چند اگر شرایط کمی متفاوت تر می شد، حتی او هم توسط کلیسای روم به قتل می رسید. بعدا پس از رشد جنبش اصلاحات، وقتی که تعداد مخالفین زیاد شد، دیگر نتوانستند قتل عام کنند، مجبور شدند تا در شورای ترنت(۶)، پس از تثبیت و تایید باورهای خودشان، پروتستانها را تکفیر و لعن کنند. با توجه به این همه جنایت که توسط چنین دستگاه مذهبی اِعمال گردید، زبان تند و واکنش نه چندان آرام لوتر و اصلاحگران نسبت به دستگاه مذهبی کاتولیک، قابل درک می نماید. این تنش، پس از چند قرن کاهش یافته است، اما آتش گفتگوهای الهیاتی همچنان گرم است.

ادامۀ بحث

با در نظر گرفتن تاکید لوتر به آموزۀ پارساشمردگی، این طبیعی است که موضع کلیسای لوتری را هم در این خصوص درک کنیم. اگر با نوشته های الهیاتدان های لوتری آشنا باشید، از اهمیت و محوریت این آموزه در نظام الهیاتی ایشان، باخبر خواهید شد.

الف-موافقین

در اثری به نام «لوکی کامیونس» (۷)که نوشتۀ فیلپ ملکتن(۸)، یکی از الهیات دانهای لوتری است، اثری که در سال 1543 م نوشته شده، اینطور درج شده است:
پارساشمردگی، در خود تمامیت انجیل را جای داده است. برکات مسیح را به شکل صحیحی نشان می دهد، این آموزه، تسلی جنبش ناپذیری را به شخص پرهیزکار می بخشد؛ پرستش صحیح خدا را به ما می آموزد و نیایش صحیح را به ما تعلیم داده، کلیسای خدا را از سایر مردم جدا می سازد. یعنی از یهودیان، مسلمانان و پلیجنها.(۹)در اعتقادنامه ای دیگر آمده است: آموزۀ پارساشمردگی، آموزه ای است که بر آن نجات جانها استوار است(۱۰)

در کنار الهیاتدانان لوتری، در قرن شانزدهم و هفدهم، صداهای دیگری هم از طرف اصلاحگران با این نظریه هم آوا بود.

به عنوان مثال، جان کالوین(۱۱)، در خصوص آموزۀپارساشمردگی، در کتاب مبانی دین مسیحیت(۱۲)اینگونه می گوید: پارساشمردگی، آن لولایی است که دین مسیحیت روی آن می چرخد؛ بنابراین باید توجه بیشتری به آن بکنیم. تا زمانی که درک درستی در ارتباط خود با خدا نداشته باشیم، تا زمانی که در مورد ماهیت داوری خدا، آگاهی نداشته باشیم؛ نه بنیادی خواهیم داشت تا نجات خود را روی آن بنا کنیم و نه بستری خواهیم یافت که در حضور خدا با پاکی زندگی کنیم.

تورتین(۱۳)، یکی دیگر از الهیاتدان های اصلاحات، که پیشتر هم از وی نقل قول کرده بودم، می گوید:

آموزۀ پارساشمردگی را باید با دقت و توجه زیادی بررسی کرد، چون این آموزۀ نجات بخش، بزرگترین آموزۀ ایمان ما است. لوتر این را آموزه ای می داند که کلیسا با باور به آن استوار گشته، با رد آن سقوط می نماید؛ دیگران در خصوص آن گفته اند که این خصوصیت اساسی ایمان مسیحی است. اگر این آموزه آلوده گردد، پاسبانی از خلوص آموزه های دیگر، امکان ناپذیر خواهد بود.

اما اجازه بدهید که نگرشهای معاصر در این خصوص را مطرح کنیم؛ هم آنانی که مرکزیت آن را تایید کرده اند و هم گروهی که آن را رد نموده اند.

ب-مخالفین:

در قرن نوزدهم، گروهی از پژوهشگران، تفسیری را که الهیات اصلاحات از نوشته های پولس ارائه می دهد نپذیرفتند؛ این گروه، که هفتۀ گذشته از آنها نام بردم، اتحاد با مسیح را محوری دانستند و به این ترتیب، آموزۀ پارساشمردگی را به حاشیه فرستادند. هنس کونگ(۱۴)، یکی از الهیاتدان های کاتولیک که از مغزهای متفکر شورای واتیکان دوم و شکل دهندگان اسناد این شوراست و در همان حال هم تفکراتش باب میل واتیکان نیست و خواهان اصلاحات در کلیسای کاتولیک است، می گوید: پارساشمردگی، آموزۀ اساسی در ایمان مسیحی نیست بلکه آنچه اساسی و بنیادی است، راز مسیح است، مسیحی که در وی راز تثلیث و خلقت، سقوط و بازیابی، نهفته است.

این گروه، عیسی را آموزۀ بنیادی می دانند و در این میان گروهی هم هستند که اتحاد با مسیح را محوری می دانند. به عنوان مثال، الهیاتدان اصلاحات، ریچارد گفین(۱۵) می گوید که اتحاد با عیسی مسیح قیام کرده، تعلیم بنیادی و مرکزی ایمان مسیحی است و نه پارساشمردگی. او معتقد است که توجه پولس بیشتر به اتحاد با مسیح قیام کرده معطوف است تا پارساشمردگی. هرچند او این دو آموزه را به هم متصل و مرتبط می داند اما اتحاد با مسیح را بنیادی می خواند.

ج- گروهی دیگر از مخالفین

گروهی دیگر از الهیاتدان های فنلاندی هم هستند که با مطالعۀ نوشته های مارتین لوتر معتقدند که کلیسای لوتری، نوشته های لوتر را اشتباه تفسیر کرده است و در حقیقت مارتین لوتر، اتحاد با مسیح را بنیادی و مرکزی می دانسته است.

پرسش هایی اساسی

با وجود نظرات و تمایلات مختلفی که در این خصوص مطرح است، باید توجه داشته باشیم که مبحث اهمیت عادل شمردگی، صورت ها و جنبه های مختلفی دارد که باید به آنها پرداخت؛ لازم است که این پرسش ها را از هم تفکیک کنیم و برای هر کدام پاسخ مورد نظر را بیابیم.

به عنوان مثال، در خصوص تفکیک پرسش ها:

۱- این آموزه، در تفکرات پولس چه نقش و جایگاهی دارد؟

۲- جایگاه این آموزه در ساختار الهیاتی شخص چیست؟

۳- آیا اصلاحگران، موضع پولس را در این خصوص درست تفسیر کرده اند؟

۴- آیا اصلا این آموزه، یک تعلیم مرکزی است؟

۵- آیا پارساشمردگی، آموزه ای است که کلیسا با باور و یا رد آن، استوار گشته، یا سقوط می کند؟

آموزۀ مرکزی، خیر!

نکتۀ کلیدی در یافتن پاسخ به پرسشهای فوق، فهم عبارت «آموزۀ مرکزی» است. اینکه این آموزه را در مرکز الهیات مسیحی قرار دهیم و سایر آموزه ها را در ارتباط با این تعلیم، تعریف کرده، آنگاه آن را پذیرفته، سایر آموزه ها را بر آن استوار کنیم، البته مفهومی نیست که هم از لحاظ تاریخی پشتیبانی شود و کاربرد داشته باشد و هم به لحاظ تحلیل های فلسفی مستحکم باشد. اینکه بگوییم این آموزه جایگاه اساسی و بنیادی در تفکرات پولس دارد، با این ادعا که این آموزه مرکزی است، به نوعی که سایر آموزه در ارتباط با پارساشمردگی، تعریف و تبیین شوند، چیز دیگری است.

از مرکزی به تمرکز

خیلی ها معتقدند که مرکزیت پارساشمردگی، به این معنایی که گفتم، محصول منطق گرایی قرن هجدهم است و برای اصلاحگران، چنین تحلیلی غریب بوده است؛ به این معنا که یک آموزه، کلیدی برای فهم و تعریف تمام الهیات باشد. به همین جهت، شاید بهتر است که نگرش ما به این آموزه، از مرکزی بودن به تمرکز تغییر یابد. این آموزه ای است که پولس رسول، تمرکز و تاکید خاصی بر آن دارد. پولس این آموزه را تعریف کنندۀ سایر آموزه ها نمی داند، بلکه پارساشمردگی را آموزه ای می داند که آنقدر اهمیت دارد که شایستۀ تاکید بسیار و تمرکز بیشتری است.

مثالی از بدن

بگذارید با ذکر مثالی این مفهوم را برای شما کمی ملموس تر کنم؛ اعلام اینکه پارساشمردگی، آموزۀ مرکزی و محوری به معنای آموزه ای تعریف کننده است، مانند این است که بگوییم، باید تشخیص دهیم، کدام یک از اعضای بدن، به معنای مرکزی بودن، نسبت به سایر قسمت ها مهمتر است؟ آیا قلب از همه مهمتر است یا مغز؟ ششها مرکزی هستند و یا معده؟ بدن بدون هر یک از این اعضا، نمی تواند به حیات خود ادامه دهد. آنچه کتاب مقدس هم به ما تعلیم می دهد به همین شکل است و مرکزی و محوری کردن یکی، ساده سازی الهیات پولس است. این نگرشی بوده است که اصلاحگران به عاریه گرفته اند، هر چند تاکید و توجه زیادی به پارساشمردگی وجود داشته است، اما این تنها آموزۀ محوری و تعیین کنندۀ الهیات اصلاحات نیست.

فهم مکاشفه در متن عهد

یکی دیگر از توضیحاتی که الهیاتدانان اصلاحات در خصوص مرکزیت و یا شاید بهتر است بگوییم، عنصر تفهیم کنندۀ الهیات می دهند این است که باید مکاشفۀ الهی را در متن عهدی که خدا با انسان می بندد فهمید. خدا خودش را در مسیح و عهد به ما آشکار می کند. خدا خودش را در یک مدرسۀ الهیاتی آشکار نکرد و حقایق سماوی را در یک نشست به قوم خود تعلیم نداد بلکه آنچه ما در مورد خدا می دانیم از مطالعۀ داستان تاریخ فدیۀ بشر قابل درک است؛ و ما آنچه را که با بررسی، تحلیل و تامل در باب این داستان، از آن استخراج می کنیم در کنار هم قرار داده، به آن نظم می بخشیم؛ از این منظر، اینکه یکی از این آموزه ها و حقایق را، به نوعی در ساختار الهیاتی خود قرار دهیم که به طورمطلق، تعیین کننده و تعریف کنندۀ بقیه باشد، به گونه ای است که سیستم الهیاتی خود را تبدیل به یک قانونی کنیم که مکاشفۀ خدا باید در چارچوب آن قانون جای بگیرد؛ در غیر این صورت یا باید نظام باورهای ما تغییر یابد و یا آن آموزه بازبینی شده و کاملا رد گردد. بنابر این شاید نگاه درست تر آن باشد که ما با قرار دادن تاکید بر اصل عهد، تعمق بیشتر و بینش وسیع تری را موجب گردیم.

پارساشمردگی و زنجیرۀ نجات

در چهار ماه گذشته، به بررسی آموزه های مختلف مرتبط به نجات پرداختیم و از جوانب گوناگون رستگاری الهی را که کار خداست وارسی کردیم. به مسائل اساسی در این مسیر نظری داشتیم. به تعریف ارادۀ انسان پرداختیم. به آموزۀ حاکمیت الهی نگاهی داشتیم؛ ارتباط این دو را بررسی کرده، به گناه اولیه رسیدیم؛ خاستگاه کتاب مقدسی و تعریف الهیاتی آن را توضیح دادیم. بعد به آموزۀ گزینش الهی نگاهی انداخته، آیات مربوط بدان را تفسیر کردیم؛ اعتراضات به آن را پاسخ داده، تولد تازه را وارسی نمودیم. در ادامه به آموزۀ پارساشمردگی رسیدیم و الان بیشتر از یک ماه است که روی این آموزه توقف کرده، از زوایای گوناگون آن را تفتیش می کنیم.

بعد از اینکه تعاریف ابتدایی آموزۀ پارساشمردگی را معرفی کردیم، از دو هفتۀ گذشته در مرکزیت این آموزه، به آموزۀ نجات شناسی اشاره کردیم؛ اساسا این ادعا را که آیا این آموزه مرکزی است یا نه، تحلیل کرده، به برداشتهای گوناگون و تعاریف متنوعی که در این زمینه موجود بود اشاره کردیم. در نهایت، تا بدین مرحله به این نتیجه رسیدیم که آموزۀ پارساشمردگی، تشبیهی که فدیه را تشریح می کند نیست؛ بلکه این آموزه، توضیح دهندۀ فدیه ای است که خدا برای ما تهیه نموده است. نیز این آموزه، یکی از باورهای مهمی است که پولس رسول توجه بسیاری به آن نموده، در الهیات او، تمرکز زیادی به آن اختصاص داده شده است.

پارساشمردگی و زنجیرۀ نجات

امروز می خواهیم به ارتباط آموزۀ پارساشمردگی با زنجیرۀ نجات بپردازیم.

زنجیرۀ نجات(۱):

پیشْ برگزیدگی، دعوت موثر، تولد تازه، ایمان، توبه، پارساشمردگی، فرزندخواندگی، تقدیس، جلال.

دیدگاه های مختلف:

در خصوص زنجیرۀ نجات هم نگرشهای متنوعی وجود دارد؛ برخی معتقدند که اساسأ چیزی به نام زنجیرۀ نجات، و ارائۀ ترتیب منطقی برای نجات،خاستگاه کتاب مقدسی ندارد و در نتیجه، ارتباط بین این زنجیره و پارساشمردگی نیز بی مورد است.

برخی این آموزه را در آغاز این زنجیره قرار می دهند به نوعی که، تولد تازه و ایمان، پس از پارساشمردگی وارد صحنه می شود.

برخی هم معتقدند که اعتقادنامه وست مینستر، اتحاد با مسیح را پیش از پارساشمردگی قرار داده است و بنابراین، تقدم اتحاد با مسیح، می تواند تنشی را در ترتیب زنجیرۀ نجات ایجاد کند. پرسشی که برای برخی در این خصوص مطرح می شود این است که چگونه می شود با مسیح متحد شد، اگر نخست پارسا به حساب نیاییم؟ در طیف دیگر الهیات اصلاحات، الهیات لوتری، معتقد است که اتحاد با مسیح، نتیجۀ پارساشمرده شدن شخص است ؛ بنابراین نمی تواند اتحاد با مسیح را بر پارساشمردگی مقدم دانست.

الهیات اصلاحات، در طی تاریخ از اینکه از زنجیرۀ نجات برای بررسی و ارائۀ عناصر نجات استفاده کند، مشکلی نداشته است. زنجیرۀنجات، ابزاری بوده است تا عناصر مختلف نجات که پیشتر بدان اشاره کردم، از هم تشخیص داده شده، ترتیب منطقی آن قابل فهم گردد.

خاستگاه زنجیرۀ نجات:

خاستگاه این زنجیرۀ نجات هم از رومیان8: 30 می آید. آیه ای که به نظر می رسد برای ارائۀ این تعریف مهم است.

منتقدین به زنجیرۀ نجات:

گروه هایی هم بوده اند که این ترتیب را رد کرده اند؛ به عنوان مثال، لوئیس برکوف(۲)، الهیات دان قرن بیستم، این ایده را که می توان از رومیان 8: 30، زنجیرۀ نجات را استخراج کرد، رد می کرد. هرمن ریدرباس(۳)، یکی دیگر از الهیات دانان برجسته ای است که زنجیرۀ نجات را رد می کند و می گوید از این آیه نمی توان ترتیب منطقی برای نجات استخراج کرد. او دو دلیل را ارائه می دهد:

اول اینکه پولس رسول، در کتاب رومیان، الهیات نظامندی را ارائه نمی دهد، بنابراین، مقصود پولس نبوده است که برای این عناصر نظمی قائل شود؛

دوم این که اساسا، نگرش پولس در این خصوص متفاوت بوده است.

نیز کارکنیان(۴) معتقد است که اتحاد با مسیح در حقیقت همان پارساشمردگی است.

بنابراین، در خود الهیات اصلاحات، گروه هایی وجود دارند که خود را تابع الهیات اصلاحات می دانند، اما زنجیرۀ طلایی را اساسا رد می کنند.

برخی دیدگاه های دیگر:

گروهی دیگر هم هستند که آموزۀ پارساشمردگی را راس همۀ این عناصر می دانند و معتقدند که جایگاهی والا، تعیین کننده و مرکزی را داراست.

البته این را هم اشاره کنم که اکثر الهیات دانهای لوتری، پارساشمردگی را پس از تولد تازه و ایمان می دانند، اما افرادی هم در این گروه از خداشناسی هستند که برآنند که اگر پارساشمردگی را پس از تولد تازه و ایمان قرار دهیم، خواسته و ناخواسته، الهیات ما، پلاگیانیستی خواهد شد؛ حالا اینکه، پلاگیانیستی چیست؟ در جلسات بعدی به آن خواهم رسید، اما اگر مایل باشید، مقاله ای در این خصوص در وبلاگم درج کرده ام که کمک خواهد کرد تا با این موضع که در حقیقت بدعت است آشنا شوید؛ اساسا پلاگیانیسم(۵) از نام راهب انگلیسی هم دوره با آگوستین (۶)نام گرفته است؛ وی که پلاگیوس(۷)نام داشت، گناه اولیه را یعنی تاثیرات گناه آدم بر نوادگانش را رد می کرد.

پس این گروه معتقد است که باید به طور حتمی، مقام پارساشمردگی را پیش از تولد تازه و ایمان قرار داد در غیراین صورت، پارسایی بر اساس ایمانِ به تنهایی، مخدوش خواهد شد. البته بسیاری از اصلاحگران با این سخن موافق نیستند و می گویند که اگر این ترتیب را هم نگاه نداریم، آن آموزۀ اساسی که اصلاحات در حقیقت بر سر آن آغاز شد، یعنی پارسایی بر اساس ایمانِ به تنهایی، مخدوش نخواهد شد.

یادآوری مهم:

اجازه بدهید این را به عزیزانی که شاید تمام تصویر را نمی بینند بگویم که تقدیس، یا زندگی پارسایانه، یعنی بخشی که رفتار مسیحایی ما را برای زندگی مقدسانه شامل می شود، قسمتی عمده و مهم از الهیات اصلاحات به شمار می رود؛ پس این تهمت بی جا و بی موردی که در واقع مغالطه ای(۸) هم بیش نیست، و می خواهد بگوید که الهیات اصلاحات، بی بند و باری را ترویج می دهد، عاری از حقیقت است. تقدیس، بخش جدا نشدنی الهیات اصلاحات است و در طی تاریخ اصلاحات، ما جنبشهایی هم داشته ایم که تاکید آنها به زندگی مقدسانه، چیزی کمتر از رهبانیت قرون وسطی نبوده است.

در قلمرو اصلاحگران، تا الان آثار الهیاتی جدی و وسیعی در باب زنجیرۀ نجات، آنطور که شایسته است و انتظار می رود، ارائه نشده است، اما افرادی بوده اند که در این قسمت صحبتهای مفیدی کرده اند.

دیدگاه هاج:

ای ای هاج(۹)، در کتابی این پرسش را مطرح می کند: در اعمال و بکاربستن فدیه بر انسان گناهکار، کدام یک از اینها، نخست انجام می پذیرد؛ پارساشمردگی یا تولد تازه؟

او این مطلب را که اصلاحگران، مقام پارساشمردگی را پس از تولد و ایمان می دانند، تایید می کند، اما در این میان بر این مسأله هم تاکید می کند که فدیه، با آموزۀ اتحاد با مسیح نیز مرتبط است، و فواید و برکاتی که شخص در اتحاد با مسیح دریافت می کند از این قرارند:

اول: رابطۀ انسان گناهکار با خدا تغییر می یابد؛

دوم: شخصیت و اخلاقیات وی دگرگون می شود؛

سوم: تغییری که در تولد تازه آغاز شده، در نهایت از طریق فرایند تقدیس، به کمال می رسد.

او اضافه می کند که کفارۀ مسیح و نیکویی وی، دلیل تولد تازه است و بر اساس ایمان وی، شخص گناهکاری که تولد تازه یافته است، با کفاره و نیکویی مسیح وارد ارتباط می گردد، به معنایی دیگر،توسط آنها عادل شمرده می شود. او می گوید شخص، برای دریافت پارسایی باید نخست به نوعی سهمی در مسیح داشته باشد و با او به نوعی وارد رابطه و یا نوعی اتحاد گردد، تا در نهایت با او متحد شده، در وضعیت پارسایی قرار گیرد. هاج، به نوعی هم اتحاد با مسیح را پیش و به نوعی پس از عادل شمردگی می داند. آیا می توان وضعیت دوم را تنها اتحاد خواند؟ پس وضعیت پیشین چیست؟

نیم نگاهی به قبل:

در جلسات پیشین در مورد زنجیرۀ نجات صحبت کردیم؛ اگر یادتان باشد، مسیح در باب سوم انجیل یوحنا، خطاب به نیقودیموس گفت که تا از نو مولود نشوی، تا از بالا، یعنی از خدا مولود نشوی، تا از روح خدا مولود نشوی، نمی توانی ملکوت خدا را ببینی و وارد آن گردی. بنابراین، تولد تازه، پیش نیاز دیدن و ورود به پادشاهی خداست. از طرفی دیگر، در گفته های مسیح و رسولان اینطور مشهود است که شخص برای دریافت فدیۀ بشر، باید نخست ایمان آورد؛ این گفته به آن معناست که ایمان آوردن، لازمۀ در وضعیت مناسب با خدا بودن است. یعنی، برای اینکه در حضور خدا عادل خوانده شویم، باید ایمان آورده و توبه کنیم. عادل شمردگی، جدا و بدون ایمان، میسر نیست.

دو گزینه:

با توجه به بیاناتی که کتاب مقدس در اختیار ما می گذارد، دو گزینه روبروی خود داریم.

نخست: کتاب مقدس، ترتیب منطقی برای انجیل قائل نیست و هر کدام از آنچه که در خصوص آن صحبت کردیم، تنها تشبیهاتی هستند که فدیه را تشریح می کنند.

دوم: این عناصری را که در زنجیرۀ نجات مطرح شده است، ترتیبی منطقی را به ما نشان می دهند که به وسیلۀ آنها، انجیل را بهتر می فهمیم.

اما در جلسه ای که دو هفته پیش داشتیم، گفتم که تشبیه دانستن پارساشمردگی و یا عناصر دیگری که به فدیه مرتبط است، اشتباه است و دلایل کافی کتاب مقدسی برای تثبیت چنین مدعایی وجود ندارد.

تنها گزینۀ صحیح:

بنابراین تنها گزینه ای که برای ما باقی است، تشخیص و فهم ارتباط این عناصر برای فهم بهتر انجیل است. عدم رعایت این ترتیب نجات، در نهایت باعث می شود، که جایگاه تقدیس و عمل انسان و واکنش نجات یافته در برابر نجات دهنده، در جایگاهی قرار گیرد، که کار کامل مسیح را مخدوش کرده، فیض نجات بخش مسیح را رد و فرایند نجات را عملی معرفی کنیم که اساسا بر روی تلاش انسان بنا شده است؛ دقیقا کاری که کلیسای کاتولیک و یا سنتهای دیگر الهیاتی مانند پلاگیانیست ها انجام می دهند.

نقد دوباره:

برخی از منقّدین ، بر این مسأله که می توان از رومیان 8: 29- 30، زنجیرۀ نجات را بنا کرد و این ترتیب را استخراج نمود، اعتراض کرده اند و می گویند که اگر این آیات، زنجیرۀ طلایی را توضیح می دهند، بنابراین حتما باید پولس تقدیس را نیز ذکر می کرده است. پس اگر چنین است، به چه جهت زنجیرۀ نجات ذکر نشده است؟

پاسخ نقد اخیر:

لازم است که دائم به خود یادآوری نماییم که موقع مطالعۀ کتاب مقدس، از یاد نبریم که زبان الهیات نظامند با زبان کتاب مقدس و نحوۀ بیان و تشریح الهیات در استفاده از ابزار الهیات نظامند، با زبانی که کتاب مقدس با ما ارتباط برقرار می کند متفاوت است. باید ابزاری را که در دست ما است، ابزاری که به داده های کتاب مقدس نظم می بخشد با روشی که کلام با ما سخن می گوید یکی ندانیم. به وسیلۀ این ابزار است که متوجه می شویم که پولس ترتیبی را در رومیان ۸ بیان می کند و به وسیلۀ همین ابزار است که عناصر را از هم تشخیص می دهیم و تفاوت آنها را ذکر می کنیم. توجه به این نکته هم اهمیت دارد که پولس رسول، تمام ترتیب نجات را در یک آیه ارائه نمی دهد.

دقت فرمایید:

الهیات نجاتی را که پولس ارائه می دهد از دو بخش تشکیل شده است که می توان آن را به طور توسّعی، دو برهۀ زمانی یا دو بخش از تاریخ نامید. این مفهومی است که پولس بر یکی از آنها تمرکز زیادی دارد؛ به انگلیسی به آن می گویند already but not yet یعنی: هم اکنون اما نه فعلا ؛ به این مفهوم که بُعد اکنون نجات، یعنی آن زمانی که این طرف مرگ، یا این طرف وضعیت جلال ما است. چون جلال یافتن ما در آینده اتفاق خواهد افتاد، یعنی در زمان آینده. بنابراین، پولس به مفهوم نجات، در این طرف وضعیت جلال یافتن ما تمرکز دارد(زمان حیات ما) تا در زمان جلال یافتن ما(در آینده و پس از مرگ). به عبارتی دیگر، وضعیت نجات ما، در این ور زمان، یا پیش از جلال یافتن ما، تقدیس است.

نکتۀ مهم:

اجازه بدهید این مطلب را به شما یادآور بشوم که هر وقت در مورد این زنجیره صحبت می کنیم و این عناصر نجات را بررسی می کنیم، منظور و هدف، تفکیک این عناصر نیست، بلکه فهم منطقی فرایند نجات است. منظور ما این نیست که می توان این عناصر را یکی بدون دیگری داشت، به عنوان مثال، منظور این نیست که شخص می تواند عادل شمرده شود، اما در فرایند تقدیس قرار نگرفته باشد. تشخیص این دو آموزه(عادل شمردگی و تقدیس) از هم به معنی تفکیک از یکدیگر نیست و احتمالآ هر دو در یک زمان، هنگام تولد تازه اتفاق می افتند.

در الهیات اصلاحات، اتحاد با مسیح، بستر ترتیب نجات است. در فصل 25 اعتقادنامۀ وست مینستر، آمده است:» کليساي جامع که نامرئي است شامل تمام برگزيدگان مي باشد که تحت فرمانروائي مسيح يعني رأس کليسا متّحداً جمع شده‌اند و يا جمع خواهند شد.  کليسا بدن مسيح و عروس او مي باشد و پُري خداست که همه را در همه پُر مي سازد.»(۱۰)در حقیقت این اعتقادنامه ، در فصول پیشتر، به تشریح محتوای زنجیرۀ طلایی می پردازد تا اینکه در فصل 25 ، اتحاد با مسیح را به نمایش گذشته، این حقیقت را انعکاس می دهد. اما در مقابل، در الهیات لوتری، اتحاد با مسیح را نتیجۀ عادل شمردگی می داند و بنابراین برای این وضعیت، ترتیبی در زنجیرۀ طلاِیی نجات قائل است.

حرفِ من:

دوستان عزیز، وجود این زنجیرۀ طلایی، این ترتیب نجات و نگرش منطقی ما به عناصر نجات، به ما کمک می کند تا جایگاه اعمال را در فرایند رستگاری پیدا کنیم. اگر این ترتیب را رد کنیم و نگرشی منطقی به ترتیب این عناصر نداشته باشیم، آنگاه جایگاه و ترتیب اعمال در این فرایند مشخص نخواهد بود و اگر اعمال، پیش از عادل شمردگی فرض شود، آنگاه نجاتِ به وسیلۀ اعمال، اساس انجیل خواهد گشت!

پارساشمردگی: عهد اعمال – بخش اول

اساس فهم ما از پارساشمردگی، روی شخص عیسی مسیح است. آموزۀ پارساشمردگی روی عمل و زندگی و مرگ و قیام عیسی مسیح بنا شده است.

امروز می خواهیم لنز دوربین را کمی دورتر ببریم و به ارتباط آموزۀ پارساشمردگی با عهد، نگاهی بیندازیم.

کتاب مقدس از دو آدم صحبت می کند؛ آدم اول و آدم آخر.

در اول قرنتیان ۱۵: ۴۵ پولس رسول در مورد عیسی مسیح این گونه می گوید:

و همچنین نیز مکتوب است که انسان اوّل، یعنی آدم نفس زنده گشت، امّا آدم آخر روح حیات بخش شد.(قدیم)

پولس، عیسی را آدم آخر معرفی می کند و سپس در رومیان ۵: ۱۴ می گوید که آدم اول، نمونۀ عیسی مسیح بود:

بلکه از آدم تا موسی موت تسلّط می‌داشت بر آنانی نیز که بر مثال تجاوز آدم که نمونۀ آن آینده است، گناه نکرده بودند.(قدیم)

بنابراین به نظر می رسد که در بین این دو، یعنی آدم اول و آخر، ارتباطی وجود دارد و برای فهم این ارتباط باید اول کار آدم اول را دریابیم.

در این خصوص، اعتقادنامۀ وست مینستر، در فصل هفتم، بند دوم در مورد عهد خدا با آدم اینطور حقایق کتاب مقدس را انعکاس می دهد:

عهد اوّلي که با انسان منعقد گرديد عهد اعمال بود که در آن به آدم و فرزندانش وعدۀ حيات داده شد به شرطي که شخصاً بطور کامل اطاعت نمايند.

بنابراین برای بیان مطالب مان در این خصوص باید عهد اعمالی را که خدا به آدم بست،بفهمیم. تا زمانی که عهد اعمال را درک نکنیم، عهد فیض و واسطه بودن عیسی مسیح را نخواهیم فهمید. اگر می بینید در سیستم های مذهبی، فیض مسیح، رنگ واقعی خودش را ندارد و اعمال و تلاش انسانی، همیشه در نجات الهی دخیل است، به این خاطر است که عهد اعمال و عهد فیض، نه تعریف کتاب مقدسی دارند و نه ارتباط معنا داری. نتیجۀ چنین نگرشی، ورود اعمال انسانی در نجات الهی خواهد بود.

عهد اعمال

برای شروع، باید عهد خدا را با آدم بشناسیم، عهدی که در الهیات اصلاحات به آن عهد اعمال می گوییم.

در عهد عتیق واژۀ عهد، به معنای توافق، قرارداد به کار رفته است؛ ترجمه ای که معمولا در فارسی به واژۀ «عهد»برگردان شده است.

مقدمۀ قرارداد

در زمان باستان، قراردادهایی که مثلا قومی مانند هیتی ها با اقوام منطقه می بستند، ساختاری شبیه عهد کتاب مقدس داشت، شاید درست تر آن باشد که بگوییم، عهدی که در کتاب مقدس می بینیم، شباهت زیادی با آن قرار دادها داشت. ساختار قرار دادها به این شکل بود که عهدنامه های کهن با مقدمه ای آغاز می شد؛ این مقدمه اقتدار و جایگاه کسی را که پیمان می بست نمایان می ساخت؛ به همین گونه خدا وقتی ده فرمان را به قوم اسرائیل می داد، این گونه گفت:

» من هستم یهوه، خدای تو…» (قدیم، خروج ۲۰: ۲)

خدا نام خودش را اعلام می کند. او پیشتر این کشف را به موسی نیز بخشیده بود.

«خدا به موسی گفت: هستم آنکه هستم. و گفت: به بنی اسرائیل چنین بگو: اهیه (هستم) مرا نزد شما فرستاد. و خدا باز به موسی گفت: به بنی اسرائیل چنین بگو، یهوه خدای پدران شما، خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب، مرا نزد شما فرستاده، این است نام من تا ابدالاباد…» (قدیم،خروج ۳: ۱۴- ۱۵)

نام مقدس یهوه به قوم اعلام می شود و به نام خدایی که منعقد کنندۀ این عهد است معرفی می شود. او همان خدایی بود که به ابراهیم، اسحاق و یعقوب ظاهر شده ، با ایشان عهد بسته بود.

«و خدا به موسی خطاب کرده، وی را گفت: من یهوه هستم و به ابراهیم و اسحاق و یعقوب به نام خدای قادر مطلق ظاهر شدم، لیکن به نام خود، یهوه، نزد ایشان معروف نگشتم. و عهد خود را نیز با ایشان استوار کردم، که زمین کنعان را بدیشان دهم، یعنی زمین غربت ایشان را که در آن غریب بودند. و من نیز چون نالۀ بنی اسرائیل را که مصریان ایشان را مملوک خود ساخته اند، شنیدم، عهد خود را به یاد آوردم» (قدیم، خروج 6: 2- 5)

در عهد نامه ای که دولت مرکزی متعلق به قومی صادر می کرد، هنگامی که این مقدمه داده می شد، تاریخچۀ کوتاهی از رابطۀ بین پادشاه با تابعین خود نیز نوشته می شد؛ گزارش کوتاهی از آنچه که پادشاه برای قومش کرده بود. به همان صورت نیز در عهد عتیق هنگامی که خدا با قوم، عهد می بست، او گزارشی را از آنچه برای قوم کرده بود یادآور می گشت. خدا در کوه سینا در کتاب خروج اینطور گفت:

» من هستم یهوه، خدای تو، که تو را از زمین مصر و از خانۀ غلامی بیرون آوردم.» (قدیم۲۰: ۲)

مفاد قرارداد

در این بخش، مفاد و تعهدات بین پادشاه با رعایا و تابعین شاه ذکر می شد. در قراردادهای امروزی مسئولیت کارفرما نسبت به کارگر و وظایف کارگر نسبت به کارفرما دقیقأ مطرح شده، به صورت نوشته درج می شود. در این پیمان نامه نیز، پادشاه وعدۀ پاسبانی و حمایت از قوم را می داد و در مقابل تبعه نیز قول پرداخت مالیات را به پادشاه می دادند.

در عهد عتیق این مفاد به صورت قوانین الهی درج می شد. ده فرمان از همین مفاد است. به یاد داشته باشیم که قوانین الهی یک سری اصول خشک اخلاقی نیستند که خدا برای به رنج آوردن ما به ما بخشیده است بلکه عهدی است که او در فیض خود به ما داده است؛ این عهد اساس رابطۀ ما با خداست؛ خدایی که طالب رابطۀ با ما است و به خاطر فیض خویش این قوانین را به ما بخشیده است تا با او مشارکت داشته، با انجام ارادۀ وی، محبت خویش را به او ابراز نماییم.

[مسیح گفت:] «اگر مرا دوست دارید، احکام مرا نگاه دارید» (قدیم، یوحنا ۱۴: ۱۵)

این قرار دادهای کهن نتایج منفی و مثبتی را که از نگاه داشتن و یا شکستن مفاد قرارداد حاصل می شد نیز اعلام می کردند. این ترتیب و الگو نیز در کتاب تثنیه یافت می شود:

تثنیه ۲۸: ۱- ۸

و

تثنیه ۲۸: ۱۵- ۲۰

حال برای قانونی شدن این عهد، هر دو طرف پیمان، می بایست قسم خورده تعهد خود را در اجرای آن اعلام می کردند. این نوع پیمان و تعهد را ما در ازدواج هم می بینیم؛ هنگامی که زن و شوهر در وقت ازدواج به هم تعهداتی می دهند؛ تعهداتی که جلوی خانواده و دوستان است؛ درپیشگاه کشیش است و حتی در مکانی قانونی به ثبت می رسد.

در کتاب مقدس هم این تعهدات و قول ها نیز اهمیت زیادی دارد. اعتقادنامه وست مینیستر اهمیت آن را در فصل ۲۲ ، فرازهای ۱- ۲ این گونه ابراز می دارد.

۱- سوگندهاي شرعي قسمتي از عبادت ديني است که به وسيلۀ آن در زمان مناسب شخصي که سوگند مي خورد خدا را بطور جدّي به شهادت مي طلبد که بر آنچه می گويد يا وعده مي دهد شاهد باشد و طبق صحّت يا سُقم اين سوگند به او قضاوت کند.

۲-نام خدا يگانه نامي است که انسان بايد به آن سوگند ياد کند و آن نام بايد با ترس و احترام بر زبان رانده شود. به همين دليل سوگند باطل و بدون فکر و سوگند به هر نام ديگری گناه است و بايد مکروه شمرده شود. چون در امور مهم سوگند خوردن در کلام خدا، هم در عهد عتيق و هم در عهد جديد تجويز شده است، پس در مواردی که از نظر مقامات رسمي لازم باشد مي توان از سوگند شرعی استفاده کرد.

قوم می بایست فقط به نام خدا قسم می خورد و تعهد خود را علناً ابراز می نمود. به همین خاطر است که در عهد جدید تاکید شده است که نام خدا را به باطل نبریم چون همراه آن، مسئولیت و تعهدات و وظایف سنگینی متوجه ما می شود. نیز قسم به غیرخدا، نوعی بت پرستی به شمار می رود، زیرا که قسم به هر چیزی جز خدا، به معنی الصاق و اطلاق خصوصیات الهی به آن چیز به شمار می رود. در عهد عتیق قوم تنها به نام خدا قسم می خوردند، آن هم برای اعلان اطاعت و تعهد خود از پیروی شریعت.

کلام خدا به قسم خوردن اهمیت زیادی می دهد، چون پیمان در کتاب مقدس ارزش بسیار و جایگاه ویژه ای دارد. رابطۀ ما، مشارکت ما با خدا بر اساس عهد و پیمان است؛ اما متاسفانه انسان همیشه عهد شکن بوده، خدا تنها کسی است که همیشه به عهد و پیمان خویش وفا کرده است.

نمونه ای از عهد بستن و نیز تاکید بر وفای به عهد از جانب خدا، به ترتیب در داستان ابراهیم در کتاب پیدایش ۱۵: ۱۷- ۱۸ و در عبرانیان ۶: ۱۳- ۲۰ آمده است.

به تصویب رساندن

پس از اینکه تعهدات اعلام و طرفین قسم خوردند، نوبت به تصویب عهد می رسد که با مراسمی همراه بود؛ این مراسم گاهی با ایجاد خراش بر روی پوست دست و یا بریدن سطح دست به جهت جاری شدن خون انجام می شد.

این مراسم در عهد عتیق با ختنه به تصویب می رسید؛ که هم به معنی تخصیص قوم برای خدا به شمار می آمد و هم جریمۀ شکستن عهد را با نماد منقطع شدن و دور انداخته شدن به تصویر می کشید.

عیسی مسیح، عهد جدید را با خون خود رسمی کرد؛ او این عهد را در بالاخانه هنگام خوردن فصح به تصویر کشید و روز بعد بر روی صلیب به کمال رسانید.

همانطور که رسم عهدنامه های کهن بوده است تا در مکانی عمومی نگاه داشته شوند، خدا از قوم خواست تا ده فرمان را در تابوت قرار بدهند. (خروج ۲۵: ۲۱)

هر از چند گاهی این عهد یادآوری و یا تجدید می شد؛ مثلاً هنگام فوت موسی(تثنیه۳۴: ۴)، بعد از نابودی «عای» با یوشع(یوشع ۸: ۳۰-۳۴) . هر بار که این عهد تازه می گشت، در پیش درآمدش کارهایی که خدا برای قوم کرده بود یادآوری می شد.

۲  نوع عهد

در عهد عتیق، دو نوع عهد مشاهده می کنیم:

الف – عهدی که بین افراد بسته می شد؛

به عنوان مثال از عهدهایی که بین افراد مختلف بسته می شد می توانیم از عهد داود و یوناتان (اول سموئیل ۲۰: ۸) اسم ببریم که به دوستی این دو استحکام بخشید و یا بین رؤسای قبیله، مثل ابراهیم و ابی مَلک (پیدایش ۲۱: ۲۷) و یا بین نمایندگان قوم، مانند یوشع و جبعونیان (یوشع 9: 15 ) یا عهد بین زنان و شوهران.

ب- عهدی که بین خدا و قوم منعقد می گردید؛

نوع دیگری هم که در عهد عتیق مشاهده می کنیم، عهد بین خدا و قوم است.

بررسی اجمالی چند عهد

عهد خدا با نوح:

عهد خدا با نوح(پیدایش ۹: ۱۲)، عهد خدا با ابراهیم( پیدایش ۱۷: ۲)، عهد خدا با موسی (خروج ۲۴: ۸)، عهد خدا با داود(۲ سموئیل باب ۷ و ۲۳: ۵ ).

عهد خدا با نوح، به نوعی عهد خدا با خلقتش بود؛ عهدی که می توان گفت، یک طرفه بسته شد. عهدی که شامل قول خدا بود، قولی که به همراه آن نشانۀ عهد هم وجود داشت(پیدایش ۹: ۱۳).

عهدخدا با ابراهیم:

در عهد خدا با ابراهیم، وعدۀ برکت به ابراهیم، وعدۀ زمین، و رابطۀ مداوم و ناگسستنی با خدا و در نهایت، برکت تمام دنیا به وسیلۀ ابراهیم مطرح بود. با اینکه ماهیت این عهد یک طرفه بود، یعنی خدا یک طرفه آن را به کمال رسانید اما عناصری که در این عهد وجود داشتند، دو طرفه بودند؛ نشانۀ این عهد هم ختنه اعلان شد.

عهدخدا با موسی:

این عهد، در حقیقت عهد خدا با قوم اسرائیل بود و خدا قول داده بود تا این قوم را از اسارت آزاد سازد؛ باز با اینکه خدا یک طرفه این کار را انجام داد، اما زبان این عهد، بر اساس وفای دو طرف عهد به مفاد آن تنظیم شده است. خدا در این عهد، نشانۀ دیگری هم اضافه می کند و آن سبت است.

عهدخدا با داود:

در عهد خدا با داود، خدا بار دیگر یک طرفه عمل می کند و بر اساس وعده های خود، از داود تفقد به عمل می آورد؛ این عهد، ریشه در عهد موسی و ابراهیم دارد.

عهدهایی که نام بردم، ساختاری را برای ما فراهم می کند تا عهد خدا با آدم را بفهمیم.

عهدخدا با آدم:

این عهد در کتاب پیدایش باب ۱ تا ۳ دیده می شود.

وقتی این متن را می خوانیم، گزارشی که برای ما ثبت شده نشان دهندۀ عهدی است که خدا با آدم بسته است؛ عناصر عهد را از خواندن این سه باب در می یابیم. برخی شاید اعتراض بکنند و بگویند که اصلا اثری از عهد در این باب ها وجود ندارد چون به صورت مشخص، چیزی در این خصوص گفته نشده است.

پارساشمردگی: عهد اعمال – بخش دوم

بحثی که در جلسۀ گذشته شروع کردیم این بود که آموزۀ پارساشمردگی که آموزه ای اساسی و بنیادی در ایمان مسیحی است، با آموزۀ عهد چه ارتباطی دارد؟

اگر درس جلسۀ پیش را دنبال کرده باشید، گفتیم که برای بررسی این مبحث باید نخست مفهوم عهد را در کتاب مقدس درک کنیم و برای این کار، اول عهد را تعریف کردیم و گفتیم که قرار است به دو عهد مهم، یعنی عهد اعمال و عهد فیض نگاه کنیم و بعد از اینکه این دو را تعریف کردیم و ارتباط شان را با هم مشخص کردیم، برگردیم و جایگاه آموزۀ پارساشمردگی را در رابطه با عهد، واکاوی کنیم.

نکته

دوستان عزیز، پیش از اینکه این بحث را جلوتر ببریم لازم می دانم نکته ای را بگویم؛ این دروسی را که روزهای یکشنبه با هم بررسی می کنیم، صحبتهایی است که هرگز در سطح کلیسایی نخواهید شنید، این دروس در مجامع آکادمیک، در دانشگاه ها و کتابهای الهیاتی مطرح می شود و نتیجتاً ممکن است کمی سطح آن برای دوستانی که تا به حال با این بحثها دست و پنجه نرم نکرده اند بالا باشد و طبعاً قدری هم ثقیل بنماید؛ به همین خاطر برای اینکه بتوانید با این مباحث جلو بروید و سیر فکری آن را دنبال کرده، رشتۀ بحث را گم نکنید، تشویق تان می کنم تا دروس قبلی را مطالعه کنید. آن درس ها به شما کمک خواهد کرد، زمینه و بستری را که مطالب این درس در آن شکل یافته، دریابید تا  برای درک عمیق تر این درس، دچار مشکل نشوید.

در ادامه

این را هم بیفزایم، درسهایی که یکشنبه ها با هم داریم، مجموعهْ نوشته های الیهاتدان های معتبری است که در جامعۀ مسیحی از احترام و جایگاه والایی برخوردارند؛ بنابراین پیشنهاد می دهم که از این دروس استفاده کنید، چون گمان نمی کنم حداقل در آیندۀ نزدیک، این نوع کتابها به فارسی ترجمه شوند، خاصه از آن نظر که هنوز کلیسای ایران، به مراتب به کتاب های ساده نیازمندتر می نماید، کتابهایی که بتوانند آن جمعیت بزرگ را خوراک روحانی بدهد.

پیدایش، باب ۱ تا ۳ 

خُب، در این درس، به سراغ باب های یک تا سه از کتاب پیدایش می رویم تا عهدی را که خدا با آدم بست، یافته بررسی کنیم.

وقتی این سه باب از کتاب پیدایش را مطالعه می کنیم، در گزارشاتی که در این بابها موجود است، عناصری یافت می شود که به ما کمک می کند تا عهدی را که خدا با آدم بست، بشناسیم؛ عهدی که آدم، در آن خدا را می شناسد و او را خدمت می کند. البته در کنار این متن، متون دیگری هم هست که باید مطالعه  شوند.

وقتی که این فصلهای کتاب پیدایش را می خوانیم، چیزی که در نگاه اول به نظر ما می رسد، داستان آفرینش است؛ اینکه خدا چگونه دنیا را آفریده است و به نظر می رسد که اثری از عهد در این بابهای نخستین از کتاب پیدایش نمی توان یافت.

جی وی فسکو(۱)، الهیاتدان خداشناسی اصلاحات در کتاب خود با عنوان «پارساشمردگی» می گوید: «ممکن است سبب تعجب برخی گردد اگر بدانند که همین گزارشات کتاب پیدایش، خود عناصر و نشانه هایی از این عهدی هستند که در مورد آن صحبت می کنیم، این درحالی است که در نگاه اول، به سادگی قابل تشخیص نیستند.»

عهد خدا با روز و شب

ببنیید که ارمیای نبی، در همین راستا، در خصوص آفرینش روز و شب چه می گوید، در این سخنان، می توانیم سر نخهایی بیابیم که شاید به این تحلیل ما کمک کند؛

«خداوند چنین‌ می‌گوید: اگر عهد مرا با روز و عهد مرا با شب‌ باطل‌ توانید کرد که‌ روز و شب‌ در وقت‌ خود نشود،آنگاه‌ عهد من‌ با بندۀ من‌ داود باطل‌ خواهد شد تا برایش‌ پسری‌ که‌ بر کرسی‌ او سلطنت‌ نماید نباشد و با لاویان‌ کهنه‌ که‌ خادم‌ من‌ می‌باشند. (قدیم، ارمیا ۳۳: ۲۰- ۲۱)

در هیچ جای کتاب پیدایش نمی خوانیم که خدا عهدی را با روز و شب برپا کرده باشد، اما ارمیای نبی به این مطلب اشاره می کند.  زمانی که خدا خلق می کند، این آفرینش بر روی عهد استوار است.

حالا عناصر دیگری هم هستند که کم کم به این بررسی و تحلیل ما کمک می کنند، در کنار این ما حضور روح خدا را را روی آبها مشاهده می کنیم. پیدایش۱: ۲

«و زمین‌ تهی‌ و بایر بود و تاریکی‌ بر روی‌ لجه‌ و روح‌ خدا سطح‌ آبها را فرو گرفت‌.»(قدیم)

این تصویر، در جای های دیگری از کتاب مقدس هم دوباره ظاهر می شود، در جای  هایی از کتاب مقدس که در خصوص عهد است؛ در نتیجۀ مطالعه آن جای ها، می توان خصوصیات عهد را در کتاب پیدایش نیز یافت. به عنوان مثال، حضور ستون ابر و آتش در داستان خروج(خروج۱۳ : ۲۱- ۲۲) و یا نزول روح القدس در زمان تعمید عیسی مسیح( مثلاً متی ۳: ۱۶)، هر دو در قالب عهد انجام گشت. خدا با قوم اسرائیل عهد بست و آنها را فدیه داد و حضور روح او در بین قوم، این عهد را تضمین می کرد و خدا پسر خویش را در عهد با برگزیدگان، بخشید تا آنها را فدیه دهد که نزول روح خدا بر عیسی مسیح، این عهد را تایید کرد. روح خدا، شاهدی است بر این عهدی که خدا با انسان بست و همین حضور و همین شاهد در آفرینش نیز حاضر بوده است.

آفرینش در عهد خدا ریشه دارد؛ در حقیقت، عهد خدا خلقت را به هستی آورد؛ عمل آفرینش الهی با عهد خدا همراه است.

اگر به بابهای دوم  و سوم پیدایش نگاه کنیم، به نکات دیگری نیز بر خواهیم خورد که به ما کمک خواهد کرد تا در این قسمت جلوتر برویم.

برکت و لعنت

زمانی که خدا آدم را آفرید و او را در باغ نهاد، به او دستوراتی دارد که در آن هم برکت بود و هم لعنت؛ در کتاب پیدایش ۲: ۱۶- ۱۷ می خوانیم:

و خداوند خدا آدم‌ را امر فرموده‌، گفت‌: «از همۀ درختان‌ باغ‌ بی‌ممانعت ‌بخور، اما از درخت‌ معرفت‌ نیک‌ و بد زنهار نخوری‌، زیرا روزی‌ که‌ از آن‌ خوردی‌، هرآینه‌ خواهی‌ مرد.»(قدیم)

این دستور و عقوبت و برکتی که خدا برای آدم در نظر گرفت، هم راستاست با آنچه که خدا به موسی گفت؛ خدا به موسی گفته بود که برکت و لعنت را، موت و حیات را در پیش روی تو می گذارم (ر.ک تثنیه ۳۰: ۱۵ و ۱۹).

درخت نیک و بد 

نکتۀ دیگری که در کتاب پیدایش می بینیم، وجود درخت حیات و درخت معرفت نیک و بد است؛ در عهدهایی که خدا با ابراهیم، نوح و موسی بست، به همراه عهدی که با آنها استوار کرد، نشانه هایی هم به آنها داد؛ یعنی ختنه و رنگین کمان را به عنوان وسیله ای برای یادآوری، یک مرجع بصری برای ایشان قرار داد. در کتاب پیدایش هم، این درختها در نقش نشانه های عهد عمل می کنند و زمانی که خدا این عهد را با آنها بست که از میوۀ درخت معرفت نیک و بد نخورند و نتیجه هایش را هم اعلام کرد، این دو درخت را در وسط باغ استوار نمود تا به عنوان نشانه و یادآوری عهد باشند.

نکتۀ مورد توجه

نکته ای که باید اینجا به آن توجه کنیم این است که چون هنوز آدم گناه نکرده بود، لذا این نشانه ها، یعنی درختان نمی توانند نشانۀ فیض باشند؛ آدم به فیض نیازی نداشت، و رابطۀ او و خدا در عهد اعمالی که در خصوص آن صحبت می کنیم برقرار بود؛ یعنی اگر این کار را بکنی زنده خواهی ماند و اگر آن کار بکنی، خواهی مُرد.

هرچند واژۀ عهد در گزارش آفرینش کتاب پیدایش پیدا نمی شود، اما عناصری بنیادین که در کتاب مقدس در خصوص عهد دیده می شود در این بخش از کلام خدا نیز یافت می گردد؛ همان عناصری که در جلسۀ گذشته نیز بدانها اشاره کردم.

حتی در آپوکریفا !

در کتاب یوشع بن سیرا، که جزو کتابهای آپوکریفای(۲)عهد عتیق است، کتابهای قانون ثانی، در باب ۱۷: آیات ۱ و ۱۱ تا ۱۲ اینطور می خوانیم:

«1خداوند انسان را از خاک برآورد تا سپس او را بدان بازگرداند. ۱۱-۱۲: ایشان را معرفت نیز عطا کرد، شریعت زندگی ارزانی شان داشت، تا فهم کنند که میرنده اند، همانان که اینک زنده اند. با ایشان عهد جاودانه بست و احکام خویش را بدانان شناساند.»

این ایده که آدم با خدا در عهد بود، مفهومی بود که قدمت زیادی داشت؛ حتی پیش از اینکه آگوستین (۳)و یا اصلاحگران در خصوص آن صحبت کنند و توضیحاتی را ارائه دهند این مفهوم وجود داشته است.

حالا اگر کمی جلوتر برویم و عهد خدا را با نوح بررسی کنیم، به ما کمک می کند تا عهد خدا با آدم را بهتر بفهمیم؛ واژۀ عهد در کتاب مقدس برای نخستین بار درخصوص نوح استعمال می شود. در پیدایش۶: ۱۸ می خوانیم:

لکن‌ عهد خود را با تو استوار می‌سازم‌، و به‌ کشتی‌ در خواهی‌ آمد، تو و پسرانت‌ و زوجه‌ات‌ و ازواج‌ پسرانت‌ با تو. (قدیم)

تفاوتِ بستن با استوار کردن.

می خواهم به واژه هایی که کتاب مقدس استفاده می کند دقت کنید؛ هر واژه، زمان افعال، هر همزه ای که در کتاب مقدس وجود دارد، الهام خداست و برای دلیل و منظوری و ارائۀ اطلاعاتی – بهتر است بگویم در چهارچوب مکاشفۀ آسمانی – استعمال شده است.

مثلا در پیدایش ۱۵: ۱۸، وقتی خدا با ابراهیم، عهد می بندند از عبارت «بستن عهد» استفاده می کند اما در عهدی که خدا با نوح می بندد، می گوید که عهد خود را با تو استوار می کنم؛ بستن و استوار کردن عهد دو چیز متفاوت هستند و باید این تفاوت را تشخیص داد.

به همین خاطر، باید توجه داشته باشیم که وقتی خدا عهد خود را ابراهیم استوار می کند(پیدایش ۱۷: ۷)، این به آن معنی نیست که عهدی جدیدی را با او آغاز می کند، در خصوص آغاز عهد تازه ای صحبت نمی کند، بلکه اشارۀ او به ادامۀ عهدی است که از پیش بسته شده بود(پیدایش ۱۷: ۲). صحبت در مورد برقراری و استوار کردن عهدی است که خدا قبلا آن را بسته بود. زمانی که خدا با نوح، عهد خود را استوار می کند، وجود عهد پیشین، پیش فرض شده است، عهدی که در خدا، در آفرینش بسته شده است. و زمانی که خدا عهد خود را با نوح در کتاب پیدایش( ۹: ۹) استوار می سازد، آنچه در این آیات گفته می شود، انعکاس عهدی است که خدا با آدم بسته است. در پیدایش ۹: ۱-۲ اینطور می خوانیم:

و خدا، نوح‌ و پسرانش‌ را برکت‌ داده‌، بدیشان‌ گفت‌: «بارور و کثیر شوید و زمین‌ را پر سازید.  و خوف‌ شما و هیبت‌ شما بر همۀ حیوانات‌ زمین‌ و بر همۀ پرندگان‌ آسمان‌، و بر هر چه‌ بر زمین‌ می‌خزد، و بر همۀ ماهیان‌ دریا خواهد بود؛ به‌ دست‌ شما تسلیم‌ شده‌اند.(قدیم)

اگر پیدایش ۱: ۲۸ را هم بخوانید، متوجه حضور این عناصر در هر دو آیه خواهید شد:

و خدا ایشان‌ را برکت‌ داد و خدا بدیشان‌ گفت‌: «بارور و کثیر شوید و زمین‌ را پر سازید و در آن‌ تسلط‌ نمایید، و بر ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ و همۀ حیواناتی‌ که‌ بر زمین‌ می‌خزند، حکومت‌ کنید.»(قدیم)

عهد خدا با نوح، ریشه در آفرینش دارد و این به این معناست که عهدی را که خدا با نوح استوار کرد، عهدی تازه نیست، بلکه ادامۀ عهدی است که نخست با آدم بسته شده است.

حال اجازه بدهید به کتاب هوشع ۶: ۷ برویم.  این آیه اینطور می گوید:

« اما ایشان‌ مثل‌ آدم‌ از عهد تجاوز نمودند و در آنجا به‌ من‌ خیانت‌ ورزیدند.»(قدیم)

نظر کالوین!

خُب، مترجمین در خصوص برگرداندن واژۀ آدم با هم بحث دارند که آیا باید «آدم» ترجمه شود و یا آدمی، یعنی انسان؛ اگر برگردان درست این کلمه آدم باشد، بنابراین، حضور عهد در بابهای نخستین کتاب پیدایش به راحتی قابل مشاهده است.

حالا جالب است که بدانیم، جان کالوین(۴) معتقد است که این جا صحبت از آدم نیست بلکه اشاره به بی وفایی اسرائیل به عنوان یک انسان گناهکار است و بی وفایی اسرائیل در مقابل وفاداری خدا قرار گرفته است.

یک سوء تفاهم

اجازه بدهید این را هم خدمت شما بگویم، یعنی در حقیقت به یک سوء تفاهم اشاره کنم که در آیندۀ نزدیک در خصوص آن مفصلا صحبت خواهم کرد؛ برخی گمان می برند به خاطر اینکه الهیات انجیلی، الهیات ریفورمد(۵)، یا اصلاحات، به نام الهیات کالونیزم یا کالوینی شهرت یافته، این به آن معنی است که هر آنچه را که کالوین گفته است ما تکرار می کنیم، چنین فهمی اساسأ اشتباه است و تنها از داشتن اطلاعات ناکافی در مورد الهیات اصلاحات سرچشمه می گیرد؛ الهیات انجیلی، از یک یا دو نفر نشأت نگرفته است و تنها انعکاس تفکرات مارتین لوتر(۶) و کالوین نبوده، بلکه اینها حقایقی کلامی است که کلیسا در طی تاریخ بنابر شرایط مختلفی که از آن عبور کرده، و طی گذار از فرایندهای مختلف، آنها را در یک نظام مشخص، سامان داده است و به خاطر دلایل عدیدۀ تاریخی که بعدها به آن خواهیم پرداخت، نامهای مختلفی در سیاق های مختلف به خودش گرفته است.

اما در خصوص هوشع 6: 7، الان به دلایل و استدلال هایی که در این خصوص وجود دارد نمی پردازم و اینکه چگونه سایر الهیات دانهایی مانند بی بی وارفیلد(۷) اشاره می کنند که این واژه نمی تواند به معنای عمومی آن یعنی آدمی یا انسان، در اینجا استفاده شود.

رومیان

بخش دیگری که به مباحث ما کمک خواهد کرد، کتاب رومیان ۵: ۱۲- ۱۹ می باشد.

در آنجا پولس رسول، در عهد جدید، آدم اول را در موازات آدم آخر قرار می دهد.

همچنین او در اول قرنتیان ۱۵: ۴۵ می گوید:

«و همچنین نیز مکتوب است که انسان اوّل یعنی آدم نفس زنده گشت، امّا آدم آخر روح حیات بخش شد.»

خُب، اینکه عیسی مسیح، متوسط عهد جدید است، شکی در آن نیست(عبرانیان ۹: ۱۵)؛ اما حالا باید به این نکتۀ کلیدی که آدم را به عیسی ارتباط می دهد توجه کنیم؛ پولس رسول، آدم را نمونه و نماد کسی می خواند که آمدنی بود؛ در رومیان 5: 14، می گوید: «آدم، نمونۀ کسی بود که می‌بایست بیاید.»(هزارۀ نو)

آدم از لحاظی، نمونه و منعکس کنندۀ مسیح بود؛ آدم که از طریق او تباهی وارد دنیا شد، نمونه و  تقارنی است از آدم آخر، یعنی عیسی مسیح که از طریق او نجات وارد دنیا شد؛ این تشابه، این نمونه بودن، از طرف خدا مقرر شده است، و تشابهی اتفاقی که پژوهشگران در کتاب مقدس یافته باشند، نیست.

پرسشی بنیادین

حالا پرسشی که در اینجا مطرح می شود این است که اگر مسیح، آدم آخر، کسی که نجات را برای ما به ارمغان می آورد، در چهارچوب عهد، چنین تاثیری را بر دنیا می گذارد، آیا می توان آدم را  و تاثیرگذاری او را خارج از چهارچوب عهد، فهمید و درک کرد؟

انسانها که از صُلب آدم هستند، بدون اینکه شخصاً از میوۀ درخت ممنوعه بخورند، محکوم شدند و مرگ بر آنها چیره شد و در مقابل این واقعه، آنانی هم که در مسیح هستند، عدالت مسیح بر آنها قرار می گیرد، بدون اینکه خودشان شخصا عدالت را تحصیل کرده باشند.

 

 

نظر آگوستین

آگوستین نیز آدم را در چهارچوب عهد، در رابطه با خدا و ما قرار می دهد و در کتاب خود، به نام شهر خدا در خصوص رومیان  ۵: ۱۲ می گوید: حتی نوزادان، با اینکه در زندگی شخصی خودشان، عهد خدا را نشکسته اند، اما به خاطر منشاء مشترک نسل انسانی، یعنی آدم، به خاطر خطای وی، گناه کرده اند.»

او ادامه می دهد و می گوید:

«در کنار دو عهد عتیق و جدید، عهد های زیاد دیگری هستند که به این نام، یعنی عهد خوانده شده اند. اولین عهد، آن عهدی است که با اولین آدم، بسته شد: « اما از درخت شناخت نیک و بد زنهار نخوری، زیرا روزی که از آن بخوری به ‌یقین خواهی مرد.»» (هزارۀ نو، پیدایش ۲: ۱۷)

نتیجه گیری

به هر حال، نتیجه ای که در این قسمت می خواهم به آن برسم این است که آدم، در کتاب آفرینش، در چهارچوب عهدِ با خدا قرار داشت. با توجه به آیات و مراجع دیگری که بدانها پرداختیم، استنتاج این حقیقت که خدا با آدم عهدی را بسته بود، غیرقابل انکار است.

عهد آدم و حوا

مثال دیگری که در خاتمه خواهم آورد و با آن تمام خواهم کرد، پیمانی است که آدم و حوا با هم می بندند؛ با اینکه آدم، شوهر حواست و صحبتی از پیمان در این بین، در کتاب پیدایش وجود ندارد، اما خوانندۀ کتاب مقدس، با توجه به توضیحاتی که در جای های دیگر کلام در خصوص ازدواج و اشاره به ارتباط آدم و حوا می خواند، متوجه می شود که این یک عهد و پیمان بوده است؛ مانند کتاب ملاکی ۲: ۱۴ که می گوید: « … خداوند در میان‌ تو و زوجۀ جوانی‌ات‌ شاهد بوده‌ است‌ و تو به‌ وی‌ خیانت‌ ورزیده‌ای‌، با آنکه‌ او یار تو و زوجۀ‌ هم‌ عهد تو می‌بود.» بنابراین صرف نبودن واژۀ عهد در کتاب مقدس به معنای بسته نشدن عهد نیست. به فیض خدا، در جلسۀ بعد، به محتوای این عهد و مفاد و اصول آن خواهیم پرداخت و بحث خودمان را جلوتر خواهیم برد.

پارساشمردگی: عهد اعمال – بخش سوم

هفتۀ گذشته، به وجود عهد در کتاب پیدایش پرداختیم و اگر درسها را دنبال کرده باشید، دیدید که در پی سرنخها و دلایل کتاب مقدسی بودیم که به وجود عهد در کتاب پیدایش بین خدا و آدم دلالت می کند. خواهش می کنم این دروس را دنبال کنید چون اینها دروسی بنیادی هستند که چشم انداز کلیسای انجیلی را از کتاب مقدس تعریف می کنند؛ من مایل هستم در طی این دروس، نقشۀ فدیۀ برای بشر، از ابعاد گوناگونش برای شما باز شود.

وظایف آدم

حالا که متوجه شدیم که خدا با آدم عهد بسته بود، باید دنبال پیدا کردن وظایف و مسئولیتهایی بگردیم که خدا به عهدۀ آدم گذاشته بود؛ خلاف عهدهایی که خدا یک طرفه در طی تاریخ بسته است؛ به عنوان مثال، عهدی که خدا با روز و شب پیش از طوفان نوح بست، خدا عهدهای دو طرفه ای را نیز برقرار نمود که در حقیقت طرف مقابل را، یعنی طرف دیگر عهد را مسئول و متعهد نسبت به مفاد این عهد می شمارد.

آشکارترین این وظایف را در خصوص آدم می بینیم، وظیفه ای که نسبت به طبیعت و خلقتی است که آدم در آن نهاده شده است؛ کتاب پیدایش ۱: ۲۸ در این باره می گوید:

و خدا ایشان‌ را برکت‌ داد و خدا بدیشان‌ گفت‌: «بارور و کثیر شوید و زمین‌ را پر سازید و در آن‌ تسلط‌ نمایید، و بر ماهیان‌ دریا و پرندگان‌ آسمان‌ و همۀ حیواناتی‌ که‌ بر زمین‌ می‌خزند، حکومت‌ کنید.»)قدیم)

خدا وظایف متفاوتی را بر دوش آدم نهاد:

  • زمین را با تولید مثل پر سازد، و این شباهت به خدا از طریق تولید مثل گسترش یابد؛
  • زمین را تحت کنترل خود در آورد؛
  • بر مخلوقات حکومت کند.

نه تنها آدم مسئول بود تا این کار را انجام دهد، بلکه پایانی هم برای این مسئولیتها وجود داشت و قرار بود که در روز سبت بیارامد؛ آدم در دورۀ آزمایش و امتحان قرار داشت و اگر از خدا اطاعت می کرد، کار او ادامه می یافت و این کارِ گسترش حاکمیت خودش و گسترش تصویر الهی، توسط تولید مثل، ادامه می یافت.

اهمیت کار آدم

بیایید کمی به کتاب پیدایش ۱ تا ۳ بیشتر دقت کنیم و به اهمیت کار آدم پی ببریم.

کار آدم این نبود که یک کشاورز ساده بشود بلکه در وهلۀ اول، نقش یک کاهن را بازی می کرد. شاید اینطور بگوییم که آدم نمونۀ اولیه و نخستین لاوی ها بود. آدم اولین لاوی بود؛ و این باغی که آدم در آن به کار مشغول بود، تنها یک باغ ساده نبود، بلکه این باغ در نقش یک معبد برای وی بود. معبدی(۱)که آدم در آن می بایست وظایف کهانت خود را به انجام می رسانید؛ و اینکه آدم به شباهت خدا خلق شده بود و به او وظیفۀ نمایندگی بخشیده شده بود. او ناظر بر خلقت خدا بود؛ همانطور که خدا بر خلقت حکومت می کند، آدم هم مسئول فرمانروایی بر زمین و مخلوقات این کرۀ خاکی بود (مزمور۸ : ۶ – ۸). خدا باران فرستاد و آدم را قرار داد تا به باغ رسیدگی کند و کشاورزی کند، در داخل این باغ، آدم به کار مشغول بود و در آنجا نظم و هدفمندی اِعمال می شد، و قرار بود که این وظیفه به خارج از باغ هم گسترش یابد. (۲)وظایفی که دراین باب در مورد آدم می خوانیم، به ما کمک می کند که این عهد را در متن صحیحی که ارائه شده مطالعه کنیم.

اطاعت و به کمال رساندن وظایفی که به آدم بخشیده شده بود – یا به زبانی قانونی برای رعایت آن مامور شده بود- ، او را در حضور خدا عادل ساخته، شایستۀ دریافت حیات جاودانی می گردانید؛ به این دلیل که گناه در دنیا وجود نداشت، به همین خاطر، آدم تنها با اطاعت از اوامر الهی و قانونی که پیش روی او نهاده شده بود، می توانست به عدالت نایل شده، حیات جاودانی را کسب کند. در مورد آدم گفته بودیم که او به وسیلۀ کارهای خودش عادل گردید بنابراین عبارت عادل شمرده شدن برای آدم صدق نمی کرد چون آدم با کارهای خودش، با اطاعت از اوامر الهی این توانایی را داشت تا عادل گردد؛ اما ما به خاطر اینکه در حضور خدا گناه کرده ایم، بنابراین نمی توانیم عادل بشویم، بلکه باید عادل شمرده شویم(۳).

آیندۀ پرجلالی در انتظار آدم بود؛ تنها اگر او مطیع می بود و آنچه به او گفته شده بود انجام می داد و از گناه دوری می کرد. اگر آدم در مسیری که قرار می بود حرکت کند، ادامه می داد، پایانی برای خلقت وجود نمی داشت و تجربۀ وی و نوادگانش از زندگی، رنگین تر، عمیق تر و با معناتر می گشت.

یادآوری 

بگذارید یکبار دیگر عهد اعمال را برای شما تعریف کنم: خدا با آدم عهد بست که اگر کارهایی را انجام بدهی (هر آنچه را که در بالا توضیح دادم) و از گناه اجتناب کنی (یعنی از درخت معرفت نیک و بد نخوری) حیات خواهی یافت و اگر خلاف آنچه به تو دستور دادم عمل کنی، هلاک خواهی شد. آدم با اطاعت از خدا و انجام وظیفه اش، عادل می شد و حیات جاودانی را کسب می کرد.

نظر آگوستین

آگوستین(۴)، در توضیحی که از کتاب پیدایش ۲: ۱۶- ۱۷ داده، این آموزه را تایید می کند اما متاسفانه در طی تاریخ کلیسا، در قرون وسطی، کسانی هم بوده اند که با این آموزه مخالفت کردند.

نکتۀ مهم

در تاریخ کلیسا همیشه این گفتگوهای الهیاتی وجود داشته است و این افسانه ای که می گویند، تمام کلیسا در طی تاریخ، در باور خودش یکدست بوده، دروغی بیش نیست؛ یا اینکه کلیسای کاتولیک می گوید که باورهای این کلیسا تاریخی و رسولی است، که تنها با خواندن یکی دو جلد کتاب تاریخ کلیسا متوجه می شویم که اولا آنچه کلیسای کاتولیک الان به آن باور دارد، اصلا در قرن یازدهم، دوازدهم وجود نداشته است و آنچه امروزه تشکیل دهندۀ تعالیم کلیسای کاتولیک است، ابداعات جدید این کلیسا است؛ ثانیاً همیشه در طی تاریخ در این مسیر، در خصوص آموزه ها گفتگو شده است و همیشه افرادی بوده اند که مسائلی را تایید و گروهی هم مخالفت کرده اند.

به هر حال، این تنش ها ادامه داشت تا اینکه پس از دوران اصلاحات، این آموزه، به عنوان آموزۀ معمول و استاندارد در الهیات انجیلی معرفی شد.

اعتقاد نامۀ وست مینستر

در اعتقادنامۀ وست مینستر، فصل هفتم، بند دو و سه این گونه می گوید:

2- عهد اولي که با انسان منعقد گرديد عهد اعمال بود که در آن به آدم و فرزندانش وعدۀ حيات داده شد به شرطي که شخصاً بطور کامل اطاعت نمايند.

3- انسان، بر اثر سقوط از حالت اوليه، ديگر قادر نبود به وسيلۀ آن عهد داراي حيات شود. به همين دليل خدا را پسند آمد که عهد دوم را که معمولاً عهد فيض يا لطف خوانده می شود برقرار سازد و به وسيلۀ آن حيات و نجات توسط مسيح را مجاناً به گناهکاران ارزانی فرمود و ازآنها خواست به عيسي مسيح ايمان بياورند تا نجات بيابند و به تمام کسانی که براي حيات مقرر شده‌اند وعده فرمود روح القدس را عطا فرمايد تا آنها را قادر و مايل به ايمان آوردن سازد.

معنای عادل شدنِ آدم 

همانطور که دیدیم، اگر آدم اطاعت می کرد، وعدۀ عهد را نیز دریافت می نمود و آدم توسط اعمال خود عادل می گشت. نیز باید توجه شود، زمانی که در خصوص آدم، عادل شدن را به کار می بریم به معنایی که در مقابل محکومیت است استعمال نمی شود بلکه به آن مفهوم است که آدم کار خود را به کمال رساند.

اطاعت مسیح

عهد اعمال آدم که اطاعت وی، بخش مهم آن است باید راهنمای ما در فهم آموزۀ پارساشمردگی باشد که در مورد آن قبلا گفته ایم؛ و با این سخنان، باید توجه داشت که بُعد مهم کار فدیه بخش و نجات دهندۀ آدم آخر، یعنی عیسی مسیح، باید در خود، اطاعتی را داشته باشد که آدم قرار بود به کمال برساند. عیسی مسیح، آدم آخر، در عهد خود با خدا یعنی عهدی که آدم اول نتوانست به آن وفا کند، باید در عوض و به جای قوم خدا (نجات یافتگان) از خدا اطاعت کند.

اطاعت عیسی مسیح، مسیحی که برای ما مصلوب شد، آلفا و اومگای پارسایی ما است، مبنای عادل شدن ما است؛ او با اطاعت خویش، عدم اطاعت ما را پوشش داد و با نیکی خویش، عدم نیکی ما را پوشانید.

مسیح، هم از دستور پدر، برای آن فداکاری که به جهت برگزیدگان بدان خوانده شده بود اطاعت کرد و هم شریعت را مطیع بود.

آدم، با نااطاعتی خود، آن برکتی را که قرار بود خود دریافت کند و از طریق وی، نوادگانش دریافت نمایند از دست داد، به همین خاطر، این حق از ما نیز گرفته شده است و چون او سر ما بوده است، ما نیز دیگر با انجام شریعت و اطاعت از آن، قادر نخواهیم بود تا برکت آسمانی را، آن مقصودی را که آدم قرار بود به آن برسد، دریافت نماییم؛

پولس چه می گوید

پولس رسول در غلاطیان ۲: ۱۶ می گوید:

«امّا چونکه یافتیم که هیچ‌کس از اعمال شریعت عادل شمرده نمی‌شود، بلکه به ایمان به عیسی مسیح، ما هم به مسیح عیسی ایمان آوردیم تا از ایمان به مسیح و نه از اعمال شریعت عادل شمرده شویم، زیرا که از اعمال شریعت هیچ بشری عادل شمرده نخواهد شد.» (قدیم))

پولس رسول به این مسأله اشاره می کند که شخص نمی تواند با اطاعت از شریعت موسی، عادل گردد و پس زمینۀ این مسأله، سقوط و شکست آدم است، و چون آدم در این قسمت کوتاهی و قصور کرد، این حق نیز از ما گرفته شده است و ما دیگر نمی توانیم با اطاعت از شریعت نجات یابیم؛ در دنیای پیش از سقوط، انسان می توانست با اطاعت از قانون و شریعت، نجات یابد اما پس از سقوط، تنها راه نجات، ایمان است.

آن چیزی که ما با مطالعۀ کتاب پیدایش می فهمیم این است که آدم، فقط نمایندۀ خودش و یا حوا نبود، بلکه آدم، همۀ ما را نمایندگی کرد؛ آدم سر ما بود. پولس رسول آشکار در رومیان ۵: ۱۲می گوید:

«پس، همان‌گونه که گناه به‌واسطۀ یک انسان وارد جهان شد، و به‌واسطۀ گناه، مرگ آمد، و بدین‌سان مرگ دامنگیر همۀ آدمیان گردید، از آنجا که همه گناه کردند – »(هزارۀ نو)

مرگ جهان شمول

جهان شمول بودن مرگ، به خاطر گناه آدم است. می خواهم ارتباط دو سر و آن نماینده ای را که کتاب مقدس از آن صحبت می کند، ببینید؛ آدم اول و آدم آخر( یعنی عیسی مسیح)، پس همانطور که به خاطر نااطاعتی آدم، گناه و نااطاعتی وی به حساب کسانی ریخته شده است که او نمایندگی می کرد، یعنی همۀ انسانها؛ اطاعت مسیح هم، و نیکی و پارسایی وی هم، به حساب آنانی ریخته می شود که ایشان را نمایندگی می کند(یعنی ایمانداران).

این به آن معناست که یکی از عناصر مهم آموزۀ پارساشمردگی، آموزۀ نسبت دادن دوگانه است که پیشتر در مورد آن گفتیم، و باز هم به فراخور بحث، در آینده بدان بازخواهیم گشت.

آموزه پارساشمردگی: آدم و مسیح: قسمت اول

در دروسی که پیشتر داشتیم به عهد اعمال نگاه کردیم و اینکه چطور آدم نتوانست این عهد را نگاه دارد؛ آدم قرار بود تا مفاد این عهد را به جا آورد؛ زمین را با تصویر و انعکاس ذات خدا پُر سازد، باغ عدن را گسترش دهد و نظارت و حکمرانی خودش را با امانت انجام دهد.

او قرار بود تا این کارها را به جا آورده، در انجام آنها مطیع باشد؛ این اطاعت هم در خصوص انجام کارهایی بود که به او سپرده شده بود و هم کارهایی که قرار نبود انجام دهد، یعنی خوردن میوۀ درخت معرفت نیک و بد. آدم قرار بود در شش روز کار کند و در روز هفتم وارد سبت خداوند گردد، نوبر و نمونۀ آرامی خداوندی که او نیز باید در نهایت وارد آن گردد و نتیجۀ اعمال خودش را که در حقیقت، همان ورود به آرامی و شالوم خداوند بود به دست آورد.

دو مشکل جدی!

وجود کارهایی که آدم به انجام آنها مامور شده بود و وجود روز هفتم و استراحتی که قرار داده شده بود، نشان دهندۀ این بود که برای اینکه آدم بتواند وارد این روز آخر گردد، باید در اطاعت خود باقی می ماند؛ اما آدم سقوط کرد و سقوط او دو مشکل جدی ایجاد نمود؛

اول، او گناه و مرگ را وارد دنیا کرد، و این باعث شد که برای کفاره می بایست خون ریخته می شد. در کتاب عبرانیان ۹: ۲۲ می خوانیم:

در حقیقت، بنابر شریعت، تقریباً همه چیز به‌وسیلۀ خون پاک می‌شود و بدون ریختن خون، آمرزشی نیست.(هزارۀ نو)

دوم، این بود که کار عهد، هنوز به اتمام نرسیده بود؛ هنوز مفادی که بر عهدۀ آدم بود، برای گسترش باغ و نظارت و پرساختن زمین با انعکاس ذات الهی، و در نهایت ورود به آرامش خداوند، به کمال نرسیده بود. آدم با سقوط خود، این کار را ناقص گذاشت.

این مشکل دو سویه است که نیاز به راه حل دارد و اینجا است که کار آدم دوم، یعنی عیسی مسیح لازم است تا مشکل عدم اتمام کار آدم را در عهد اعمال به کمال برساند.

کار مسیح برای این دو مشکل جدی

برای همین منظور باید طبیعت کار عیسی مسیح را که به این دو نوع مشکل مربوط می شود بررسی کنیم؛ باید ببینیم که چگونه عیسی مسیح مفاد عهد اعمال را به کمال می رساند و دوم اینکه باید طبیعت اطاعت مسیح را دریابیم.

اگر انسان سقوط کرده دیگر نمی تواند با اطاعت خود، به حضور خدا پارسا گردد، به نوعی که آدم در وهلۀ اول پیش از گناه کردنش این فرصت را داشت، بنابراین انسان، نیازمند به کاری است که آدم آخر، عیسی مسیح، باید انجام دهد، به این معنا که عهد اعمالی را که شکسته شده است، ترمیم کرده، به نیابت از ما آن را به جا آورد.

اعتقادنامۀ وست مینیستر در این خصوص می گوید:

انسان، بر اثر سقوط از حالت اوّليه، ديگر قادر نبود به وسيلۀ آن عهد داراي حيات شود. به همين دليل خدا را پسند آمد که عهد دوم را که معمولاً عهد فيض يا لطف خوانده می شود برقرار سازد و به وسيلۀ آن حيات و نجات توسّط مسيح را مجاناٌ به گناهکاران ارزاني فرمود و ازآنها خواست به عيسي مسيح ايمان بياورند تا نجات بيابند و به تمام کساني که براي حيات مقرّر شده‌اند وعده فرمود روح القدس را عطا فرمايد تا آنها را قادر و مايل به ايمان آوردن سازد. فصل ۷، بخش ۳

جوهر عهد فیض، کار عیسی مسیح است، یعنی زندگی مسیح، مرگ وی، رستاخیز او، تا نیازها و درخواستهای عهد اعمال را برای کسانی که با ایمان، به او نگاه می کنند و اعتماد می نمایند به کمال رساند. بر اساس اعمال عیسی مسیح است که آنانی که در آدم آخر یعنی مسیح هستند عادل شمرده می شوند؛ به همین جهت باید کار کامل آدم آخر را بررسی کنیم و ببینیم که به کار آدم اول و آموزۀ پارساشمردگی چه ارتباطی دارد؟

به کمال رساندن دستور حکمرانی

مهم است، این را بدانیم که خدا کار آدم را تغییر نداد بلکه خدا کسی را فرستاد که در امانت و وفاداری کار آدم را که خود نتوانست انجام دهد به کمال رساند. وقتی عهد جدید را می خوانیم، این امر مشخص است که آدم ثانی، کار آدم اول را به عهده گرفت و در اطاعت کامل آن را به کمال رساند. در کتاب اول قرنتیان باب 15، ارتباط آدم اول و آخر، کاملا مشخص است و سپس در کتاب مکاشفه در نهایت، تصویر کامل این کارِ به اتمام رسیده را مشاهده می کنیم.

به اول قرنتیان ۱۵: ۲۰- ۲۸ نگاه می کنیم:

امّا مسیح براستی از مردگان برخاسته و نوبر خفتگان شده است.  زیرا همان‌گونه که مرگ از طریق یک انسان آمد، رستاخیز مردگان نیز از طریق یک انسان پدیدار گشت.  زیرا همان‌گونه که در آدم همه می‌میرند، در مسیح نیز همه زنده خواهند شد.  امّا هر کس به نوبۀ خود: نخست مسیح که نوبر بود؛ و بعد، به‌هنگام آمدن او، آنان که متعلق به اویند.  سپس پایان فرا خواهد رسید، یعنی آنگاه که پس از برانداختن هر ریاست و قدرت و نیرویی، پادشاهی را به خدای پدر سپارد.  زیرا او باید تا زمانی که پا بر همۀ دشمنانش بگذارد، حکم براند. دشمن آخر که باید از میان برداشته شود، مرگ است.  زیرا خدا «همه چیز را زیر پاهای او نهاد.» امّا وقتی گفته می‌شود «همه‌چیز» زیر پاهای او نهاده شد، روشن است که این خودِ خدا را که همه چیز را زیر پاهای مسیح نهاد، در بر نمی‌گیرد.  هنگامی که همه چیز مطیع او گردید، خودِ پسر نیز مطیع آن کس خواهد شد که همه چیز را زیر پاهای او نهاد، تا خدا کل در کل باشد.(هزارۀ نو)

اگر دقت بکنیم، در این آیات، بستر این متن، کار آدم اول است که قرار بود از باغ عدن شروع شده، به کمال برسد.

اجازه بدهید الان سه آیه از کتاب پیدایش بخوانیم تا این بستر مشخص گردد:

آنگاه خدا گفت: «انسان را به صورت خودمان و شبیه خودمان بسازیم، و او بر ماهیان دریا و بر پرندگان آسمان و بر چارپایان و بر همۀ زمین و همۀ خزندگانی که بر زمین می‌خزند، فرمان براند.»  پس خدا انسان را به صورت خود آفرید، او را به صورت خدا آفرید؛ ایشان را نر و ماده آفرید.  خدا ایشان را برکت داد و خدا بدیشان فرمود: «بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید و بر آن تسلط یابید. بر ماهیان دریا و بر پرندگان آسمان و بر هر جانداری که بر زمین حرکت می‌کند، فرمان برانید.» (هزارۀ نو، کتاب تورات، چاپ ۲۰۱۱؛ پیدایش ۱: ۲۶- ۲۸)

و حال، پیدایش ۳: ۱۷ – ۱۹ را بخوانیم:

و به آدم گفت: «چون سخن زنت را شنیدی و از درختی که تو را امر کردم از آن نخوری خوردی، به‌سبب تو زمین ملعون شد؛ در همۀ روزهای زندگی‌ات با رنج از آن خواهی خورد.

برایت خار و خَس خواهد رویانید، و از گیاهان صحرا خواهی خورد.

با عرق جبین نان خواهی خورد، تا آن هنگام که به خاک بازگردی که از آن گرفته شدی؛ چرا که تو خاک هستی و به خاک باز خواهی گشت.»(هزارۀ نو)

این بیان، از این آیات کاملا مشهود است:

زیرا چنانکه به انسان موت آمد، به انسان نیز قیامت مردگان شد.  و چنانکه در آدم همه می میرند در مسیح نیز همه زنده خواهند گشت. (قدیم، اول قرنتیان ۱۵: ۲۱- ۲۲)

پولس چه می گوید؟

پولس رسول، خط موازی را ترسیم می کند، بین مرگی که آدم به دنیا آورد و رستاخیز مسیح، یعنی آدم آخر که باعث حیات شد.

و همینطور وقتی کتاب رومیان ۵: ۲۱- ۲۲ را مطالعه می کنیم، بین این دو واقعه، ارتباط بسیار مستقیم و مهمی وجود دارد؛ منظورم، گناه آدم و انتقال آن به ما که در نهایت مرگ را به بار آورد و عدالت مسیح که به ما منتقل شده، که در نهایت حیات را به ارمغان می آورد.

وقتی پولس رسول از مزمور ۸: ۶ نقل قول می کند و آن را به رستاخیز مسیح ارتباط می دهد ارتباط بین آدم اول و آخر، بیشتر بسط داده می شود :

او را بر کارهای دست خودت مسلط نمودی، و همه‌چیز را زیر پای وی نهادی، (قدیم، مزمور ۸: ۶

و حال، آیۀ ۲۷ از اول قرنتیان باب ۱۵ اینگونه می گوید:

زیرا خدا «همه چیز را زیر پاهای او نهاد.» امّا وقتی گفته می‌شود «همه‌چیز» زیر پاهای او نهاده شد، روشن است که این خودِ خدا را که همه چیز را زیر پاهای مسیح نهاد، در بر نمی‌گیرد.(هزارۀ نو)

پولس به وظیفه ای که بر عهدۀ آدم نهاده شده بود اشاره می کند، وظیفه ای که بر مبنای آن همۀ چیزها به او سپرده شده بود تا بر آنها حکمرانی کند، اما آدم در نهایت در این خدمت قصور کرده، نااطاعتی نموده، سرانجام سقوط می کند.

تغییر نکردن هدف خدا

پس، هدف غائی خدا برای خلقت، هنوز همان است و تغییری نکرده است و تعهدات و دستورات همان است؛ در طی تاریخ این دستورات باقی بود و خدا در انتظار رسیدن آدم آخر بود تا آن را به کمال رساند.

دکتر ان. تی رایت، در این خصوص گفتۀ جالبی دارد. او می گوید:

«همانگونه که این امر که اسرائیل وظیفۀ خود را به عنوان قومی که حامل نور الهی به دنیا بودند، به کمال نرساندند، باعث نشد تا خدایی که عهد را برقرار ساخته بود، دستورات آن را تغییر دهد، بلکه مسیح را فرستاد تا در جای قوم اسرائیل عمل کند…. بنابراین به همان شکل، سقوط و شکست آدم، در حمل نور الهی و انعکاس نور ربانی در سرتاسر دنیا، باعث نشده است تا خدا دستورات و خواسته های خویش را تغییر دهد، بلکه عیسی مسیح را به عنوان آدم آخر، انسان واقعی ارسال کرد تا این مهم را به انجام رساند.

برخلاف آدم اول، آدم آخر یعنی مسیح، بر دنیا در اطاعت از پدر، حکمرانی می کند.

زمانیکه آیۀ ۲۳ را می خوانیم در کنار مفهوم رستاخیز مسیح، ارتباط مستقیم و مهمی بین آدم آخر و انسانیت نوین است.

امّا هر کس به نوبۀ خود: نخست مسیح که نوبر بود؛ و بعد، به‌هنگام آمدن او، آنان که متعلق به اویند.(هزارۀ نو)

امّا هرکس به نوبت خود زنده می‌شود: اول مسیح و بعد در وقت آمدن او آنانی که متعلّق به او هستند. (مژده)

پولس می گوید که عیسی مسیح نوبر است؛ اولین کسی است که از مردگان قیام می کند و بقیۀ حصاد زمانی درو می شود که مسیح بازگردد؛ مفهوم این سخن این است که خلقت تازه ای از بطن خلقت کهنه برخواهد خواست، و این انسانیت نوین که قیام کرده، تصویر آدم آخر را بر خود خواهد داشت تا مقصود خدا را برای خلقت به کمال رساند. این انسان نوین، شباهت خدا را به تمام دنیا خواهد گسترانید.

هفتۀ آینده به اول قرنتیان ۱۵: ۳۵- ۴۹ نگاه خواهیم کرد و در این خصوص، بیشتر خواهیم گفت.

پارساشمردگی : آدم و مسیح – بخش دوم

بحثی را که هفتۀ گذشته آغاز کردیم در باب پارسا شمردگی و کار مسیح بود؛ در آن بحث، در حال بررسی این مطلب بودیم که آدم آخر، یعنی مسیح، کاری را که به عهدۀ آدم بود به کمال رساند و در اطاعت زندگی کرد، و آنچه را به او سپرده شده بود به انجام رسانید و در نتیجه عادل شد.

باز هم، با قرنتیان!

در طی بحث خودمان به اول قرنتیان ۱۵: ۲۰- ۲۸ نگاه کردیم.

امروز باز هم، از همین باب ۱۵ کتاب اول قرنتیان، از آیات ۳۵- ۴۹ را با هم بررسی خواهیم کرد؛ کلام خدا در این قسمت این گونه می گوید:

امّا اگر کسی گوید، مردگان چگونه برمی‌خیزند و به کدام بدن می‌آیند؟ ای احمق آنچه تو می‌کاری زنده نمی‌گردد جز آنکه بمیرد.  و آنچه می‌کاری، نه آن جسمی را که خواهد شد می‌کاری، بلکه دانه ای مجرّد خواه از گندم و یا از دانه‌های دیگر.  لیکن خدا برحسب ارادۀ خود، آن را جسمی می‌دهد و به هر یکی از تخمها جسم خودش را.  هر گوشت از یک نوع گوشت نیست، بلکه گوشت انسان، دیگر است و گوشت بهایم، دیگر و گوشت مرغان، دیگر و گوشت ماهیان، دیگر.  و جسمهای آسمانی هست و جسمهای زمینی نیز؛ لیکن شأن آسمانی ها، دیگر و شأن زمینی ها، دیگر است؛ و شأن آفتاب دیگر و شأن ماه دیگر و شأن ستارگان، دیگر، زیرا که ستاره از ستاره در شأن، فرق دارد.  به همین نهج است نیز قیامت مردگان. در فساد کاشته می‌شود، و در بی‌فسادی برمی‌خیزد؛ در ذلّت کاشته می‌گردد و در جلال برمی‌خیزد؛ در ضعف کاشته می‌شود و در قوّت برمی‌خیزد؛ جسم نفسانی کاشته می‌شود و جسم روحانی برمی‌خیزد. اگر جسم نفسانی هست، هرآینه روحانی نیز هست.  و همچنین نیز مکتوب است که انسان اوّل، یعنی آدم نفس زنده گشت، امّا آدم آخر روح حیات بخش شد.  لیکن روحانی مقدّم نبود بلکه نفسانی و بعد از آن روحانی.  انسان اوّل از زمین است خاکی؛ انسان دوم خداوند است از آسمان.  چنانکه خاکی است، خاکیان نیز چنان هستند و چنانکه آسمانی است، آسمانی ها همچنان می‌باشند.  و چنانکه صورت خاکی را گرفتیم، صورت آسمانی را نیز خواهیم گرفت.(قدیم)

کلید!

کلید فهم این بخش از کلام، پیدایشْ بابهای یک و دو است. پولس رسول به صراحت به این ارتباط در آیۀ 49 اشاره می کند؛ او می گوید:

و همان‌گونه که شکل انسان خاکی را به خود گرفتیم، شکل انسان آسمانی را نیز به خود خواهیم گرفت.(هزارۀ نو)

مقایسه با باب اول پیدایش

در آیات ۳۶- ۳۸، پولس رسول از روز سوم آفرینش صحبت می کند زمانی که گیاهان و نباتات خلق می شوند؛ و در آیۀ ۳۹ از بدن انسانها و حیوانات صحبت می کند، روز پنجم و ششم آفرینش که حیوانات و انسان آفریده شدند؛ و در آیۀ ۴۱ از روز چهارم آفرینش صحبت می کند زمانی که ستارگان و اجرام آسمانی خلق شدند. و در این میان، اشاره غیر مستقیمی به کار و نقش روح در خلق انسانیت تازه در آدم دوم دارد؛ «و همچنین نیز مکتوب است که انسان اوّل، یعنی آدم نفس زنده گشت، امّا آدم آخر روح حیات بخش شد»

همانطور که روح خدا در کتاب پیدایش باب اول، آیۀ دوم حضور دارد و یا در زمان طوفان نوح، به شکل سمبلیک از کشتی بر روی آبها پرواز می کند (پیدایش ۸:۸)، و یا حضور او به شکل ابر در زمان خروج، بر قوم اسرائیل(خروج ۱۳: ۲۱)محسوس است، و یا در زمان تعمید آب عیسی مسیح، از جمله در کتاب لوقا به تصویر کشیده شده است(لوقا۳: ۲۲)؛ به همین نهج، روح خدا در ارتباط با آدم تازه، روح حیات بخش است.

چنانکه پیشتر گفتیم، در آیۀ ۴۵ می گوید:

و همچنین نیز مکتوب است که انسان اوّل، یعنی آدم نفس زنده گشت، امّا آدم آخر روح حیات بخش شد.

خلقت نخست، به آدم اول مرتبط است و خلقت تازه، آسمان و زمین جدید، به رستاخیز آدم دوم ربط دارد؛ عیسی مسیح آدم آخر است، پیشْ نمونۀ خلقت تازه، انسانیت نوین است.

در گفته های پیشین خودمان به اطاعت عیسی مسیح اشاره کردیم که به سرسپردگی کامل خود، عدالت و بخشش گناهان را برای ما به ارمغان آورد.

نظر الهیات دانان

الهیات دانان اطاعت و سرسپردگی مسیح را به دو قسمت تقسیم می کنند تا کارکرد فدیۀ بشر را توضیح دهند؛ در انگلیسی به این دو بُعد از اطاعت مسیح می گویند Passive obedience and Active obedience

من این دو را این گونه ترجمه کردم – که البته در خصوص ترجمۀ دقیق آن به فارسی کاملا مطمئن نیستم نیز نمی دانم که در فارسی ترجمه ای برای آن موجود است یا نه -.

پسیو: اطاعت کُنش پذیر

اکتیو: اطاعت کُنشگر

اطاعت کُنش پذیر: به آن سرسپردگی از مسیح گفته می شود که شریعت و ارادۀ خدا را به نیابت از برگزیدگان انجام می دهد؛

اطاعت کُنشگر: به آن سرسپردگی مسیح گفته می شود که برای پرداخت تاوان گناهان برگزیدگان بر روی صلیب رفت و مصلوب گشت.

او بر روی صلیب، جریمۀ گناهان ما را داد و به خاطر اطاعت وی از شریعت خداست که عدالت و پارسایی مسیح، به حساب ما ریخته می شود. محض فیض الهی، بدون دخالت کارهای نیکوی ما، خدا، تقدس و نیکویی مسیح را که نتیجۀ سرسپردگی وی از اطاعت خدا بود، به حساب ما می ریزد به نوعی که عدالت مسیح، عدالت من می گردد. اطاعت کُنشگر یا در رنج، گناهان مرا می بخشد و جریمۀ گناهان مرا می دهد و اطاعت کُنش پذیر با محسوب کردن اطاعت مسیح برای من، مرا عادل می شمارد.

نقد!

در این میان شاید برخی اعتراض کنند و این نقد را وارد بدانند که آیا بخشش گناهان کافی نیست و آیا بخشش گناهان همان عدالت و پارسایی برای برگزیدگان به حساب نمی آید؟ و دیگر چه نیازی به این است که اطاعت مسیح به حساب ما منظور شود؟

پاسخ نقد

این اعتراض زمانی درست خواهد بود که انسان تنها به بخشش گناهان نیاز داشته باشد؛ اما آیا فقط صرف بخشش گناهان ما را در حضور خدا عادل می گرداند؟ اینکه گناهان ما دیگر به حساب ما نوشته نشود، آیا ما را به حضور خدا می برد؟ آدم، زمانی که در باغ عدن بود، معصوم بود؛ او گناهی مرتکب نشده بود، اما لازم بود که آدم، از تمام مفادی که به عهدۀ او بود، شریعتی که به وی بخشیده شده بود، یعنی انجام تمام دستورات به اضافۀ نخوردن از میوۀ درخت معرفت نیک و بد اطاعت کند. کلام خدا به ما می آموزد که انسان باید تمام شریعت را اجرا کند و لغزیدن در یکی در حقیقت لغزیدن در تمام شریعت است. آدم، می بایست ارادۀ خدا را به جا می آورد. پولس در رومیان ۵: ۱۴ می گوید:

با این حال، از آدم تا موسی، مرگ بر همگان حاکم بود، حتی بر کسانی که گناهشان به‌گونۀ سرپیچی آدم نبود. آدم، نمونۀ کسی بود که می‌بایست بیاید.(هزارۀ نو)

پولس آدم و اسرائیل را در یک موازات به تصویر می کشد و می گوید که هر دو، دستور مستقیم خدا را انجام ندادند و از آن سرپیچی کردند. بنابراین، معصوم بودن آدم، تنها کافی نبود همانطور که بخشش گناهان ما، ما را کافی نیست بلکه عدالت، پارسایی، نیکویی بُعد دیگر وضعیت ما در حضور خداست که ما را مقبول می سازد. او می بایست با اجتناب از خوردن میوۀ درخت نیک و بد از گناه دوری می کرد و با انجام ارادۀ الهی و مفاد عهد به صورت مثبت، سرسپردگی خودش را نشان می داد.

دیدگاه الهیات دانان

حالا در بین الهیات دانان این اختلاف بوده است که آدم اگر سرسپردگی خویش و عادل بودنش را به نمایش گذاشته بود، آیا به آسمان وارد می شد؟ یا نه نمی شد. یعنی یک وضعیت متفاوت از حیات را تجربه می کرد و یا همان زندگی را تا به ابد ادامه می داد؟ در این خصوص البته الهیات دانان اتفاق نظر ندارند؛ به همین خاطر در اعتقادنامۀ وست مینستر هم این قسمت کمی مبهم باقی گذاشته شده است که به نظر نمی رسد یکی از این دو نظریه را رد یا قبول کند؛ اما هر دو گروه موافق هستند که جهت ادامۀ حیات آدم در حضور خدا، او باید از خدا به صورت کامل اطاعت می کرد و همین بُعد مثبت وضعیت بودن در حضور خدا، برای ایمانداران نیز لازم است و صرف بخشش گناهان، ما را کافی نیست بلکه باید اطاعت کامل ایمانداران هم در حضور خدا بازرسی گردد که البته تمام صحبت ما این است که عیسی مسیح این سرسپردگی را به نیابت ما به کمال رساند و نتیجۀ این اطاعت آدم آخر، همان نیکی کامل یا پارسایی یا عدالت است که به حساب ما ریخته شده است و به ما نسبت داده شده است.

اطاعت مسیح

مایل هستم اینجا توضیح کوتاهی در مورد اطاعت مسیح بدهم. کمی پیشتر در مورد Passive obedience andActive obedience مسیح سخن گفتیم.

در تاریخ الهیات مسیحی، الهیات دانان قرون وسطی، اطاعت مسیح را به دو قسمت تقسیم کردند.

به بیانی دیگر، اوبدینتا اکتیوا Active obedience اشاره به اطاعت مسیح از زمان تولد با مرکزیت رنجهایش دارد و اوبدینتا پسیوا obedience Passive اشاره به اطاعت مسیح و سرسپردگی وی در انجام شریعت و ارادۀ خدا تا به صلیب دارد.

آنسلم چه می گوید

الهیات دانهای قرون وسطی مانند آنسلم می گفتند که اطاعت در رنج یعنی اطاعت مسیح در دریافت رنجها و مرگش بر روی صلیب، موجبات بخشش گناهان ما را فراهم کرد اما اطاعت او در طی زندگی، به او این فرصت را داد تا به عنوان متوسط برای ما عمل کند.

اصلاحگران چه می گویند

اما اصلاحگران این نوع ساختار را در تعریف اطاعت مسیح رد کردند و گفتند که هر دو بُعد اطاعت مسیح، چه زندگی مطیعانه اش و چه سرسپردگی وی به ارادۀ پدر بر روی صلیب، هر دو با هم، کار نجات بخش وی را تشکیل دادند و به وسیلۀ ایمان، پارسایی به حساب فرد ایماندار ریخته می شود و حالا در زیر نور این حقیقت است که اصلاحگران گفتند که می شود این دو بُعد اطاعت مسیح را از هم تشخیص داد. این را هم اشاره باید کرد که وقتی اصلاحگران در مورد رنجهای مسیح در این خصوص صحبت می کنند، این رنجها را تنها محدود به صلیب او نمی دانند بلکه تمام مقاومتها، جفاها و فشارهایی را که مسیح به ضد خویش تجربه کرد، جزو رنجهای مسیح می دانند.

بازنگری

در این چند درس گذشته، با هم به وارسی این مطلب پرداختیم که این عیسی مسیح، آدم آخر است که کار ناتمام یا در حقیقت شکست آدم را به کمال رسانید، بر خلاف آدم نخست، که ارادۀ خودش را تسیلم شیطان و گناه و مرگ کرد و نتیجتا محکومیت را برای آدمیان به ارمغان آورد، آدم آخر، یعنی عیسی مسیح با اطاعت خودش، نه تنها وظایف آدم را به کمال رسانید بلکه برگزیدگان را که به خاطر آدم سقوط کرده بودند فدیه بخشید.

نتیجه

اطاعت مسیح در طی زندگی اش و سرسپردگی وی در رنجها و مرگش روی صلیب که ابعاد و جنبه های مختلف کار کامل و واحد نجات بخش وی هستند، به وسیلۀ ایمان برگزیدگان به حساب آنها ریخته می شود.

در ادامه

از هفتۀ آینده وارد سخنان پولس در بررسی آموزۀ پارساشمردگی خواهیم شد و سعی خواهیم کرد که به بخشهای مختلفی از سخنان او که در این خصوص است نظری بیندازیم.

Leave a Reply